| یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰ | ۱۹:۰۰
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

دنیای کوچک زمین گرد

صدای خنده‌ها و جیغ هایشان هر لحظه بلند و بلندتر می‌شد و دیگر کسی اعتراض نمی‌کرد! چون، همه به این کارهایشان عادت کرده بودند.
مانلی گیره‌ی سری که سلین به شدت آن را دوست داشت برداشته بود و نمی‌داد؛ سلین به دنبال مانلی می‌دوید و مانلی جیغ می‌کشید. مانلی لحظه‌ای به عقب برگشت تا ببیند سلین به او رسیده یا نه. سلین فرصت را غنیمت شمرد و به سرعتش افزایش داد، لحظه ای مانلی هول کرد و حین دویدن به زمین افتاد! سلین قهقهه‌ای زد و پاهای کوچکش را دو طرف بدن مانلی گذاشت و شروع به قلقلک دادنش کرد.
این تنها نقطه ضعف مانلی بود و سلین هربار که مانلی اذیتش می‌کرد او را قلقلک می‌داد.
مانلی از شدت خنده اشک چشمش به راه بود و صدای جیغ‌هایش تحلیل رفته بود؛ اما سلین قصد رها کردنش را نداشت. مانلی همان طور که از خنده ریسه می رفت گفت:«سلین بَ… بسه دیگه غَ… غلط کردم.» سلین با صدای بلند بچه گانه‌اش خندید اما ولش نکرد. درب اتاق که باز شد سلین و مانلی هردو به طرفش برگشتند. با صدای بلند خانم کاظمی، مدیر بد اخلاق پرورشگاه شانه هایشان از ترس بالا پرید.
– اینجا چه خبره؟
سلین وحشت‌زده از روی مانلی بلند شد و مانلی را که روی زمین خشکش زده بود بلند کرد. هردو خوب می‌دانستند تنبیه سختی خواهند داشت! خانم کاظمی با خشم نظاره‌گر دختران بود و دختران از ترس کلمه‌ای بر زبان نمی‌آوردند.
چند ثانیه خانم کاظمی با نگاهش دختران را مورد توبیخ قرار داد، اما با آمدن مردی جوان و چهار شانه به همراه پسر بچه و دختر بچه‌ای که در دو طرفش قرار داشتند، کمی نرم شد.
سلین ترسیده بود! مدیر بداخلاق همیشه می‌گفت: اگر شیطنت کنی تو را به مردی قد بلند خواهم داد تا برای همیشه از اینجا بروی!
سلین حالا خیال می‌کرد که این مرد آمده است تا او را ببرد شهری که متروکه و ترسناک است؛ از فکر و خیالش به قدری واهمه داشت که متوجه نشد چه هنگام اختیار از کف داده است و خود را خیس کرده است!
کاظمی که ردِ آبی را روی فرش دید، کنکاش گرانه مسیرش را دنبال کرد تا به شلوار دخترک رسید. ماجرا را فهمید و عصبی شد. خود را به سلین رساند و سیلی به صورت دخترک زد!
از پیراهن لباسش گرفت و آن را به سمت بیرون کشاند و همزمان نام آشپز خوش‌اخلاق که سلین را خیلی دوست داشت، صدا زد و بار دیگر محکم به کمر سلین کوبید. گریه دید سلین را تار کرده بود، اما به خوبی می‌توانست نگاه دلسوزانه مانلی و نگاه چندش وار آن دو کودکِ کنار مرد قد بلند را ببیند. همانطور که دور می‌شد شنید که مرد قد بلند گفت:«من واقعاً حالم بهم خورد از وضعیت این دختر، من نمی‌تونم دختری که با دستشویی آشنایی نداره رو ببرم. پس این یکی رو می‌برم!»
مهربان خانم، آشپز پرورشگاه با لطافت رفتار کرد و سلین را به سمت دستشویی برد و در راه کلی قربان صدقه سلین می‌رفت تا گریه نکند. می‌دانست با گریه کاظمی عصبی‌تر می‌شود!
سلین با ناز و نوازش مهربان خانم، لقبی که خودش به او داده بود، آرام تر شده بود؛ اما با دیدن صورت قرمز و خیس از اشک مانلی مجدد چشمه‌ اشکش جوشید و به سمت مانلی پرواز کرد. دختران محکم در آغوش هم فشرده شده بودند و هیچ کدام قصد جدا شدن نداشتند.
مرد قد بلند دست مانلی را کشید و به زور مانلی را به سمت ماشین مدل بالایش برد!
مانلی زار میزد و سلین هم دست کمی از او نداشت. مهربان خانم و خانم کاظمی محکم سلین را نگه داشته بودند و اجازه حرکت به سمت مانلی را به او نمی‌دادند!
*شانزده‌سال‌بعد*
سلین به سمت آخرین سالمندی که قرار بود داروهایش را بدهد، حرکت کرد. حسابی خسته بود و دلش خوابی راحت می‌خواست، درب را که باز کرد چهره آشنایی دید.
اولین فردی که در نظرش آمد همان مرد بود؛ خودش بود، مرد قد بلند!
خاطرات تلخی که هنوز تکه به تکه‌اش را به یاد داشت پیش روی چشمانش پدیدار گشت. دستش لرزش خفیفی کرد و تخته شاسی که رویش اطلاعات مرد قد بلند را نوشته بود، محکم گرفت تا لرزش دستش به چشم نیاید.
دو قدم به مرد قد بلند که الان مردی خمیده و نسبتاً چاق شده بود، نزدیک شد و قرص را به همراه آبی به دست پیرمرد داد؛ پیرمرد او را نشناخته بود، تشکری کرد:«خیر ببینی دخترم. »
پیر مرد پتویی که رویش بود را محکم با دست چروکیده‌اش بالا گرفت. دختر که این وضعیت را دید کنجکاو شد؛ دلیل اصرار پیرمرد برای اینکه پتو رویش باشد، آن هم در این هوای گرم را نمی‌فهمید!
پیرمرد قرص را خورد و لحظه ای دستش از پتو جدا شد، سلین در یک حرکت پتو را کشید و با صحنه ای که دید شوکه شد!
تمام تخت خیس بود و نشان از ادرار پیرمرد می‌داد. یک لحظه به یاد چندسال پیش که خودش در این وضعیت بود و مرد قد بلند با چندش نگاهش می‌کرد افتاد، به یاد تحقیر کردنش افتاد: «دختری که با دستشویی آشنایی نداره!» این حرف برایش خیلی سنگین تمام شده بود. دلش می‌خواست بگوید:«من دختر بچه بودم ترسیدم و اختیار ادرارم از دستم خارج شد. حالا تویی که کهنسالی چرا اختیار ادرارت رو نداری؟!»
اما دور از ادب بود که همچین حرفی را به پیرمرد بزند. دلش می‌خواست بگوید و عقلش مصرانه مخالفت می‌کرد.
به پیر مرد نگاهی انداخت و با دیدن نگاه شرمنده‌اش که به زمین دوخته شده بود، لحظه‌ای از خود بدش آمد و به خود نهیب زد تا دیگر به تخت خیس نگاه نکند و باعث بیشتر شرمنده شدن پیرمرد نشود. نگاهی به لیوان که یک سوم آب داشت کرد و با مهربانی گفت:«پدر جان! قرصتون رو هم که خوردید، حالا بلند شید روی تخت کناری استراحت کنید، تا من روتختیتون رو تمیز کنم.» سعی کرد این جمله رو آنقدر خوب بگوید که پیرمرد شرمنده نشود اما پیرمرد بیشتر سر در یقه‌اش فرو برد، غمگین لب زد:«شرمنده‌ دخترم!» پیرمرد این را گفت و بلند شد تا روی تخت کناری استراحت کند. سلین لبخندی گرم تحویل پیر مرد داد و گفت:«دشمنتون شرمنده پدرجان!» همان لحظه درب باز شد دختری تپل و خوش‌پوش با دسته گل بزرگی وارد شد
– سلام بابایی، من اومدم.
سلین شناخت؛ حافظه خوبی داشت و گذشته را کامل به یاد می‌آورد. پیر مرد با دیدن مانلی ذوقی آشکار در چهره‌اش نمایان شد.

با لبخند روبه مانلی که متوجه سلین نشده بود و درگیر گذاشتن دست گل روی میزِ کم جای اتاق بود، گفت:« مهدی و سارا نیومدند؟»
مانلی دستش خشک شد و بی خیال زیبا قراردادن دسته گل روی میز شد. ناراحت و با چهره‌ای گرفته به سمت ناپدری‌اش گفت:«نیومدن بابایی ناراحت نباش، کار داشتن»
پیر مرد غمگین شد و چندبار سری به نشانه تأسف تکان داد، زیر لب با خودش زمزمه کرد:«بچه های واقعی خودم برای پدرشون وقت ندارن اما باز گلی به جمال تو.»
این جمله را آنچنان ناراحت و بغض آلود گفت که مانلی و سلین سر به زیر انداختند.
سکوتی بر فضای اتاق حاکم بود، در لحظه نگاه مانلی با نگاه سلین گره خورد. مانلی با تعجب تمام اجزای صورت سلین را نگاه می‌کرد، شک داشت که این دختر جوان و زیبا همان همبازی و خواهرِ کوچک خودش باشد! سلین جلوی اشک سمجی که قصد پایین آمدن از چشمش را داشت با نوک انگشتش، گرفت! چند ثانیه طول کشیده تا مانلی به شکی که داشت مهر یقین بزند و به سمت سلین برود و محکم او را در آغوش بکشد.

به قلم: عسل باروتکوبیان

 

 

جایی میان قلبم

شاید جایی میان قلبش‌، در کنج سلول
نمور و تاریک تنهایی روی زمین نمناک‌‌‌چمباتمه زده بود؛ و پاهایش
به اسارت زنجیرهای زنگ‌زده وابستگی محکوم
شده‌بود. هرچه تقلا میکرد نمیتوانست
پاهایش را از شر آن قل‌و‌ زنجیرهای
پوسیده رها کند. بنابراین آرام گرفت‌و هراسان در‌ ودیوار کاهگلی‌ سلول را‌ از
نظر گذراند. و نگاهش‌ روی دریچه کوچکی افتاد که، اتاقک را با کورسویی از نور ماه روشن کرده بود. لحظات، با احتیاط و گویا پاورچین می‌گذشتند که
ناگاه درب سلول باز شد. و سایه هایی
از جنس رعب‌و، وحشت داخل شدند و به طرف او رفتند و اورا از زنجیر خلاص کردن؛ با پرده ای از جنس سیاهی‌ چشم‌های اورا بستند
و از آن سیاهچال خارج شدند.
صدای هو‌هوی باد و زوزه گرگ‌ها
گوش‌هایش را نوازش‌ می‌کرد. در جنگل‌ آرام قلبش که پوشیده از درختان سرو و کاج بود با‌ چشمانی مالامال از تاریکی با
اجبار آن سایه‌های‌ رعب انگیز قدم‌ برمی‌داشت و‌ بی‌ خبر از این اسارت بی معنی به سمت قتلگاه می‌رفت.
صدای جیر‌جیرک‌ها بیشتر از هرچیزی‌
اعصابش‌ را متشنج تر میکرد. تمام ماهیچه های بدنش‌ از شدت وحشت
منقبض شده بود. سایه‌ میثم را به جلو هل داد و آن پرده سیاهی را از چشمانش
کنار زد و اورا وادار کرد از چهار پایه بالا
برود و طنابی را دور گردنش انداخت،
اما میثم ناتوان همانند یک عروسک
نمایش که با ریسمانی اورا حرکت میدهند. اسیر ریسمان های وابستگی های توخالی بود و به دست آنها حرکت
میکرد. سایه‌ها حکم را قراعت کردند؛
حکمی که برای او صادر شده بود
به قتل رسیدن با همان کلاف های وابستگی بود که بر اثر زمان پوسیده و
نازک شده بود. میثم برای بار آخر جنگل
بی پایان قلبش را از نظر گذراند‌ و با خود اندیشید
اگر بخواهند با آن کلاف های پوسیده
وابستگی‌ به زندگی‌اش‌ پایان دهند، چند بار اورا‌ میکشتند. ؛ به یاد
نوازش‌های‌ پر مهر مادرش و چشمان غمزده‌ پدرش افتاد. بعد از او چه میکردند؟ ناگاه تلاش کرد و طناب هارو
پاره کرد خواست حرکتی کند که به زمین
افتاد پاهایش هنوز‌هم در بند اسارت زنجیر بود. مجدد به یاد کودک خردسالش افتاد بعد از او چه برسرش می آمد؟ کوشش بیشتر شد و پاهایش را از اسارت آزاد کرد. و همانند پرنده‌ای
رها شده از قفس به پرواز درآمد و به سرعت از آن قتلگاه فاصله گرفت.

به قلم: یاسمین کمال‌زارع

 

 

 

 

دروغ عاشقی

دوباره دردی شروع شد! دردی که هیچ‌وقت زخمش خوب نخواهد شد؛ زخمی که بر اثر زخم زبان‌ها و حرف‌ها باشد هیچ‌گاه خوب نمی‌شود و ردش تا همیشه برجای می‌ماند…
حرف‌هایی‌که همچو خنجری بر قلب بارها فرود می‌آید؛ گاهی دلم می‌خواهد مهر خاموشی بر دهان این مردم بزنم تا بار دگر برای شکستن دلی باز نشود، تا بار دگر نیشی بر جان کسی نزنند!
کاش میشد به آدم‌ها فهماند آنچه مریض است ذهن آنهاست، آنچه زشت است افکار نادرست آنهاست، آنچه باید جلویش را بگیرند تفکر منفی آنهاست و آنچه که باید بسته شود و جلویش را بگیرند دهان و زبان آنهاست!
هیچ‌گاه یادم نخواهد رفت آن روز را که کسی را که با تمام وجودم آن را دوست داشتم من را درون این دنیا با بی رحمی تنها گذاشت و من را رها کرد؛ آن‌هم منی که برای او و به خاطر او چشم روی همه بستم و خطی بر روی همه کشیدم! از غیر او دور شدم و به غیر او با کسی سخن نگفتم!
اما او انگار تمامش دروغ بود…!
عشقش، علاقه‌اش، محبتش…؛ او حتی نگاه‌های عاشقانه‌اش هم دروغ بود!
تمام رویا‌های شیرینی را که باهم ساخته بودیم با یک نگاه سرد آتش زد و نابود کرد…تمام حرف‌های عاشقانه‌اش را با یک حرف سرد در خاطرم از بین برد… تمام آنچه گفته بود و وعده داده بود همچو تیری در قلبم فرو می‌آید و دنیایم را تیره و تار می‌کند!
مدام حرف‌هایش درون مغزم اکو میشد و خنجری بر‌جانم میزد…
– دوستت دارم…
– قول میدهم هیچ‌وقت تنهایت نزارم…
– مطمئن باش خوشبختت می‌کنم!
او تیری در لبه پرتگاه زندگی بر قلبم زد و رفت، رفت و تمام آنچه گفته بود را کنارم گذاشت… رفت و تمام خاطراتش را درون مغزم حک کرد… تمام حرف‌هایش را یادم است؛ حتی آن نگاه سردش را در آخرین لحظات یادم است!
درست دو ماه قبل، توی همین کافه که روزی روی همین صندلی از صمیم قلبش گفت:
– قول می‌دهم‌خوشبخت کنم‌ تو را!
با لحنی سرد و خشک گفت:
– من نمی‌توانم با تو زندگی کنم!
آن روز نگاه لرزانم را نشانش دادم… التماسش کردم! از علاقه‌ام گفتم… از رویاهایمان… اما او با بی‌رحمی تیر را از بدنم رها کرد من را به پایین پرتگاه پرت کرد؛ پرتگاهی که روزی سرسبز از عشق و علاقه‌مان بود تبدیل به سنگ‌‌های سفتی بود که بر روی هم انباشته شده بود…
حتی رویا‌هایمان هم سرد و سنگی شده بودند؛ نمی‌دانم کجای بنای رویاهایمان را اشتباه ساختم که اینچنین آن ساختمان با عظمت و زیبا فرو ریخت و تبدیل به خرابه‌ای شد و آن همه عشق و علاقه‌مان برای من به خاطره‌ای تلخ و برای او به نفرت تبدیل شده بود…
کاش آدم‌هایی که واد زندگی‌مان می‌شوند زمان رفتن همه آنچه را که با خود آورده ببرند، حتی نفرتی را که لحظات آخر و لحظات رفتن همچو جوانه گندم درون ما می‌کارند…
کاش روزی “دوستت دارم”ها واقعی شوند… نه تنها “دوستت دارم” بلکه نگاه پر از علاقه‌شان، حرف‌های عاشقانه‌شان و عشقی که در قلب خود دارند…
کاش روزی بیاید که دیگر ساختمان رویا‌های دو عاشق تبدیل به سخره سنگی نشود و لیلی یا مجنون از آن به پایین پرت نشوند…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

نفس جهانم

وقتی لبخند می‌زند گویی جهانم نفسی تازه کرده‌است؛ انگار لبخندش معجزه می‌کند!
تمام چشم‌های جهان به دنبالش هستند و همه آدم‌ها در پی‌اش…
وقتی می‌خوابد غرق تماشایش می‌شوم، آنقدر آرام خوابیده‌است که گویی اصلا در این دنیا نیست.
آن صورت معصوم و کوچکش خوردنی‌تر از هر چیز خوردنی‌، شیرین‌تر از قند و نبات، زیبا‌تر از هرچیز زیبایی است!
وقتی در خواب فرو می‌رود غرق تماشایش می‌شوم، آنقدر در آرامش خوابیده‌اس که نمی‌توان از آن چشم برداشت.
با صدای پدر این فرشته کوچک نگاهم را از او گرفتم…
– باز که خیره‌ی بچه شدی!
– خیلی شیرین است، نمی‌شود از او چشم برداشت.
– دقیقا، وقتی هم بزرگ می‌شوند شیطون‌تر و شیرین‌تر می‌شوند.
گاهی با خود فکر می‌کنم، اگر این بچه‌ها در زندگی ما آدم‌ها نبودند چقدر زندگی برای ما سخت و طاقت‌فرسا میشد.
این‌ها زندگی بخش هستند، همان فرشته‌هایی که سخت‌ترین آدم‌ها در مقابلشان کم می‌اورند؛ همان‌هایی که لبخند را بر لب پیرمردی سالخورده می‌آورند و اخمو ترین آدم‌هارا به خوش رویی وادار می‌کنند.
دوباره او مرا از فکر در آورد…
– همین‌جوری پیش برود خودت این بچه را چشم می‌زنی، کمی خودت را کنترل کن!
– ببین این نیم‌وجبی چه قدرت و توانایی‌هایی که ندارد.
خندید! همیشه خنده‌ را بر لب‌های ما جاری می‌کند؛ آری فرزندم، بخند، آنقدر بخند که بتوانی همه را شاد کنی، بخند تا سختی دنیا را حس نکنی، بخند تا دنیا به رویت بخندد…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

منطق بی‌منطق زندگی

درست همان‌جایی که بزرگ شدیم همه چیز عوض شد؛ همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. زندگی در این دنیا هر روز سخت‌ و سخت‌تر شد؛ آنقدر همه چی سخت شد که با به یاد آوردن خاطرات کودکی اشک‌هایمان از سوز تلخی جاری می‌شود.
کودکی که مثل برق و باد گذشت و قدر آن را ندانستیم و حال پشیمان روزهای از دست رفته شدیم.
راست می‌گویند، پشیمانی هیچگاه سودی ندارد و فقط روز‌هایمان را سخت‌تر می‌کند؛ دنیا همچنان در پی سخت گیری‌است، سخت گیری که نمی‌دانیم دلیلش چیست!
آنقدر بی‌حوصله شده‌ایم که در هرکاری و برای هرکاری بی‌گدار به آب می‌زنیم و از آدم‌های اطرافمان دوری می‌کنیم؛ آنقدر تلخ شده‌ایم که هرکه به ما می‌رسد رویش را برمی‌گرداند و می‌رود.
زندگی‌مان توی سکوت سر می‌شود و دنیای‌مان رنگ سیاهی گرفته؛ درست از همان‌جایی که بزرگ شدیم دنیا روزش را تیره و تار کرد، گویی دارد انتقام می‌گیرد، اما انتقام چه را؟
رنگ صورتمان رو به زردی رفته، حرف‌هایمان بوی کنایه می‌دهد و سردی از حرف‌هایمان می‌بارد؛ حرف‌هایی که از عمق وجودمان نیست و آن را از روی علاقه نمی‌زنیم.
چند سالی‌است که زندگی‌مان را بی هدف می‌گذرانیم و فقط روی این زمین راه می‌رویم؛ نه زندگی می‌کنیم نه شادی‌. این دنیا را حتی برای گذراندن وقت هم نمی‌خواهیم چه برسد برای زندگی!
دلتنگی‌هایمان برای آدم‌ها، سختی روزگار، دردها و رنج‌ها، همه راه خوشی را برایمان بسته‌ان؛ درست همان‌جایی که بزرگ شدیم همه چیز برایمان سخت شد، آنقدر که گوشه‌ای می‌نشینیم و توی سکوت خود را در آغوش میگیریم و آرام اشک می‌ریزیم. همان‌جایی که بزرگ شدیم عقلمان، منطق‌مان، قلبمان همه عاقل شدند، آنقدر که فقط گوشه‌ای آرام می‌نشینیم و دردهایمان را جار نمی‌زنیم، آرام اشک می‌ریزیم و سکوت می‌کنیم؛ هرچه بزرگ‌تر می‌شویم بیشتر سکوت می‌کنیم.
و در آخر روزی در سکوت این دنیا و سختی هایش را ترک می‌کنیم…

به قلم: غریبه آشنا

 

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده