داستان سکوت باران

داستان سکوت باران

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۲:۵۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

سکوت باران
کودکیم درد بود و بس…! حسرت پشت حسرت… رنج پشت درد… آوارگی و فقر، زندگی مصیبت‌بار…
با بغض و دلی خسته از خونه بیرون زدم؛ مثل همیشه دسته‌های گل لیلیوم رو از رقیه گرفتم و به طرف خیابون رفتم.
اشک‌هام مثل همیشه هوس باریدن کرده بودن، گناه من چی بود، که باید از پنج سالگی توی گرمای نفس‌بر و سرمای نفس‌گیر کار می‌کردم؟!
روزی صد نفر بخاطر فقیر بودنم تحقیرم می‌کنن و هزار تا تهمت بهم میزنن؛ به هزار مکافات جلوی خودم رو گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و دستی به روسری کهنه‌ام زدم.
هر وقت به بچه‌های هم سن و سال خودم نگاه می‌کنم، حسرت عجیبی دلم رو پر می‌کنه…
دلم برای بابام خیلی تنگ شده، چرا رفت و ما رو تو این بدبختی تنها گذاشت؟! بابا تو که نامرد نبودی…
پوزخندی میزنم، غم‌های من هیچ وقت تمومی ندارن، هر دقیقه یه چی بهشون اضاف میشه و روی هم تلنبار میشن…
گل‌ها رو توی دستم جا به جا می‌کنم و به راهم ادامه میدم. بی‌خیالی چه سخته…
سر چهارراه میر‌سم؛ بسم‌الله‌ای میگم و منتظر قرمز شدن چراغ می‌مونم.
تا قرمز میشه، بین ماشین‌ها میرم و شروع به فروختن گل‌ها می‌کنم.
به اولین ماشین که میرسم به شیشه‌ی دودی سمت راننده تقه‌ای میزنم. شیشه که پایین میاد، قیافه خانوم جوونی هم سن و سالای مادرم پیدا میشه…
عینکش رو بالا داد و نیم نگاهی بهم انداخت.
با سری افتاده، مظلوم و آروم ازش پرسیدم:
– یه گل می‌خرید؟
بعدش نگاهی کوچکی بهش کردم، باز سرم رو پایین انداختم منتظر موندم؛ با صداش لبخند ملیحی زدم و ذوق زده بهش نگاه کردم.
– سلام قشنگ خانم، بله چرا که نه… فقط صبر کن ماشین رو یه جا پارک کنم کارت دارم.
کنجکاو و مشکوک چشمی گفتم و به سمت پیاده رو رفتم. تمام مدت فکرم درگیر این بود که چه کاری میتونه با من داشته باشه؟ ما که دوست و فامیلی نداریم! هه… عارشون میاد حتی ما رو ببینن، چه برسه که بیان خونمون…
اون خانوم هم خنده‌ای کرد و بعد از سبز شدن چراغ راهنمایی اومد کنارم پارک کرد و از ماشین پیاده شد.
تازه تونستم نگاهی به تیپش بکنم؛ لباسای نو و گرون قیمت که از صد کیلو متری هم پولدار بودنش رو داد میزد.
لعنتی صداش چقدر قشنگ و خاص بود، انگار مجری یا گوینده بود.
نزدیکم اومد و با ارامش پرسید:
– اسمت چیه؟ خونتون کجاست؟!
با زبون لبای خشکم رو که ترک زده بودن تر کردم و جواب دادم:
– اسمم ماه هست…
دودل بودم که ادرس بدم یا نه؟ اصلا برای چی میخواد؟! سوالم رو به زبون اوردم.
با جوابی که داد، حیرون و متجب بهش نگاه کردم. چشمام پر از اشک شد و با خوشحالی و هیجان بغلش کردم.
– خب راستش من یه کارگاه دارم، نیاز به دو خانم دارم، یکی که خیاطی بلد باشه و یکی برای فروشنده…
دستاش دورم حلقه شدن و روی موهای مشکیم رو که همیشه پسرونه بودن بوسید و از خودش جدام کرد.
خنده‌ی نازی کرد و با انگشت شستش اشک‌هام رو پاک کرد.
دستش رو گرفتم و به سمت خونه بردم….
(ده سال بعد)
با یاداوری اون سال‌های پر از مصیبت و بدبختی قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد؛ بعد پشنهاد سالومه تو کارگاهش همراه مامان شروع به کار کردیم و الان خداروشکر وضع مالیمون خیلی خوبه و کم و کسری نداریم.
تونستم بدون هیچ نگرانی کنکور بدم و با رتبه‌ی عالی دانشگاه تهران قبول بشم…
دیگه حسرت هیچ چیزی رو نمی‌خورم، تنها جا بابام خیلی خالیه… کاش شده فقط یک بار بتونم ببینمش و بغلش کنم… حسرت ندیدنش هر روز بزرگتر از دیروز میشه… واژه‌ای که هجده ساله برام نااشناست… فقط پنج سال اشنا بودی و بس…! الان برام یه غریبه‌ی نااشنایی…
زندگی ما هم پر از سختی و عذاب بود، ما بچه‌های کار زندگیمون گفتنی نیست، تا حسش نکنی نمی‌فهمی ما چی میگیم…

به قلم: مهدیه کرمی(مهسیم)

 

 

http://tarcan.ir/?p=1429
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده