| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۰۹:۵۸
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان
  • چهارشنبه, 8 جولای 2020
  • 6:03 ق.ظ
  • شعر

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

شعر می‌روم

از نسترن قره داغی

می‌روم از این دیار

این دیار پر غبار

می‌روم شاید کسی

خواست این ناچیز یار

می‌روم از این شهر

تا که بینند حال زار

زاری ام دیوانگیست

درد بی درمان بار

باری سخت و سنگیست

این دیار پر غبار

آه قلب من خموش

من روم از این دیار

شاعر: نسترن قره داغی

به نام خدا

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

به قلم نسترن قره داغی

به نام خدا

تاب خاطرات

روزی را که برای اولین بار نگاهت، نگاهم را گرفتار کرد به یاد داری؟

شیرین ترین خاطره ی زندگی من همان روز بود… روزی که دلم بند نگاهت شد و دیگر رنگ آزادی به خویش ندید…

آه که یادآوری آن روز زندگی دوباره ای به من می‌بخشد…

روزی که آشنا شدیم تاب شاهد عشق ما بود و ماه شعله ی عشقمان را روشن کرد…

امروز…

همه چیز تداعی شده، ماه مانند آن روز زمین را روشن ساخته و تاب چوبی بی تکیه‌گاه هم آرام با وزش باد بهاری تکان می‌خورد، درختان سبز شده و شکوفه داده اند؛ شکوفه های صورتی رنگی که آن روز ها به موهایم می‌زدی، به یاد داری؟…. امروز همه چیز هست اما من دیگر آن دختر گذشته نیستم و تو هم… تو هم دیگر در این دنیا نیستی و حال… تنها من مانده ام… با تابی که خاطراتم را همچون خنجری به سینه ام می‌کوبد…

فضای عاشقانه همیشه برام عجیب بوده…

عشق یعنی نیرویی که دو انسان رو به هم وصل می کنه…

من همیشه تو ذهنم این سوال هست که این نیرو از کجا میاد!؟ هنوزم وجود داره یا زاده ی تخیل ما انسان هاست!؟

به نظر من عشق در قلب نیست، قلب چیزیه که علائم اون رو نشون می‌ده؛ عشق در روح ماست، چون با ما زاده شده…. قلب فقط علائم اون رو نشون میده… کار قلب فقط پمپاژ خون و نشون دادن علائمی مثل اونه.

به نظر من روح یک نوره، خیلی روشنه، مثل یک قدرتی در درون ماست… وقتی عاشق می‌شه نیروش دوبرابر می‌شه و این رو اعضای بدن می فهمن.

اول قلب می فهمه! تالاپ تولوپ تکون می خوره و داد می‌زنه: وای! روح عاشق شده!

پیام وارد رگ های خون می‌شه…

تمام گلبول ها داد می‌زنن: روح عاشق شده پس ما هم عاشقش می‌شیم.

گلبول ها وارد مغز می‌شن و این خبر رو می‌دن، مغز می‌گه: نه! عشق خوب نیست!

سعی می‌کنه دلیل های منطقی بیاره، اما از اون ور روح داد می‌زنه: به تو ربطی نداره مغز! من عاشقشم!

در این بین قلب آسیب می‌بینه. مغز به روح می‌گه: عشق سخته! ممکنه آدم بدی باشه! اگه ترکت کنه چی؟

روح می‌گه: نه! اون من و ترک نمی‌کنه!

مغز می‌گه: دنیا عوض شده روح! از کجا معلوم اون آدم بدی نباشه؟

روح می‌گه: مهم نیست چون دوستش دارم!

مغز قبول می‌کنه و می‌گه: پس مشکل خودته!

روح به عاشقی خودش ادامه میده و قلب هم حالش رو به مغز می‌رسونه؛ تا این‌که یک روز روزگار حوصلش سر می‌ره و می‌گه: اوه چی می‌بینم؛ یک روح عاشق! پس بیا باهاش بازی کنم!

شروع می‌کنه به بازی کردن باهاش!

کم کم دلیل های مغز شروع می‌شه،

قلب حالش بد می‌شه، روح پژمرده می‌شه و آخر هم مغز داد می‌زنه:

مگه نگفتم عاشقش نشو؟

روح زار می‌زنه و آخرش…

قلب آسیب می‌بینه، روح می‌میره و فقط مغزه که در بدن باقی می‌مونه! روزگار هنوز هم درحال بازیه.

پایان یک عاشق در این روزگار همینه!…

به قلم شمیم زرنگار

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

به نام خدا

دلنوشته پنجره چوبی

‍‍‍‍‍‍‍ ‌تمام شب را برای حل پروژه‌ای که رئیسش به او سپرده بود، بیدار مانده بود. چشمانش از شدت بی‌خوابی می‌سوخت و سرش درد می‌کرد.

چند باری پلک زد تا دوباره روی متن پرونده تمرکز کند. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و برای  بار چندم متن را مرور کرد، اما هر چه قدر که بیشتر می‌خواند گیج تر می‌شد.

آهی کشید و خسته بدنش را کش داد. چراغ مطالعه‌ای که روی میز بود را خاموش کرد که اتاق در تاریکی فرو رفت.

از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت. تا چند ساعتی دیگر خورشید طلوع می‌کرد و او هنوز پروژه را تمام نکرده بود؛ امروز آخرین مهلت او بود و اگر صبح پرونده را به رئیسش تحویل نمی‌داد، به سختی سرزنش می‌شد.

غمگین نفسی کشید و لیوان را لبه‌ی پنجره گذاشت؛ دستانش را به سمت پنجره‌ی چوبی برد و بازش کرد. به محض باز شدن پنجره باد سردی وزید و موهای کوتاهش را به بازی گرفت‌.

یقه‌ی ژاکت پاییزی‌اش را بالاتر کشید و بی‌توجه به آن که امکانش هست سرما بخورد، روی لبه‌ی پنجره نشست و لیوان را به دستش گرفت.

انگار که کمی از آشوب دلش کم شده بود، دستی به ته ریشش کشید و لبخند کمرنگی زد.

جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید و لیوان را از لب‌هایش دور کرد. به ستاره‌هایی که در آسمان می‌درخشیدند نگاه کرد، نور ماه کمی از فضای اتاق را روشن کرده بود؛ صحنه‌ی فوق‌العاده زیبایی خلق شده بود. نفس عمیقی کشید و هوای آزاد را بلعید.

سعی کرد که کارش را برای دقایقی فراموش کند و از آن صحنه‌ی زیبا لذت ببرد. چشمانش را بست و به صدای جیرجیرک ها که بین بوته‌های باغچه بودند، گوش سپرد و لبخندش عمیق تر شد.

غرق آواز جیرجیرک ها شده بود که با به یاد آوردن پروژه چشمانش را باز کرد. نیم نگاه نگرانی به پرونده‌ی روی میز انداخت، دوباره استرس و اضطراب به سراغش آمده بود. شقیقه‌هایش را ماساژ داد تا سردردش کمی آرام‌تر شود.

دو دل نگاهش را بین پرونده و آسمان شب رد و بدل کرد، نه دلش می‌آمد که آن صحنه‌ی زیبا و آرامش بخش را از دست دهد و نه می‌خواست که رئیسش او را ملامت کند.

ناچار از لبه‌ی پنجره پایین آمد و به سمت میز کارش قدم برداشت، اما ایستاد.

دلش می‌گفت که او تمام تلاشش را کرده است و دیگر کاری از دستش ساخته نیست، اما مغزش به کامل کردن پرونده فرمان می‌داد.

حال باید به حرف کدام یک گوش می‌داد؟ چه می‌شد اگر یک بار هم که شده به ندای قلبش گوش می‌داد؟

انگار که این بار به حرف عقل و منطقش توجه ای نکرده بود که بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و به سمت میز رفت؛ صندلی اش را برداشت و کنار پنجره قرار داد. روی صندلی نشست و با خیالی آسوده از پنجره به نور ماه خیره شد و قهوه اش را نوشید.

صدای جیرجیرک ها و زوزه‌های باد کار خودش را کرده بود، دیگر خبری از دلهره و ترس برای فردایش نبود. دیگر آن مرد خسته‌ی چند لحظه پیش نبود و حال وجودش سرشار از حس خوب شده بود. کم‌کم چشمانش روی هم افتادند و روی همان صندلی به خواب فرو رفت.

آری گاه باید گذر زمان و مشکلات را فراموش کرد، نه گذشته را در ذهن هک کرد و نه دائم به فکر آینده بود!

بد نیست در بین شلوغی های زندگی گاهی به فکر خودمان باشیم، به فکر حالمان و به فکر امروزی که در آن زندگی می‌کنیم. گاه باید تمام درد‌ها را فراموش کنیم و تنها به فکر آن باشیم که حال و هوایمان را خوب کنیم! گاهی باید روحمان را به آرامش دعوت کنیم، گاه باید خودمان را به یک فنجان قهوه، کنار پنجره، زیر نور ماه دعوت کنیم‌.

به قلم آیما محرر

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

به نام خدا

مسمومیت

“اینجا”

چه حرف هایی که ناگفته زیر گور رفت،

چه سوال هایی که بی پاسخ ماند،

چه قلب هایی که با ترک از میان رفت؛

چه شب هایی که آسمان فانوس خود را ندید…

چه حسرت هایی که نادیده گرفته شد.

چه روز هایی که بی مهر سپری شد.

چه شب ها که ساحل، ردپای کسی را روی تن نرمش احساس نکرد!

چه روز ها که خورشید، غروب را به طلوعش ترجیح داد!…

چه آدم های بی گناهی که ساده از میان رفتند.

چه خون هایی که بی سر و صدا ریخته شد…

چه انسان هایی که به دست و پا زدن در باتلاق عادت کرده بودند!

و

چه روز ها که شهر،

غرق در

“مسمومیت”

بود!…

به قلم: سارا طاهرخانی

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده