داستان کوتاه

داستان کوتاه

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۰:۵۶
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نام داستان:به معجزه خدا ایمان دارم

 

نویسنده:الهام آرین

 

وقتی در را بست حس ترس به جانش افتاد، چون که همسرش شیفت شب کاری اش بود و باید به بیمارستان می رفت، و برای همین امشب در خانه تنها بود.

آرام وارد خانه شد و در را بست، طفل کوچکش روی زمین رو به تلوزیون خوابیده بود. لبخندی بر لبانش نشست، تلوزیون را خاموش کرد و او را در آغوش کشید و به اتاق خوابش برد.

 

به آرامی روی تخت خوابش گذاشت و کنارش دراز کشید، مگر در این موقع هم می توانست تنهایش بگذارد؟؟

هنوز هم ترس داشت و فقط خواندن آیت الکرسی می توانست ترسی از دلش را کمتر کند، شروع به خواندن آیت الکرسی کرد و به خداوند توکل کرد و چشمانش را بست و به خواب فرو رفت…

 

دزد برای مطمئن شدن، دوباره به آدرسی که رفیقش برای او فرستاده بود، نگاه کرد. طولی نکشید که چراغ های خانه خاموش شد.

خب ساعت هشت بود و وقت خواب !

برای محکم کاری، نقابش را روی صورتش گذاشت و موبایل خود را خاموش کرد.

نگاهی به دیوار کرد، ارتفاع دیوار مناسب بود و می توانست با پرشی خود را به لبه دیوار برساند.

پرید و دستانش را به لبه دیوار گرفت و خودش را بالا کشید، موفق شده بود. نفس عمیقی کشید، ولی به یک باره نفس در سینه اش حبس شد!

با چشمانی که از وحشت گرد شده بود، به رو به رو نگاه می کرد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد، انگار آن چیزی که می بیند اشتباه است، ولی تصویر واقعی بود!

باید هر چه زود تر فرار می کرد، از دیوار پرید به درد زانو اهمیت نداد. سوار موتور شد و آن محله را ترک کرد.

سراغ رفیقش رفت و هر چیزی را که دیده بود، برای او بازگو کرد. رفیقش کمی فکر کرد و گفت:

– وقتی که موفق شدی از دیوار بالا بری، چرا داخل حیاط نرفتی؟

دزد با فکر به چند دقیقه چشمانش را باز کرد و با ترس گفت:

– در آنجا خانه ای نبود! تا چشم کار می کرد همه جا را آب فراگرفته بود، اگر می پریدم قطعا غرق می شدم پس فرار کردم تا خودم را نجات دهم.

مرد پس از دیدن لحظات توبه کرد و دیگر کسی او را در حال دزدی ندید…

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 81 views
  • یک نظر

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: چشمانت

نویسنده: پریا تقی زاره

چشم باز می کنم و گیج به اطراف زل می زنم،کجا بودم؟!

نگاهم ثابت می ماند، روی سقف کدر و سفید رنگی که نمی دانم چه جذابیتی برایم داشت.

دست سوزانم را آرام تکان می دهم و سعی در تجزیه احساساتم دارم.

آن مرد…

تمام اتفاقاتی که برایم رخ داده بود را به خاطر آوردم،اما نمی دانم چرا اصلا دلگیر نیستم،و حتی نیمچه لبخندی مهمان لب هایم می شود!

«خانم،خانم،پاشو برو خونه ات بخواب،فرار کردی؟

آرام چشم باز می کنم و بدن کرخت و بی جانم را از روی صندلی سفت و سخت،پارک تکان می دهم.

کتف خشک شده ام را تکان می دهم،صورتم از درد جمع می شود و بی توجه به سوال و جواب های، مرد پارکبان از آنجا دور می شوم.

لبان خشک شده ام را تر می کنم و نوک انگشتان یخ زده ام را به آغوش می کشم.

نوری مستقیم چشمانم را در بر می گیرد و صدای بوق های مکرر لبخند بر لبانم می آورد.

و لحظه ای بعد تن بی جان و خونین دخترک نقش بر زمین می شود.‌»

تنها تصویر به جا مانده از آن شب،دو جفت چشم مشکی بود که گویی تمام دنیایم شده است.

نیم خیز می شوم،نبود؟

بغض در گلویم جا خوش می کند،حالم را نمی فهمم!

صدای باز شدن در نور امیدی در دلم روشن می کند،اما…

پرستاری لبخند زنان وارد اتاق می شود لب می زند”بیمار ما چطوره؟”

اب دهانم را قورت می دهم و می گویم:”کی منو آورده اینجا؟”

تعجب می کند،اما به روی خود نیاورده و می گوید”یه خانوم مسن”و ادامه می دهد “ضربه ی سختی به سرت خورده،فراموشی گرفتی،سرت درد نمی کنه؟”

صدایش در ذهنم می پیچد…

سردرگم،قطره اشکی روی گونه ام می ریزد،اما خوشحالم!

اولین خاطره از برگ جدید زندگی من.

آن روز اولین خاطره ام با تو شد،مرد چشم مشکی من.

 

 

 

نام داستان: من دخترم

نام نویسنده: رقیه سعادتی(آراج)

خدایا، زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد. آسمانت چند؟!

خدایا، مردان خانه بدوش، مادران سیاه پوش، زبان های عشق فروش، دخترکان تن فروش، مردمان بی هوش و… همه را میبینی؟ دیگر زمینت بوی انسانیت نمی دهد! تا کی منتظر باشیم لاشخور ها عوض شوند؟!

شنیدم کسی می گفت:

تمام انسانهای دنیا ارزانی دیگران، فقط آنکه مال من است برایم بماند!

دنیایت را ارزانی مخلوقاتت می کنم؛ فقط جایی برایم در آسمان هفتم بگذار…

خسته ام، از کلماتی که هیچ وقت در فرهنگ لغت من نبوده اند، گویی با آنها بیگانه ام.

عدالت! هر چه فکر می کنم نمی توانم آن را هجی کنم. چون زندگیمان سراسر بی عدالتی است!

برایم سخت است، کشورم از شیران به سگان تبدیل شده باشد! و بجای غرش شیران، زوزه و ردپای انسان های گرگ صفت، در جامعه باقی مانده باشد.

به نمایندگی از تمام دختران سرزمینم بر می خیزم؛ تا فریاهایشان را به گوش جهانیان برسانم…

تا ما را بخاطر دختر بودنمام ضعیف ندانند!

بر می خیزم و نابود می کنم ابهت مردانه کسانی را، که بویی از مردانگی نبرده اند.

جوری می کوبانم که آهنگران فولاد کوبند، اما نه با قدرت بازو! با قدرت عقل…

که همه حیران و سرگشته بمانند!

تنها یک تمنا برای دختران پارسی:

دوست دارم آنقدر با وقار و متین باشید، که جهانیان با دیدن شما خود را ننگ بدانند!

هیچ کس ارزش آن را ندارد، که حتی انگشت دست شما را ببیند!

خود را برای کسی بدانید که روحش را برایتان عریان می کند…

به امید روزی که، عدالت برای کسی گنگ نباشد، به امید روزی که بتوانم با معجزه نوشتن، سخنان دختران سرزمینم را بر دلهای کور، همچون هاونی بکوبانم و به گوش اندکی از انسان ها برسانم.

منبع تایپ: انجمن نویسندگی ترکان

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 69 views
  • یک نظر

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

رویــاے خــیــســ☔️

بــه قــلــم عــطــیــه💫

صدای کل کشیدن زن ها مرا به خودم آورد؛بوی اسپند فضارا پر کرده بود.

عروس وداماد با صورت پر ذوق وارد سالن شدند نگاهی به عروس انداختم رفیق دوران دبستانم همان خل وچل که تمام کار خرابی هایمان باهم بود.

در آن لباس سفید پف دار کمتر از فرشته ها نبود.

باقدم های سست،به سمت جایگاه عروس وداماد میروم. دست از دیدن عروس برمی دارم به داماد نگاهی می اندازم.

درآن کت وشلوار چقدر جذاب شده بود.

باورش برایم سخت بود مرد رویاهایم دیگر برای من نیست.

هنوز هم باور نداشتم که دیگر نمی توانم داشته باشمش.

اشک های سمج که خیلی وقته مهمان چشمانم است مانع دیدن دلبرم شد.

نه! ببخشید! بازهم یادم رفت که او دیگر دلبر من نیست. حتی فکر کردن به او گناه دارد.

مگر ممکن است تمام دوستت دارم هایی که در گوش من زمزمه کردی فراموش کنی؟

مگروجود دارد یک شبه خانه آرزوهایم خراب شود!

دلم به حال خودم می سوخت.

الان،باید دست من قفل او میشد. لباس عروس پف دار تن من بود.

خدایا! مگر ندیدی هق هق های شب هایم را؟

مگر ندیدی التماس هایم را؟

قرار نبود پشتیبانم باشی؟

پس چرا وقتی اورا ازمن گرفتند جلویشان را نگرفتی؟

میدانی که من بدون او نفس ندارم،بدون او مرده ای بیش نیستم‌.

پس،چرا دیدی به رویت نیاوردی؟

دیگر توان ماندن درآن جو سنگین را نداشتم‌. با تن گرفته پاهای سست از تالار خارج شدم

آسمان ابری بود‌. گویا! اوهم امشب دلش گرفته

قطرات باران با اشک هایم آمیخته شده بود.

با دست اشک هایم را از صورتم پاک کردم.

که دلبرم رو مقابلم دیدم.

لبخند مردانه زد از همان لبخند ها که هزار بار در دل خود قربان صدقش می روم

قدمی پیش میگذارم.

چشم هایم را در چشم هایش دوختم گفتم:

_به راستی دوستم داری؟

گفت:

_تا پای جانم!

گفتم:

_جانت را نمی خواهم خودت را می خواهم همین که باشی کافی است. مبادا بروی!

گفت:

_می مانم. می مانم تو رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنم.

گفتم:

_رویای من تو بودی، همین که حقیقی باشی برای من کافی است.

گفت:

_خیالی نیستم. دستت را بالا بیار لمس کن!

دستم را بالا برم، میخواستم صورتش را لمس کنم امّا دستم روی هوا ماند،جا خوردم. فهمیدم بازهم تکرار کردم نوازش خیالی اش را‌‌.

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد

توانِ نگه داشتن اگر نداريد

خراب نكنيد احساسِ پاكِ آدمهايى كه بعد از شما

ميخواهند واقعاً عاشقى كنند

شما مى آييد

وعده اى ميدهيد

سرتان را مى اندازيد و مى رويد به ناكجا

آدمِ بعد از شما اما

بايد جان بكَنَد تا ثابت كند مثلِ شما و امثالِ شما نيست

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،

خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد.

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده