دلنوشته اعتراف پس از مرگ

دلنوشته اعتراف پس از مرگ

| سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | ۱۷:۴۳
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

#اعتراف.پس.از.مرگ

 

نگین ناز مامان بابا مثل یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده؛ لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست نگین یه کاغذ هست، کاغذی که هم رنگ خون شده!

بابای نگین جلو می ره، چیزی رو که می بینه باور نداره، با دستایی لرزان کاغذ رو بر می داره، بازش می کنه و می خونه.

 

سلام عزیزم!

دارم برات نامه می نویسم، آخرین نامه ی زندگیم رو… آخه این جا آخر خط زندگیمه!…

کاش من رو تو لباس عروسی می دیدی! مگه نه این که همیشه آرزوت همین بود؟!

امید جان، دارم میرم.

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرف هام ایستادم. می بینی امید، بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم؛ باز هم با هم حرف می زنیم، ولی کاش منم حرف های تو رو می شنیدم…

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!

امید تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!

داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی نگینت چطوری داره لباس عروسش رو با خون رگش رنگ می کنه…

کاش بودی و می دیدی نگینت تا آخرش رو حرفاش موند.

امید نگینت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشمام دارند سیاهی می رن، حالا که همه بدنم داره می لرزه، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام می گذره.

روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!

روزی که دلامون لرزید، روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!

نقشه های آیندمون، یادته؟!

امید من یادمه، یادمه چطور بزرگتر هامون، همون هایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش و طلب بخشش کن….

آره، تمام این ها رو یادمه، حتی یادمه که…

جلوی تمام بچه های دانشگاه بهم گفتی دوست دارم!

توام یادته؟!

یادته که وقتی این حرف رو زدی کل کلاس ساکت شد؟!

به خاطر داری که از شدت تعجب دهنم باز مونده بود و زبونم کار نمی کرد؟

چقدر زود گذشتند اون روز ها، مگه نه؟!

کاش بیشتر فرصت باهم بودن رو داشتیم!

فرصت این رو داشتیم که زندگیمون رو شروع کنیم، ولی خب تقصیر ما نبود!

امید، هیچ وقت یادم نرفت که در مقابل خانوادت ایستادی و از عشقت دفاع کردی، الان نوبت من بود که عشقم رو بهت ثابت کنم.

نگینی دیگه وجود نداره که بخوای بخاطرش خانوادت رو ترک کنی؛

دیگه من نیستم که باعث اذیتت بشم!

برو و دل خانوادت رو دوباره به دست بیار، برو و بهشون بگو که دیگه عشقم نیست!

بهشون بگو عشقم به خاطر خودخواهی های شما رفت، آره همه ی این هارو بهشون بگو!…

فکر نکنم اولین نفر تو این نامه رو بخونی، چون تو خبر نداشتی که من می خوام همچین کاری کنم.

پدر، روی صحبتم با شماست!

من و امید عشقمون رو به هم ثابت کردیم، من و امید زیر قولمون نزدیم، یادتونه بهتون گفته بودم که یا با امید ازدواج می کنم یا مرگ رو انتخاب می کنم؟

آره، دقیقا همین جمله رو بهتون گفتم.

جواب خودت رو یادته؟!

یادته گفتی تو انقدر ترسویی که مرگ رو انتخاب نمی کنی؟!

یادته گفتی یک گزینه سوم هم بزار که هیچ کدام باشه؟!

الان دارین نتیجه تمام خود خواهی هاتون رو می بینین نه؟!

دیدین که چی شد؟ ارزشش رو داشت واقعا؟

دیدین که جرعت انتخاب کردن مرگ رو داشتم؟

پس نیازی به گذاشتن گزینه سوم نبود…

پدر؟!

پدر، این نامه باید به دست امید برسه، خواهش می کنم این دفعه رو به حرفم گوش کنید.

امیدم؛ برای بار دوم می خوام از ته دلم و از عمق وجودم بگم که دوستت دا…

پدر نگین با زانو روی زمین کنار تنها دخترش افتاد و خیره به چهره سفید شده دخترش شونه هایش لرزید و مردونه شروع به گریه کرد، مادر نگین که تازه وارد اتاق ناز دوردونه اش شده بود با دیدن این صحنه جیغ بلندی کشید و از حال رفت و این تنها پدرش بود که داشت به تمام اتفاقات فکر می کرد.

هیچ وقت خودش رو نمی بخشید بابت خودکشی نگینش!

داشت با خودش فکر می کرد که اگر بنا به خواسته نگین بخواهد این نامه را به دست امید برساند باید چی کار کند؟!

اگر امید بفهمد عشقش نگینش و به قول خودش تنها داشته در زندگی اش به خاطر خودخواهی های هر دو خانواده به آغوش مرگ پناه برده چه کار می کرد؟!

دوباره نگاهی به نامه انداخت…

دست خط دخترکش رو به خوبی می شناخت ولی این بار با همیشه فرق می کرد، برگه آغشته در خون به رنگ سرخ فرزندش بود…

به آخر نامه نگاهی انداخت، کلمه دوستت دارم رو که برای امید نوشته بود کامل نبود و این یعنی دیگر جانی برای عزیزکش نمانده بود تا ابراز عشقش رو کامل کند؛

خیلی سخت و دردناک بود برای پدری که باعث مرگ دخترش بود.

و این یعنی خودخواهی دو نفر باعث مرگ یک دختر بیست و سه ساله شده بود و این چقدر دردناک است.

پدر به حرف آمد و با صدای تحلیل شده ای در حالتی که روی دو زانو بر زمین افتاده بود و قطره های اشک روی صورتش می ریختند گفت:

– غلط کردم!

و چقدر غمناک است دیدن شونه های افتاده پدر و کمر خمیده اش…

ولی دیر بود…

دیر بود برای پی بردن به اشتباهش!

 

 

#پایان

 

نویسنده: کیمیا خلخالی

http://tarcan.ir/?p=880
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده