| سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | ۱۶:۳۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

“وقتی که نبودم!”

 

آن ها عبور می کردند، مثل یک ماشین.

آن ها مثل یک ماشین درب و داغان به ذهن من هجوم آوردند و

گاهی اوقات،

حرف هایشان، ذهن من را مجروح می کرد،

به خاطر می آورم زمانی را که با ضربه هایشان

ذهنم را فلج کردند!

و ذهنم

مدت زیادی در سیاهی مطلق، روی ویلچر به سر می برد!…

بعد از آن،

تنها،

“قلبم”

بود که به کمکش آمد. کمش کرد دوباره راه بیفتد اما این‌بار،

سخنان آنها ذهنش را مغشوش نکند.

می خواستم آنها را ببخشم، اما

ذهنم به من تلنگر می زد!

آن ها می خواستند من یکی از آنها باشم.

آن ها کاری کردند من خود واقعیم را، فراموش کنم!

من

خودم این اجازه را به آن ها دادم!

من به آن ها اجازه دادم ذهنم را پر از افکار خالی کنند، من اجازه دادم خودم را تباه کنند…

ذهنم را زباله دانی کنند و بعد گوشه ای نگهش دارند!

آن ها خیلی چیز ها را به من آموختند؛ زمانی که زمینم زدند و بعد از آن، دستی نبود که انگشتانم را نوازش کند…

ازشان ممنونم، چون

بهم یاد دادند ازشان “متنفر” باشم!

روز های بی نفس،

بی مانند به هلاک شدن در قفس نبود؛ روز های بی اختیار،

عاری از زندگی، نه!

عاری از زندگی کردن…

زنده ماندن بسی ساده است، انسان می تواند با تکه نانی، آبی، جسمش را زنده نگه دارد؛

اما با صد کیلو نان هم، روحت تغذیه نمی شود.

سال ها است در تلاشم روحم را زنده نگه دارم،

اما دریغ از ذره ای

“غذا…”

روحم در خلسه به سر می برد

در حالی که جسمم بر روی تابی نشسته و تاب می خورد،

کاش باران تازه ام می کرد،

کاش باران خیسم می کرد و

بعد، سرشار از ” زندگی” می شدم.

روحم زندانی برزخی بی پایان است و جسمم، در خانه ای که تمام درهایش بسته است، گیر افتاده؛

کلیدی وجود ندارد…

طبیعت، روحم را تازه می کرد،

حالا دیگر روحی نمانده که طبیعت به آن، طراوت بخشد.

جسمم چرا، آن همچنان روی تاب، تاب می خورد و پوزخند می زند

به روح من و آن را دیوانه خطاب می کند…

زندگی…

مرا از بند شب های بی فانوست، از بند روز هایی که که غرق در ظلمت است رها کن…

مرا از بند دالان هایی که درختان غریبه سایبان شان شده اند، رهایم کن…

بگذار دیگر چشم هایم این جا ها را نبیند و ذهنم یادآور تاریکی محض نباشد،دحتی اگر نیاز باشد چشم هایم را به کل از من بگیر، من به انتظار نور می نشینم،

اما لام تا کام سخنی از شب ها و کوچه های تنگ و باریک و تار

نزن!

من در کدامین دنیا به سر می برم؟

دنیای روحم

یا دنیای جسمم؟

شاید در برزخ این دو

شاید هم در بهشت روحم وجهنم جسمم!

هر چه که هست مرا آزاد کن

از این خلسه، از این برزخ، از این دوزخ، حتی از این رضوان…

من به اینجا ها تعلق ندارم!…

 

پرواز جادویی
نویسنده: نسترن قره داغی

کفش جادو به پایم پوشاندی و مرا در میان نفس‌هایت رها کردی.
در میان موجی از گیسوانت و دریایی از اشکانت، در میان خورشید چشمانت و غنچه لبانت؛ درمیان حس شیرین عشق و هوای پاییزی، در میان برگ‌های رقصان و تمام حرفانت.
در میان خاطره، در میان یادگار، در میان آرزو، تا به مرزهای خیال.
آه بس است!
نفس و گیسو و اشک و چشم و لب، کنار عشق و پاییز و برگ و حرف؛ بی تو خاطره و یادگار است، فقط یک آرزو و خیال است.
این کفش‌ها را از پایم درآور جانان!…
پرواز بدون بال معنی ندارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آروم کنار دیوار بر روی زمین سر خوردم و زانو‌هایم را بغل گرفتم.
بغ کرده به چمدون آبی رنگ مامان که حالا پر وسیله و خرت و پرت شده بود، زل زدم.
برای بار چندم بغض کردم و زیر لب زمزمه کردم: واقعا داشت می‌رفت؟!
با شنیدن صدای قدم‌های تندش سرم را پایین انداختم و تند تند پلک زدم تا مبادا صورت گریانم مانع رفتنش شود.
– لیا نمیای بغلم؟!
با صدایش سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم ولی جوابی ندادم؛ می‌دانستم اگر کلامی بگویم اشک‌هایم غم سنگین قلبم را رسوا خواهند کرد پس در سکوت نگاهم را به چشم‌هایش دوختم و قلبم را میان تار موهایش برای آخرین بار جا گذاشتم.
دقایقی بعد نگاهم را از صورتش بر روی زمین سر دادم و بغضم را پس زدم.
دستانم را بر هم گره زدم و دل وای بلندی گفتم چگونه طاقت بیاورم نبودنش را؟!
ساده بود اگر تصور می‌کردم ساعتی ندارمش، اما در این واپسین لحظاتم چگونه مفهوم سنگین برای همیشه را هضم کنم؟!
وقتی دید جوابش را نمی‌دهم بغض کرد و به سمت اتاقش پاتند کرد و من بغضم انگار امشب قصد دریدن هنجره‌ام را داشت پس ترسان با قدم‌های تندی روانه آشپزخانه شدم، اگر گلویم از درد مرا مجال حرف زدن نمی‌داد چگونه حسرت خداحافظی آخرین لحظه را تا پایان عمر با خود می‌کشاندم!؟
– لیا مامان؟
لیوان آب را به کناری گذاشتم و با داد به بغض‌هایم هیس بلندی گفتم! تاب بیاورید از این خانه که رفت قول می‌دهم تا شب برایتان ببارم؛ قول می‌دهم از درد دوری‌اش جان دهم!
فقط شما را به جان قلبم سوخته‌ام آبرو داری کنید که دست کم بتوانم لبخند کمرنگی بر لب بنشانم! نگاه گریان مادرم نباید هرگز آخرین تصویر من از او باشد!
در جوابش به سختی منحنی نامفهمومی بر لب‌هایم نشاندم و گفتم: بله مامانم؟
خدا می‌داند جان دادم تا جوابش را دهم! خدا می‌داند بارها تنم به خاموشی گرایید تا بغض‌هایم را از اویی که هم درد هم درمانم بود از این جا تا همیشه مخفی کنم!
– مامان رو بغل نمی‌کنی؟!
بغضم تاب تحمل نداشت اگر مرا در آغوش می‌کشید رسوای عالم می‌شدم پس بی‌مکث به تن محتاج آغوشم فرمان سکوت دادم و ناله‌هایش با بستن چشم‌هایم به کناری زدم.
با لرزشی که ناشی از بغض بود گفتم: من… من کا… کار دارم… ما… مامان!
قلبم بار ها نالید و از قساوت بی‌جایم اشک ریخت، ولی من بی حس نگاهم را به آن آبی بد ترکیب دوخته بودم همان که کودکانه او را مقصر رفتنش می‌دانستم!
لحظه تصمیم کودکانه‌ای بر اندامم سایه انداخت اگر آبی بدترکیب را می‌سوزاندم می ماند؟! قول می‌داد تنهاییم نگذارد؟!
بغض جان گدازی در گلویم نشست؛ اصلا اگر همه چمدان های بد ترکیب عالم را می‌سوزاندم، قول می‌داد از این جا تا آخر بماند؟!

چمدان بد ترکیب به دنبالش سر خورد و در صندوق عقب تاکسی جا گرفت و بغض من شدید تر چنگال‌های سرخش را بر گلویم نشانه رفت.
تمام احساسم جیغ می‌کشید و خودش را به در و دیوار قلبم می‌کوبید.
تمنای آغوشش را داشت اما من مصمم نادیده‌اش می‌گرفتم هرگز حاضر نبودم؛ این بغض سنگین را خرج آغوشش کنم!
مسخره‌ام می کنید اگر بگویم حسادت می‌کردم به آن آبی بدترکیب که اورا کنارش دارد؟! یا که به آن تاکسی زرد که تن عزیز مرا در آغوش کشید!؟
اصلا دیگر از این جا تا همه عمرم رنگ‌های زرد و آبی را دوست نخواهم داشت؛ آن ها زشت ترین رنگ‌های عالم هستند!
تاکسی که به حرکت در آمد؛ قلبم ثانیه‌ای از کوبش ایستاد، پر بغض لبم را به دندان کشیدم و زیر لب با بغض نالیدم: رفت؟!
رنگ امید به قلبم تابید وقتی چند لحظه بعد تاکسی از حرکت ایستاد در طرف او گشوده شد.
با نگاه پر بغض آغوشش را باز کرد و نالید: بیا عزیز مامان!
فقط نگاهش کردم و با بغض هر دودستم را بر روی لب‌هایم فشردم.
اشک نگاهم را تار کرد و او دوباره نالید: بیا مامان، بیا عزیزم!
قدمی جلو رفتم و اشک‌هایم با وجود مقاومتم جاری شد و با هق هق آرام ایستادم؛ دست خودم نبود که قدم‌هایم یارای رفتن نداشت. انگار پاهایم با چیزی به زمین دوخته شده بود که قادر به حرکت نبود!
حالم را که دید قصد کرد به سمتم بیاید در انتهای خیابان دوید و پر بغض گفت: دارم میام مامان، صبر کن!
اگر بگویم روحم با تنش که به آسمان پر زد همزمان از تنم رفت باورم می‌کنید!؟ تنم جان داد وقتی تنش با آسفالت خیابان ساییده شد و خون از میان لب‌هایش جاری شد!
قلبم از کوبش ایستاد وقتی با این همه خود را روی زمین کشاند و بی‌توجه به صدای داد یاابوالفضل راننده دستانش را به سختی از هم گشود و با بغض گفت: بیا مامان، بیا!
اشک‌هایم صورتم رو در برگرفت و با هق هق داد زدم: مامان!
همزمان سمتش دویدم و محکم تنش را با همه سیزده سالگی‌هایم به آغوش کشیدم به سختی محکم بغلم کرد و سرش میان موهای خرمایی‌ام گم شد؛ زیر گوشم آروم ولی پر بغض زمزمه کرد: دوس… دوست…دا …رم … عز… یز ما… مان!
با هق هق محکم تو آغوشم فشردمش. تنش می‌لرزید و حلقه‌ی دستش دور تنم هی شل تر می‌شد؛ نه من این را نمی‌خواستم.
زیر لب با بغض گفتم: منم دوست دارم مامان!
انگار تا همین جا تاب ایستادگی داشت که لبخند کمرنگی بر لب‌های خونی‌اش نشست و دستش آرام از دور تنم سر خورد.
با ترس محکم‌تر بغلش کردم و با بغض و دلهره گفتم: نلرز مامان ببخشید سردته!؟ محکم تر بغلت کنم آروم می‌گیری؟!
جوابم را نمی‌داد و تنش سرد تر می‌شد؛ درست عین یه تیکه قالب یخ!
محکم‌تر بغلش کردم و زیر لب با هق هق ادامه دادم: محکم تر بغلت کنم قول می‌دی نری مامان؟! مامان ببین بغلت کردم مگه از صبح نمی‌گفتی بیا بغلم!
با داد هق بلندی زدم و گفتم: ببین این بار تو بد قولی کردی ها! من بغلت کردم، ولی تو بغلم نمی‌کنی!
جوابم را نمی‌داد؛ انگار تمام سکوت‌های عالم در هنجره‌اش انباشته شده بود و او میلی برای حرف زدن نداشت.
با ترس سرش را از آغوشم بیرون کشیدم و صورتش را نوازش کردم؛ بغضم مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و به قصد خون و خون ریزی جلو می‌آمد.
آرام خون‌های صورتش را کنار زدم و روی چشم‌هایش را بوسه زدم از این کار بدش می‌آمد امکان نداشت چشم‌هایش را بوسه باران کنم و با داد نگوید نکن! امکان نداشت!
با پشت دست دستی به صورتم کشیدم و با هق هق ضربه آرومی به قلبم زدم.
– مامان بین قلبم بی تو ضربان نداره! مامان نترسی‌ها اگه تو برگردی پیشم دوباره می‌تپه، برگرد خب؟
چشم‌هایم را بر روی هم فشردم و هم زمان با سیل اشک‌هایم با بغض جیغ کشیدم: مامان، باشه؟!
وقتی جوابم را نداد دستم را روی قلبم فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا سنگ کوب نکنم اگر مرا در این حال ببیند می‌ترسد، می‌ترسد!
درد قلبم عمیق و عمیق‌تر می‌شد؛ نفسم به سختی از میون لاشه‌های قلبم بیرون می‌آمد، شاید قلبم نیز به این باور بود که این آخرین تپش از ضربان خیس زندگی من است.
دستم را محکم تر روی قلبم فشردم و نگاهم را به آسمان دوختم که کم کم باران شدیدی بارید و تمام سر و صورتم خیس شد.
صدای آژیر آمبولانس و دست‌هایی که تکانم می‌داد، نمی‌توانست دلیلی باشد که نگاه خیس و منتظرم را از پهنه آسمان جدا کنم؛ من باید برای بار آخر هم شده می‌دیدمش! ساده که نبود تمام هستی‌ام را به او سپردم!
مصمم نگاهم رو با وجود درد قلبی که هی عمیق تر می‌شد به آسمان دوختم و بالاخره با دیدن نگاه گرمش میان بوم آسمان در اوج غم پر بغض خندیدم و مشت آرومی به قلب خاموشم زدم.
– دارم میام مامان، ببین دل خدا واسم سوخت! منم دارم میام!

#پایان✨

 

من این داستان کوتاه رو تقدیم می‌کنم به کسانی که به هر دلیلی از داشتن این نعمت بزرگ محروم و رنجورن!
تک تک کلمه‌های این داستان کوتاه رو با بغض و تموم احساسم نوشتم. انتظار هم دارم تونسته باشم تلنگری هم برای تو باشم که اگه اونی که ملیون‌ها بشر ندارن رو کنارت داری هیچ وقت رهاش نکنی و قدرش رو بدونی!

به قلم: آریستا

 

 

 

«نویسنده عشق»
کاغذ سفیدی را روی میز گذاشتم، گفتم بخند، از خنده‌هایش نوشتم.
گریه‌ام گرفته بود که که نمی‌توانستم از لبخندهای نابش بنویسم.
وجودم پر از غم شد به یاد غم داخل چشمانش نوشتم. ذوق کردم از ذوق همیشگی‌اش نوشتم.
یادم آمد نیست باز از بغض نوشتم، زیر نور‌های آفتاب خاطراتش تبخیر شدم، ابر شدم از ابر نوشتم و پشت‌ ابرهای غم آلود او را دیدم که درحال رفتن است.
اشک ریختم و از باران اشک‌هایم نوشتم و باریدم، رودخانه شدم از رودخانه نوشتم و دیدم وقتی با یارش لب رود خانه می‌نشیند چقدر زیبا می‌شود!
نخواستم خلوتشان را بهم بزنم از چهار دیواری‌ام نوشتم تا بروم گوشه‌ای بنشینم و صدای خنده‌هایش را مرور کنم.
دلم گرفت از آرزوهایی که پودر شدند! خاکستر شدند و رفتند در چشم‌هایم و اشک شدند از اشک هایم نوشتم، از پشت غبار اشک‌هایم مات شدند آرزوهایش و یارش و گذاشت و رفت و تنها شد؛ من هم از تنهایی اش نوشتم.
ناگهان به خودم آمدم و دیدم که همه به من می‌گویند نویسنده کتاب‌های عاشقانه.
و من این‌دفعه خندیدم و آن‌ها حواسشون نبود!…
من هنوز هم بی استعدادترینم!…
من هنوز هم همان ابرم!…
من هنوز هم داستان نوشتن بلد نیستم ولی باور نمی‌کنند!…
من اصلا نویسنده نیستم…
من فقط عاشقم…
همین!

👤‌پارمیدا فتحی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم و فنجان را روی میز گذاشتم و به آینده ی نامعلومم فکر کردم…
قرار بود همیشه پرونده ها را مرتب کنم؟ نه وقتی برای خوش گذارانی دارم، نه وقتی برای استراحت! از دیشب مشغول مرتب کردن این پرونده ها بودم.
حسابی خسته بودم و به یک خواب آرام بدون حاشیه محتاج بودم.
نگاهم را از پرونده ها گرفتم و به پنجره دوختم، از بس به پرونده ها نگاه کرده بودم‌، چشمانم دو دو زد.
از جایم بر خاستم و به سمت آینه رفتم، چشمانم از شدت بی خوابی قرمز شده بود.
دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و فشاری به شقیقه ام وارد کردم؛ سر گیجه امانم را بریده بود.
با صدای زنگ در، قیافه ام را مرتب کردم به سمت در ورود رفتم و در را به آرامی باز کردم، پست چی با دیدن من سلامی کرد، من نیز به به تکان دادن سرم اکتفا دادم؛ پاکت سفیدی رنگی که به نظر رسید دعوت نامه عروسی باشد را به سمتم گرفت.
لبخندی به فرد ناشناس زدم و زیر لب تشکر کردم، در را بستم و به سمت اتاقم پا تند کردم.
کنجکاو پاکت را باز کردم؛ با دیدن اسم شخصی که روی کاغذ نوشته ناباورانه دستم را گوشه ی لبم گذاشتم، این امکان نداشت! حتما اشتباه شده است!
پاکت را چند بار از نظر گذراندم؛ شاید اشتباهی شده، دلم می خاست تمام این ها یک شوخی باشد؛ از آن شوخی های مسخره و بی مزه نیلوفر که هر دفعه با کلمه بی نمک ضایع اش کنم و در آخر کلی بخندیم.
اما نه! انگار همه چی واقعی بود. نه خبری از شوخی و مسخره بازی بود و نه خواب و خیال!
و من دوباره ضربه خوردم، دوباره رنجیدم دوباره زخم خوردم!
از رفیقم خواهرم کسی که در تمام سختی هایش کنارش بودم پا به پای غم و غصه هایش غصه خوردم.رفیقی که اگر یک روز نبود شبم صبح نمیشد حالا از پشت خنجر فرو کرد! به من خیانت کرد!
***
با بهت و ناباوری به جایگاه عروسی خیره شده بودم که با لبخند به هم دیگر نگاه می‌کردن.
عشقی که در چشم هایشان موج می‌زد، من را به شدت آزار می داد.

به این فکر بودم که آیا من فقط برای سرگرمی آن بودم؟!
گوشه ای بودم که آن ها به من دید نداشتن.
امکان نداشت همانی باشد که می‌گفت
” به مولا تنها صاحب قلبم تویی! ”

با چشم هایی اشکی، نگاهم را از کبوتر های عذابم گرفتم و با قدم های سستم آن محل عذاب آور را ترک کردم.
قطره های باران دانه دانه روی صورتم می فرد می آمدند.
نمی دانستم این خیسی صورتم بخاطر اشک هایی که ریختم بود یا دانه های باران!
سرم را به سوی آسمان بلند کردم و چشم هایم را بستم.

“ببار باران”
“که امشب پر درده”
“ببار باران”
“چقدر دنیا نامرده”
“ببار باران”
“دل من داره می‌میره”
“ببار باران”
“داره اشکم می‌ریزه”
“به آنان که قول ماندن دادند؛ بگو… فقط خداست که ماندگار است”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخرین نظرات
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده