دلنوشته پاییز دور دست من

دلنوشته پاییز دور دست من

| پنج شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ | ۲۳:۲۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

پاییز دور دست من
نگاهم مزه‌ی تلخِ درختانی را می‌‌چشید که با وجودِ مردنِ ابرهای آبسته در دوشنبه‌ی دیروز که نحسیِ گِل و لای بیرون کشیده از خاک صبحِ سه شنبه‌ی امروز را تحتِ شعاع قرار داده بود.
سَمفونی‌‌ای که باد با وجودِ ناتوانی‌اش در تبِ تند شعر، موسیقیِ نامفهوم‌اش را در میانِ برگ‌های پاییز که جامه‌ی زمستان را در تنِ طبیعت کرده بود می‌نوازید و من یک‌آن جان کَندم از سیاهی‌هایی که مرا تاب می‌داد و به عرش خدا می‌رساند و مغزم می‌ترسید و بالا می‌آورد شاید هم مرگِ غز سلول‌هایم!
آخر حواسم رفته به یک‌جای ناشناخته و من، هر کاری می‌کردم تا ذهنم پردازشش نکند و بر خلاف انتظارم رصد می‌شد.
پیراهنِ سیاه و گشاده‌ی چروک در تنم، بیشتر از پیش بوی تعفنِ شب را می‌داد! شبی که محصور شده به حسرت‌های همه روزه و ستارگانی که در تبِ یک‌‌نظر ماه می‌سوختند و کاری از دست‌شان به عمل نمی‌آمد! ماهی که در نسیم گذر نمای سحر، بال‌هایش شُش‌های هوایی‌اش مجبور به یک هم‌آغوشیِ اجباری می‌کرد، چه نیازی به وجب زدن داشت؟! آن هم که از خدا خواسته سمِ جان‌گذاری را در زخم‌های روحم به یادگار می‌گذاشت و کَکش هم نمی‌گزید این اِنزجارهای از خود بی‌گانه، چه بلایی به سرِ من می‌آوردند.
دستم را جایی بالاتر از پیشانی ام گذاشتم و سایه‌ بانش کردم در برابر لجبازیِ پر از التهابِ خورشید که پرتو‌ها را لایقِ سُخره گرفتنش در آورده که هیچ ردی از رنگ‌دانه‌های معطر به عطر‌آگین شده در آسمان پیدا نبود؛ گم‌شده و من سرم را پایین می آوردم.
گل‌های نرگسی که جهان را به خود وصله می‌کرد پیوند زدم به خطوطِ صاف کولی که در انتهای رودخانه‌‌ی عظیمِ جنگل قرار داشت‌.
گل‌های لاله در خانه‌ی دایی منوچ، در فراغ این‌جا هوا را درد می‌کشید و روز به روز به داستانِ پژمردگی‌شان برگِ جدیدی از تقدیر عشق را باز می‌کرد. دیگر تاختن با اسب‌‌ِ شاهی‌اش، غبارِ باد را در جنگل همراه نمی‌کرد این جنگل مثلِ من بی‌صاحب شده بود.
اما ظاهرش را نشان نمی‌داد که کسی را از دست داده، زاده و دست پروده‌ی خودش بود! دنیایش را در خیالِ خود ریسمان می کرد و انتظارش نمی‌رفت که این‌قدر زود نبودن‌هایش را به ترانه‌ های باران به مرثیه بدهد تا باد آن ها را با خودش ببرد.
یادم بود که به خاطر می‌آوردم که همیشه اضطراب این را در‌لب‌هایش ذکر می‌گفت که دل‌نگرانِ تنهایی من است. مغزش فتوا می‌داد که رفیقِ گرمابه و گلستانش را باید با همین جنگل دل انگیز به پایان برساند و من دورِ خود چرخیدم و زجه‌ام به هوا می رفت دست‌هایم روی صورتم نشست و پوستم خراش برداشت، بوی گسِ تهوع آور خون، یاد‌آور تاول‌های چرکین این درد بود، پاهایم تحمل وزنم را نداشتند و گوش‌هایم التماس می‌کردند تا چیزی دیگری را نشنوند؛ پرده‌ی کَری‌ بیاَندازند بر روی شنیداری‌ها… باز می‌شنیدند، احمقانه فریاد می‌زدند و من لب‌هایم را به هم‌دیگر می فشردم.
فقط دلم می خواست فرار کنم، فرار!

به قلم: زهراحیدری

 

 

 

http://tarcan.ir/?p=1436
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده