دلنوشته نقاب های بر باد رفته

دلنوشته نقاب های بر باد رفته

| جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹ | ۱۶:۳۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

«نقاب های بر باد رفته»
به هر سمت که نگاه می‌کرد نقاب جدیدی به دیوار آویخته شده بود؛ نمی‌فهمید چه مرگش شده است و این‌ها برای چه بر روی دیوار نقش بسته‌اند.
پریشان دور خود چرخید و چرخید؛ سرگیجه که بر حال بی‌حالش حاکم شد، دو زانو بر روی زمین سفت اتاقک سقوط کرد.
اما پشیمانی را به کناری هل داد و نگران دوباره اطرافش را بار‌ها و بارها نظاره کرد؛ او بی‌قرار میان این حجم از آشفتگی فقط دنبال یک ‌چیز می‌گشت«به دنبال خودش!»
چشم‌های بلورینش که به اشک نشست دستانش را بر صورتش کوفت و ناله کرد؛ به راستی خودش را کجا گم کرده بود؟
یک‌دفعه چشم‌هانش غرق اشک شد و نگاه خون شده‌اش نقاب‌هایی که بر روی دیوار آویخته شده بود را نشانه رفت؛ باید باور می‌کرد خود را جایی میان آن‌ها گم کرده است؟ یا که این حالش خوابه بی‌خوابی بیش نبود؟
ناگهان با سرعت از جا جست و با حرص سوی نقاب‌ها هجوم برد؛ چنان همه‌شان را چنگ زد که جای ناخون‌هایش بر روی نقاب‌ها به یادگار ماند اما تا همه آن‌ها را در هم نشکست، لحظه‌ای آرام نگرفت.
از این جدال نابرابر که خسته شد بر روی تخت افتاد و آرام ناله زد: چرا خودم را پیدا نمی‌کنم!؟ کجا گمش کرده‌ام!؟ نکند او از من دلخور است!؟
سرش را بالا آورد نگاه گذرایی به نقاب های خرد شده انداخت و با بغض گفت: نکند پیدایش نکنم!؟ نکند گم شود!؟ خودم جان! ناله زنم، آه کشم، جواب را بدهی؟ فریاد زنم، بانگ پشیمانی سر بدهم، جوابم را بدهی!؟
چشم‌هایم را بستم و قطره اشکی از چشمانم سر خورد. سرم را آرام روی تخت گذاشتم و بی‌قرار اشک ریختم؛ تا به‌حال به این باور پوچ بودم که هیچ چیز با ارزشی ندارم! عمری در فکر این باور پوچ بودم که چطور خود واقعی‌ایم را پنهان کنم!؟ چطور آرام بخندم تا ناراحت نشوند!؟ یا که چطور آرام بگریم که صدایی از حنجره‌ام بیرون نخزد!؟
چنان غرق شدم که ز یاد بردم، حس خوب قهقهه را! ز خاطر بردم حس خوب گریه‌ی پرصدا را!
ولی حال که دانستم عمری در حق خود جفا می‌کردم؛ چگونه یابم اویی را که حقیقتا من است!؟ اگر عمری را که از کف دادم صرف یافتنش کنم؛ میان دریای زندگی چیزی برای من می‌ماند!؟ یا که همین است و عمرم به فناست!؟
با ندایی که صدایم می‌کرد سوی پنجره قام برداشتم که دگر بار صدایش در گوشم پیچید.
«سال ها مرا از خود راندی حال باید برای یافتنم تلاش کنی، منتظرت خواهم ماند.»
صدایش مدام ضعیف و ضعیف‌تر می شد تا که محو شد و از آن فقط خاطره‌ای پنهان ماند و راهی که باید برای یافتنش می‌رفتم.
#آریستا

http://tarcan.ir/?p=1039
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • سارا طاهرخانی : متشکرم واقعا لطف داری گل بانو جان...
  • Asieh : قشنگترین رفیق شفیق شاعر دنیا.... آرزوی بهترین هارو دارم برات عزیزترینم.... به ام...
  • نازنین ستاری : ممنون عزیزم چشم حتما🌹🙏🏻❤️...
  • محمد بهاری : باعرض سلام خیلی برایم جذاب بود این دلنوشه نشان ازاین دارد که نویسنده آینده ی موف...
  • آوا : عالییییی بووووود...
  • Sara : ممنونم عزیزم...
  • r : چرا یک فروم من بزنید تا راحت تر با نویسنده ها در ارتباط باشین؟...
  • امای باشکوه تو! : باهاش خیلی همزاد پنداری کردم انگار اون من بودم که از آدم ابه خاطر نرفتی کا بشه د...
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده