دلنوشته دخترم الینا

دلنوشته دخترم الینا

| سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | ۱۶:۴۹
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

با وحشت از خواب بیدار شدم و در حالی که نفس نفس میﺯﺩﻡ دستم را روی قلبم گذاشتم. باز همان کابوس را دیدم؛ کابوس از دست دادن الینا!

آهسته از روی مبل کرم رنگ بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. در چوبی قهوه‌ای رنگش را باز کردم و وارد آن شدم؛ سپس شیر آب نقره ای را باز کردم و دست و صورتم را با آب سرد شستم.

دلم گرفته بود و بغض سنگینی که در گلویم نشسته بود، اذیتم می کرد؛ اگر الینا کنارم بود حتما شاد و خندان بودم…

از دستشویی خارج شدم و به سمت اتاق خواب رفتم؛ مانتو و شلوار سیاه رنگی را پوشیدم و شالم را روی سرم گذاشتم. بعد از از دست دادن الینا دیگر آن لیلا نبودم؛ لیلا‌ ی شاد، لیلای خندان…

از خانه خارج شدم؛ شاید باد های غروب بهار کمی حالم را بهتر کند.

همین که وارد کوچه شدم، بچه های چهار، پنج ساله ای را دیدم که مشغول بازی با عروسک هایشان بودند؛ با خنده، بدون هیچ غمی!…

لبخند تلخی زدم و روی زمین نشستم. آرام زیر لب زمزمه کردم:

– الینا ی مامان کجایی؟ چرا مامان لیلات و تنها گذاشتی؟ مگه مامان نمی‌گفت که با ارزش ترین داراییش هستی؟ پس چرا رفتی؟

ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که سریع با دستم پاکش کردم.

یک دختر بچه که چشم های آبی داشت، دامن صورتی رنگش را مرتب کرد و با لحن شیرینی گفت:

– مامان نگین مهمون داریم؟

دختر دیگری که در نقش مادر دخترک چشم آبی بود، با لبخند دلنشین و لحن بانمکی گفت:

– آره عزیز دلم.

خنده‌ی آرامی کردم و به آنها خیره شدم. چه دنیای زیبایی داشتند؛ دنیایی بدون غم و اندوه!…

با دیدن بازی بچه ها حالم کمی بهتر شد. آهسته از روی زمین بلند شدم و خاک مانتویم را تکاندم و به گام های آهسته به سمت بچه ها حرکت کردم. وقتی به آنها رسیدم، با لبخند گفتم:

– سلام دخترای خوشگل.

همگی به سمتم برگشتند؛ ابتدا فقط نگاهم کردند، اما پس از چند لحظه یک صدا گفتند:

– سلام خاله جون.

لبخندی زدم و لبم را باز زبانم تر کردم.

– می شه منم باهاتون بازی کنم؟

دختر ها کمی به هم دیگر نگاه کردند و بعد یک صدا با خوشحالی گفتند:

– آخ جون!

روی زیر انداز حصیری آنها نشستم که نگنی با شیرین زبانی گفت:

– می شه شما نقش مامانمون و بازی کنید؟ مثلا ما دخترای شما باشیم و شما مامان ما!

لبخندی زدم و به صورت سفید و تپلش نگاه کردم.

– باشه؛ پس من مامان لیلا هستم.

اولین بار بود که بعد از از دست دادن الینا ی عزیزم لبخند زدم. از بازی کردن با بچه ها لذت می بردم، چون یاد الینا ی شیرین زبانم می افتم، اما جای خالی دخترکم بیشتر از هر موقع دیگری احساس می شد…

با هر بار خندیدن بچه ها صدا خندیدن های الینای عزیزم در گوشم می پیچید؛ چقدر دلتنگ این خنده ها بودم…

اگر بتوانم یک بار دیگر او را ببینم، جوری در آغوش می گیرمش که حتی خدا هم نتواند دخترکم را از من جدا کند!

http://tarcan.ir/?p=876
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده