داستان کوتاه چشمانت

داستان کوتاه چشمانت

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۱:۳۹
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: چشمانت

نویسنده: پریا تقی زاره

چشم باز می کنم و گیج به اطراف زل می زنم،کجا بودم؟!

نگاهم ثابت می ماند، روی سقف کدر و سفید رنگی که نمی دانم چه جذابیتی برایم داشت.

دست سوزانم را آرام تکان می دهم و سعی در تجزیه احساساتم دارم.

آن مرد…

تمام اتفاقاتی که برایم رخ داده بود را به خاطر آوردم،اما نمی دانم چرا اصلا دلگیر نیستم،و حتی نیمچه لبخندی مهمان لب هایم می شود!

«خانم،خانم،پاشو برو خونه ات بخواب،فرار کردی؟

آرام چشم باز می کنم و بدن کرخت و بی جانم را از روی صندلی سفت و سخت،پارک تکان می دهم.

کتف خشک شده ام را تکان می دهم،صورتم از درد جمع می شود و بی توجه به سوال و جواب های، مرد پارکبان از آنجا دور می شوم.

لبان خشک شده ام را تر می کنم و نوک انگشتان یخ زده ام را به آغوش می کشم.

نوری مستقیم چشمانم را در بر می گیرد و صدای بوق های مکرر لبخند بر لبانم می آورد.

و لحظه ای بعد تن بی جان و خونین دخترک نقش بر زمین می شود.‌»

تنها تصویر به جا مانده از آن شب،دو جفت چشم مشکی بود که گویی تمام دنیایم شده است.

نیم خیز می شوم،نبود؟

بغض در گلویم جا خوش می کند،حالم را نمی فهمم!

صدای باز شدن در نور امیدی در دلم روشن می کند،اما…

پرستاری لبخند زنان وارد اتاق می شود لب می زند”بیمار ما چطوره؟”

اب دهانم را قورت می دهم و می گویم:”کی منو آورده اینجا؟”

تعجب می کند،اما به روی خود نیاورده و می گوید”یه خانوم مسن”و ادامه می دهد “ضربه ی سختی به سرت خورده،فراموشی گرفتی،سرت درد نمی کنه؟”

صدایش در ذهنم می پیچد…

سردرگم،قطره اشکی روی گونه ام می ریزد،اما خوشحالم!

اولین خاطره از برگ جدید زندگی من.

آن روز اولین خاطره ام با تو شد،مرد چشم مشکی من.

http://tarcan.ir/?p=721
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده