داستان باد موسمی

داستان باد موسمی

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۱:۴۰
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

باد موسِمی
وقتی باد موسِمی برای عشق اولش می وزید و گاه و بی گاه باران خدادادی می بارید، دخترک زبان بسته که موهای ژولیده و پولیده اش در نسیم باد بهاری به وزش در می آمد؛ اَشک هایش سرازیر می گشت و با خود می گفت:《ای کاش می شد در تنگ نای درّه دلم، شیرجه عمیقی می زدم تا در آن به اوج تاریکی شب، وصال هیچ جسدی از من باقی نماند!》
همان طور که اَشک هایم را پاک می کردم، به سمت درخت بزرگی که در مزرعه نیمه سوخته مان بزرگ و پُربار گشته بود رفتم و به تنه درخت نگاهی انداختم؛ خط های راه راه و زِبر و دُرشت و به رنگ تیره خاکی و یادگاری ای که من و پسرک چهار ساله الیٰ پنج ساله که به شکل قلب کوچکی که قلب هایمان را بهم داده باشیم کشیده بودیم، همان روز هم با هم سوگند درون عشقی خواندیم که هیچ وقت از هم جدا نشویم دستی به آن یادگاری زدم و کشیده خودم را روی زمین سرد واگذار نمودم.
همانطور که پاهایم و دستم هایم را مانند چارچوب قفلی و سَرم در میانش قرار گرفته بود به خواب عمیقی رفتم.. .
با پتویی نرم از خوابِ بچگی ام پریدم و به اطرافم نگاهی انداختم؛ با دیدن اتاق کوچک رنگی و سه تا پنجره کهنه و قدیمی از جا بلند شدم و پنجره ها را یکی یکی باز کردم با دیدن، خورشید درخشان که در حال غروب دل انگیزی بود و به نحوه احسنت دیده می شد نگاهی کردم.
لبخند رضایتی در گوشه لبم نشست.
با صدای بلند که در آن موقع پرندگانی به سوی
غروب خورشید پرواز می کردند، گفتم:
– پرنده ای که زمین را ترک می کند؛ آرزوی پرواز روی دریاهای دورست را دارد، بال هایش باز نیست… فقط می تواند بماند و ناامیدانه پرنده های دیگر را تغییب نماید.
منتظر تغییر فصل بمان پرنده های مهاجر بر می گردند، آسمان مدت هاست که منتظر این لحظه های باد می ماند…
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می‌وزد…
فکر می‌کنی پرنده‌ها خسته نیستند؟!
فقط دنبالشون برو چون بالاخره یک روزی
همه مان می فهمیم که ما عاشق همدیگر بودیم!
پس برگرد به خانه و غرورت را کنار بگذار…
نقش بازی کردن را بس کن.
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می وزد.
عشق و آزادی کدامشان سخت تر می باشد؟!
بدون دونستن آینده…
مثل دلفینی هستم که پیش بینی نمی‌کنم
توی دریا گم بشم.
دلفینی که هیچ وقت با گم شدنش کنار نمی‌آید.
عشق در اعماق آسمان‌هاست…
این گونه عشق اولم را گویا نگار کردم!

به قلم: زهراحیدری

 

http://tarcan.ir/?p=1440
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده