دلنوشته وقتی که نبودم

دلنوشته وقتی که نبودم

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۳:۰۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

“وقتی که نبودم!”

 

آن ها عبور می کردند، مثل یک ماشین.

آن ها مثل یک ماشین درب و داغان به ذهن من هجوم آوردند و

گاهی اوقات،

حرف هایشان، ذهن من را مجروح می کرد،

به خاطر می آورم زمانی را که با ضربه هایشان

ذهنم را فلج کردند!

و ذهنم

مدت زیادی در سیاهی مطلق، روی ویلچر به سر می برد!…

بعد از آن،

تنها،

“قلبم”

بود که به کمکش آمد. کمش کرد دوباره راه بیفتد اما این‌بار،

سخنان آنها ذهنش را مغشوش نکند.

می خواستم آنها را ببخشم، اما

ذهنم به من تلنگر می زد!

آن ها می خواستند من یکی از آنها باشم.

آن ها کاری کردند من خود واقعیم را، فراموش کنم!

من

خودم این اجازه را به آن ها دادم!

من به آن ها اجازه دادم ذهنم را پر از افکار خالی کنند، من اجازه دادم خودم را تباه کنند…

ذهنم را زباله دانی کنند و بعد گوشه ای نگهش دارند!

آن ها خیلی چیز ها را به من آموختند؛ زمانی که زمینم زدند و بعد از آن، دستی نبود که انگشتانم را نوازش کند…

ازشان ممنونم، چون

بهم یاد دادند ازشان “متنفر” باشم!

روز های بی نفس،

بی مانند به هلاک شدن در قفس نبود؛ روز های بی اختیار،

عاری از زندگی، نه!

عاری از زندگی کردن…

زنده ماندن بسی ساده است، انسان می تواند با تکه نانی، آبی، جسمش را زنده نگه دارد؛

اما با صد کیلو نان هم، روحت تغذیه نمی شود.

سال ها است در تلاشم روحم را زنده نگه دارم،

اما دریغ از ذره ای

“غذا…”

روحم در خلسه به سر می برد

در حالی که جسمم بر روی تابی نشسته و تاب می خورد،

کاش باران تازه ام می کرد،

کاش باران خیسم می کرد و

بعد، سرشار از ” زندگی” می شدم.

روحم زندانی برزخی بی پایان است و جسمم، در خانه ای که تمام درهایش بسته است، گیر افتاده؛

کلیدی وجود ندارد…

طبیعت، روحم را تازه می کرد،

حالا دیگر روحی نمانده که طبیعت به آن، طراوت بخشد.

جسمم چرا، آن همچنان روی تاب، تاب می خورد و پوزخند می زند

به روح من و آن را دیوانه خطاب می کند…

زندگی…

مرا از بند شب های بی فانوست، از بند روز هایی که که غرق در ظلمت است رها کن…

مرا از بند دالان هایی که درختان غریبه سایبان شان شده اند، رهایم کن…

بگذار دیگر چشم هایم این جا ها را نبیند و ذهنم یادآور تاریکی محض نباشد،دحتی اگر نیاز باشد چشم هایم را به کل از من بگیر، من به انتظار نور می نشینم،

اما لام تا کام سخنی از شب ها و کوچه های تنگ و باریک و تار

نزن!

من در کدامین دنیا به سر می برم؟

دنیای روحم

یا دنیای جسمم؟

شاید در برزخ این دو

شاید هم در بهشت روحم وجهنم جسمم!

هر چه که هست مرا آزاد کن

از این خلسه، از این برزخ، از این دوزخ، حتی از این رضوان…

من به اینجا ها تعلق ندارم!…

  • 413 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 126 views
  • ۳ نظر
http://tarcan.ir/?p=968
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
امای باشکوه تو!
شنبه 17 اکتبر 2020 | 4:19 ب.ظ

باهاش خیلی همزاد پنداری کردم انگار اون من بودم که از آدم ابه خاطر نرفتی کا بشه دادن تشکر کرده،یا کسی که روح گرسنه اش زندانیه یا کسی که بدون روح تاب میخوره و همه اینها به خاطر قلم پر احساس شماست خانوم نویسنده…وقتی که نبودم برای من یادآور وقتی بود که فراموش شدم…ممنونم💙

[پاسخ]

سارا طاهرخانی
چهارشنبه 23 دسامبر 2020 | 3:14 ب.ظ

متشکرم واقعا
لطف داری گل بانو جان

[پاسخ]

DWp
شنبه 24 آوریل 2021 | 1:51 ق.ظ

عالی!

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده