داستان کوتاه تومور

داستان کوتاه تومور

| جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ | ۱۷:۱۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

داستان از زبان سوم شخص
تومور ( پارت ۱ )
از آیینه نگاهی به خودش انداخت؛ او این‌جا، آن هم با این لباس‌ها چه می‌کرد؟ فکرش پر کشید به مدت‌ها قبل:
“زبانی رو لب های خشکیده‌اش کشید؛ نگاهش را دور تا دور کافه چرخاند و رو به یلدا گفت: این‌جا رو باید بدم به یحیی!
یلدا که همیشه کنجکاو بود با تعجب پرسید: چرا؟! تو که این جا رو خیلی دوست داشتی!
همیشه می‌گفتی کلی خاطره تو این کافه داری!
خواست جوابش را بدهد که سرفه بهش این اجازه را نداد.
به سرفه‌هایش که مسلط شد، سرش را انداخت پایین و گفت: آره خیلی دوسش دارم اما مجبورم… مکثی کرد و سرش را بالا آورد، دست یلدا را گرفت و ادامه داد: می‌خوام یه چیزی بهت بگم یلدا، فقط قول بده…
قول بده که…
یه چند ثانیه سکوت کرد می‌‌دانست اگر به تک خواهرش بگوید نابود خواهد شد. سرش را دوباره پایین انداخت، زمزمه کرد: بی‌خیال…
لرزش صدایش پیش دخترکی که می‌شناختش کاملا معلوم بود.
یلدا می‌دانست وقتی برادرش این گونه حرف می‌زند حتما اتفاقی در راه هست. سرش را با دست‌هایش بالا آورد و در دو گوی مشکی برادرش که غم را فریاد می‌زد چشم دوخت.
– خوبه که می‌دونی وقتی حرفی و نصفه به من می‌گی اعصابم بیشتر بهم می‌ریزه پس بگو!
یاشار باز هم سکوت کرد و در ذهن به این فکر می‌کرد که چگونه به یلدا بگوید؟ یلدایی که جز او حامیه دیگری نداشت که پشتش باشد و از او حمایت کند.
صدای آه سوزناک خواهرش آمد…
از جایش بلند شد و نگاه یاشار به سمتش کشیده شد.
– تو که حرفی نمی‌زنی بزار برم به کار‌هام برسم.
چه ساده یلدا در مقابل برادری که هر کجا پشتش بود، هر کاری برایش کرده بود حرف از کار می‌زد.
خواست چیزی بگوید که خواهرش میان صحبتش پرید:
خونه حرف می‌زنیم!
با صدای پر بغضی گفت: خونه نمی‌شه!
مگر می‌شد یلدا نگران برادرش نشود؟ برادری که هیچ‌گاه پر بغض صحبت نمی‌کرد و همیشه محکم حرفش را می‌زد…
دست‌های برادرش را گرفت و گفت: یاشار؟ داداش گلم؟ بگو ببینم چی شده؟ دارم از دلشوره میمیرم‌ها؟!
دست های خواهرش را محکم‌تر گرفت؛ همان‌گونه که اشک در چشمانش می‌جوشید زمزمه کرد:
یلدا! من… من… دیگه نمی‌تونم پیشت باشم…
مکث کرد و ادامه داد: یه تومور تو سرمه!
اشک در چشمان خواهر کوچولویش جمع شد.
دست‌هایش شل شد و دست برادرش را رها کرد، اما یاشار دست‌های ظریف خواهرش را محکم‌تر در دستش گرفت.
پاهای یلدا دیگر تحمل وزن او را نداشت روی صندلی چوبی رنگی نشست، در چشمان برادرش نگاه کرد و زمزمه کرد: داری شوخی می‌کنی مگه نه؟
یاشار سکوت کرد و سرش را پایین انداخت نمی‌توانست در چشمان خواهرش نگاه کند. طاقت اشک‌های خواهر زیبایش را نداشت!
بغض یلدا در گلویش بزرگ‌تر شد، انگار به قصد خفه کردن دخترک در گلویش کمین کرده بود!
اشک‌هایش را پس زد، دست‌های برادرش را دوباره گرفت و زمزمه کرد: اشکال نداره که داداش گلم، می‌ریم دکتر خوب می‌شی!
خندید بلند و پر درد… وقتی خوب شدی میرم دنبال زن می‌گردم برات، یه پسر خوشگل میاری عینه خودت هعی به من میگه عمه… خندید بلند و پر درد! نگاه سنگین مردم روی آن دو بود. یاشار همان طور که بوسه‌ای بر دست دخترک می‌زد پر بغض لب زد: نمیشه آبجی گلم آخه با کدوم پول؟ هان؟!
پر بغض گفت: من پس انداز دارم. این جا رو هم می‌فروشی، از بابا هم قرض می‌گیریم…
همان گونه که اشک در چشمانش بود ادامه داد: ببین آبجی خوشگله من! همه این کارو را هم کنیم نمی‌شه؛ چون فقط سی درصد احتمال زنده بودن من هست… فقط سی درصد!
دخترک دیگر نتوانست جلوی بغضش را بگیرد. دو دست خود را روی صورتش گذاشت و شروع کرد به گریستن صدای هق‌هق دخترک در فضای آروم کافه بلند شد.
یاشار بغضش را قورت داد و سرش را پایین انداخت تا کسی اشک‌هایش را نبیند؛ تا مبادا مردانگی‌اش زیر سوال برود! به راستی که زیبا‌ترین چشم ها همیشه بیشترین اشک‌ها را می‌ریزند!… ”

تومور ( پارت ۲ )
“حال”
با صدای آرایشگر به خودش آمد چه مدت بود که داشت اشک می‌ریخت؟ به خودش نگاه کرد، باز هم چشمه غم‌هایش جاری شده بود. این غم‌ها، این ناراحتی‌ها، این سختی‌ها، کی دست از سرش بر‌می‌داشت! کی؟!
صدای زن میانسالی آمد: دخترم باز که گریه کردی بیا بشین اینجا تا دوباره درستت کنم، تا داماد نیومده!
باز…؟ مگر بار چندم بود که این گونه اشک می‌ریخت؟ آن هم در اینجا میان این مردم که به راحتی می‌توانستند او را قضاوت کنن…
روی صندلی سفید رنگی نشست. نگاهی به آرایش صورتش، موهای رنگ شده‌اش، لباس عروس سفیده‌اش انداخت. چرا از این‌ها متنفر بود؟
مگر غیر از این است که هر دختری آرزو پوشیدن این لباس‌ها را دارد؟! مگر خودش این آرزو را نداشت که یک روزی این گونه باشد؟! پس چرا لبخندی روی لب‌هایش نبود؟! پس چرا دوست داشت برگردد به همان دوران بچگی؟! ولی اگر بر می‌گشت چه می‌شد؟ باز هم برادرش باید جلوی پدرش می‌ایستاد که خواهر کوچولویش آسیبی نبیند؟ باز هم نامادریش از او کار می‌کشید؟ باز هم پدرش پولی برای لباس‌هایی که دوست داشت به تن کند نمی‌داد؟ باز هم یاشار باید تا غروب کار می‌کرد تا لباسی برای او بخرد؟ باز هم…؟ زندگی او پر بود از بدبختی‌های بسیار… او حتی در دوران بچگی‌اش هم زندگی نکرده بود. خودش مهم نبود، اما برادرش چرا! نمی‌خواست باز هم برادرش صبح تا غروب کار کند تا لباسی برای او تهیه کند! نمی‌خواست که بخاطر او صبح تا شب از درد کتک‌های پدرشان خوابش نبرد! نمی‌خواست که…
به راستی که چقدر به این برادر بدهکار بود!
باز هم با این فکر که تا چند ماهه دیگر برادری ندارد اشک در چشمانش جوشید.
صدای دختری که فامیلیش را صدا می‌زد آمد: خانم کامرانی؟
– بله!
– داماد جلو در منتظرتونه!
چه زود وقتش رسیده بود…
لبخند تلخی زد همیشه فکر می‌کرد عاشق می‌شود و با عشق زندگی می‌کند اما حال چه؟
شاید یحیی عاشق او بود، اما یلدا نه!
شنله سفید رنگش را روی سرش انداخت و به بیرون رفت به یحیی که تیکه به بنز مشکیش منتظر او بود نگاهی انداخت.
مطمئنن پول همه چیز نبود؛ اگر این گونه بود که او و یاشار با وجود پدر ثروتمندشان نباید این همه درد می‌کشیدند!…
یحیی به سمت پرنسس زیبایش قدم برداشت او عاشق این دختر بود.
دختری که بارها و بارها او را در کافی‌شاپ یاشار دیده بود، اوایل سعی می‌کرد زیاد به او نگاه نکند و فکرش سمت او نرود زیرا فکر می‌کرد نامزد یاشار است، اما همین که فهمید او خواهرش هست به یاشار گفت: که عاشق خواهرش شده…
دست یلدا را در دستش گرفت، درسته فیلم‌برداری نبود اما او دوست داشت که دست پرنسس زیبایش را بگیرد.
به سمت ماشین قدم برداشتند در ماشین را برای یلدا باز کرد وقتی که نشست و لباس عروسش را جمع کرد، در ماشین را بست. به سمت در راننده رفت و روی صندلی خودش نشست. دست یلدا را گرفت و چشمان یلدا بسته شد. از همین حالا شروع شده بود و او باید متعهد می‌ماند به کسی که شاید یک روزی عاشقش شود سرش را به شیشه تکیه داد چشمانش را بست:
“فلش بک”
“یاشار دست دخترک را گرفت و گفت: یه قولی بهم میدی یلدا؟
با فین‌‌فین گفت: چه قولی؟!
حرفش را در دهانش مزه‌مزه کرد و زمزمه کرد: دلم می‌خواد تک خواهرم رو تو لباس عروس ببینم! چشمان یلدا دوباره پر شد. مکثی کرد و ادامه داد: من به یحیی اعتماد دارم و می‌دونم که عاشقته! باهاش ازدواج کن قول می‌دم خوشبخت بشی نمی‌خوام بعد من بابا عذابت بده!…
چونش از بغض لرزید.
– باشه”
“حال”
یحیی از گوشه چشم به عروسکش نگاه کرد. چشمانش بسته بود خبر نداشت که کی؟ چگونه؟ به چه شکل؟ اما دلش برای این دخترک لرزیده بود! یاشار همه چیز را به او گفته بود…
او نه تنها به یاشار بلکه به خود قول داد بود که این دخترک را خوشبخت کند؛ خوشبختی که شاید حقه یلدا بود یلدایی که زندگی بهش رحم نکرده بود.

#ریحانه_کردی

http://tarcan.ir/?p=1042
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • مدیر سایت : بله عزیز بیاید پیوی @tarcann...
  • آیرن : منم میشه متن بفرستم؟ میذارین؟ ایدیم در روبیکا @Death_eater1998...
  • آیرن : خیلی عالی بود! واقعا خوشم اومد😻...
  • mhdse : تبریک میگم بهت بهترین رفیق دنیا انشاءالله کتاب شعرت رو با امضای خودت بخونیم برات...
  • سارا طاهرخانی : متشکرم واقعا لطف داری گل بانو جان...
  • Asieh : قشنگترین رفیق شفیق شاعر دنیا.... آرزوی بهترین هارو دارم برات عزیزترینم.... به ام...
  • نازنین ستاری : ممنون عزیزم چشم حتما🌹🙏🏻❤️...
  • محمد بهاری : باعرض سلام خیلی برایم جذاب بود این دلنوشه نشان ازاین دارد که نویسنده آینده ی موف...
  • آوا : عالییییی بووووود...
  • Sara : ممنونم عزیزم...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده