دلنوشته ی پدر من

دلنوشته ی پدر من

| جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ | ۱۴:۰۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

پدر من!

نگاهم را به عقربه های ساعت سفید رنگ دوختم، یکی پس از دیگری می گذشت.

چه اتفاقی افتاد؟ هنوز گیج بودم، هنوز هم نمی‌ توانستم درک کنم.

صدای « تسلیت می گویم » اطرافیان هنوز در گوشم بود.

دستی به موهای طلای رنگم کشیدم؛ بابا همیشه عاشق موهام بود.

پس الان کجاست ببینه؟

کجاست باز هم لوسم کنه تا بقیه حسودیشان بشود؟

دیگری پدری نبود، که بگویم پدر من اوست، دیگری چه گونه به دوست هایم پز می دادم.

چه گونه با طنازی می گفتم « آن پدر من است! »

پدر من!

فقط پدر من بود. فقط پدر مهربان من!

بی جان از جایم بلند شدم، مساحت کوتاه اتاق تا پنجره را طی کردم؛ دستی به پرده های بلند زرشکی رنگ کشیدم.

اتاق را از قبل تاریک تر کرده بود، آرام کنارش زدم؛ نگاهم را دوختم به حیاط بزرگ خانه!

عذابم می داد، نبود پدر عذابم می داد.

نگاهم به تاب خانواده سوق خورد؛ تابی که با گریه و زاری من نصب شد. رنگ مشکی اش تضاهد زیبای با گل های رز قرمز، صورتی ایجاد کرده بود، درختان میوه به نظرم پژمرده بودن. آن ها هم می دانستن که دیگر پدر نیست.

دیگری کسی نیست که با عشق هر روز صبح به آن ها آب بدهد. دیگر کسی نبود برایشان آواز بخواند.

با تقه ای که به در خورد نگاهم را از حیاط گرفتم.

بفرمایید آرامی گفتم که در باز شد؛ با دیدن مادر با آن لباس های سیاه لبخند بی جانی زدم.

نگاهم به دریای چشمانش افتاد؛ دریای که مانند اسمش بود.

– مینا عزیرم نمی خوای بیای پایین همه منتظر تو هستن؟

با صدای غم زده مادر دست از فکر کردن برداشتم.

چه گونه می رفتم؟

خداحافظی با پدر و گذاشتن آن در خانه ابدی اش عذابم می داد.

می ترسیدم، من واقعا می ترسیدم، هنوزم هم دوست داشتم؛ دختر لوس خانواده باشم، هنوز هم دوست داشتم صبح ها با نوازش های پدر بلند شوم، اما دیگر امکان نداشت.

پدر نبود، دیگر پدری نبود که ماننده کوه پشتم به ایستد.

پدر رفته بود، من هم باید با من کنار می آمدم.

آن رفته بود خانه ابدی اش!

 

پایان!

http://tarcan.ir/?p=832
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
  • saba : عااااالی بود😍😍موفق باشید❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤...
  • سید احمد : عالی کارتون بینظیره...
  • دریا : صدای مادر جودی تو کودکیش ی جوریه اصلا بهش نمیاد...
  • Afsoongar : 👌👌👌👌...
  • سمیره : سلام دانلودش نمیکنم وقتی اسم نویسنده را دیدم ،با خودم گفتم مثل رمان گاهی عشق از...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده