داستان منتظر بی‌منت

داستان منتظر بی‌منت

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۱:۴۹
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

منتظر بی‌منت
چند روز بود منتظر زنگش بودم.
وقتی تلفن زنگ می‌خورد، خوشحال می‌شدم و فکر می‌کردم اوست.
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها بود منتظرش بودم.
زنگ نزد، نامه نداد، خبری نبود. پنج سال در بی‌خبری مانده بودم.
سخت بود از تکیه‌گاهت به مدت پنج سال خبری نداشته باشی!
دریغ از یک خبر بسیار کوچک که دلم از بودنش گرم شود!
هر هفته برایش نامه می‌نوشتم، اشک‌هایم کاغذ را خیس خالی می‌کرد و نوشته‌هایم بین آب حل می‌شدند.
آنقدر منتظر ماندم که پنج سال شد، ده سال…
موهای مشکی‌ام، سفید شدند.
ولی دریغ از یک خبر…!
یک روز مثل همیشه در حال خانه تکانی برای عید بودم که تلفن زنگ خورد.
جواب دادم.
– بله؟!
صدایی خشن و مردانه در گوشم پیچید.
– خانم (….)
تنم لرزید، مرا چه کار داشتند؟ نکند از امیرعلی خبر دارد؟ ته دلم از این فکر خوشحال شدم. آرام بله‌ای گفتم که با حرفی که زد، تلفن از دستم رها شد و بر زمین افتادم.
– متاسفم! همسر شما شهید شدند!
قلبم تک و توک میزد، نفس کشیدن سخت برایم سخت بود! بغضی که این همه سال باهایم همراه بود، ولی نگذاشتم بشکند بعد از سال‌ها شکست.
اشک مثل باران از چشم‌هایم رها می‌شدن.
مثل ابری که بعد از سال‌ها بی‌وقفه می‌بارید.
کجایی؟! این بود رسمش نامرد؟! به آرزوت رسیدی تک و تنها؟ کاش من را هم با خودت می‌بردی؛ کاش…
سیم تلفن با گوشی‌اش از میز آویزان بود. نمی‌دانم قطع کردند یا نه؟!
مهم نبود! من زندگی‌ام رو از دست دادم.
تو خلا بودم. چیزی حس نمی‌کردم، تمام خاطراتم با او از جلو چشم‌‌هایم رژه نظامی می‌رفتند.
قلبم تیر کشید، مثل این که کسی تیر بارانم کند، آخ خفه‌ای گفتم و دستم را روی‌اش گذاشتم.
نزدیک بود سینه‌ام را بشکافد و به بیرون پرت شود.
بعد از لحظاتی دیگر نزند و نبض نداشتم.
شاید پایان زندگی ما هم این گونه بود…!

به قلم: مهدیه کرمی

http://tarcan.ir/?p=1218
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده