آخرین یلدای این قرن هم به پایان رسیده و پاییز، با بار و بندیلی به کول، خیرهی دروازهی آذین بستهی سال میشود.
زمستان، شاداب و پر انرژی، پشت دروازهها نشسته و رخت سفید عروسش را پهن کرده است؛ این بار نوبت اوست تا تاج بر سر گذارد و فرمانروایی کند ماههایاش را.
آذر، ته تغاریِ کودک، عجیب بهانه گیر شده است و پا بر زمین خالی از برگ میکشد؛ دلش نمیخواهد از این گلستانِ بی گل بِرون برود.
وقت تمام شده و کودکان پاییز، آخرین قطرات اشکشان را بر سر گلزار خشکیده میچکانند و از زمستان طلب وقت میکنند.
فقط یک دقیقه! یک دقیقه بیشتر بمانند و به این سال سوت و کور نگاه کنند.
مگر چه از سر زمستان کم میشود؟ پاییز که میرود، چه یک دقیقه اینور، چه یک دقیقه آنور.
رفتنش آسان نیست؛ برگشتنش یک قرن را طی میکند.
طبیعی ایست که دلش آرام نگیرد و نتواند دل بکند!
با یک دقیقه که چله نشین نمیشود، میشود؟ فقط چله میاندازد و گریان میرود.
رفتنش رفتنی بود بهار!
خندهاش نقش و نگار بود تابستان!
سفیدیاش زبان زد خاص و عام بود زمستان!
ولیکن دقیقهای از التماسش، یلدایی بود پاییز!
#یلداتون_مبارک
#نسترن_قرهداغی
به نام خدا
نویسنده:هلیابیگی
«دلنوشته»
«حصار»
تاریکی و خاموشی سرنوشت من است؛ پس از من دوری کن!
از حصاری که به دور خود کشیدم عبور نکن، چون این حصار برای محافظت از توست!
اگر از این حصار عبور کنی، ممکن است زخمی شوی، تیکههای شیشه ای شکستهی قلبم بسیار تیز و برنده است.
پس از من دوری کن چون جز آسیب چیزی نصیبت نمیشود.
من اشتباه کردم و از حصار تو عبور کردم و تو مرا خطرناک تر از خود کردی، اما من با اینکه تو سلاح تیزت را در قلبم فرو کردی، باز تکه های قلبم اجازه نمیدهند به احساس و قلبت آسیب برسانم؛ پس دور شو چون سالم میمانی!
بدنت زخمی نمیشود و باز هم من بیشتر آسیب نمیبینم، اما مراقب باش!
چون اگر بدست من زخمی شوی و دست دیگری بخواهد مرحمت شود آنگاه دیگر نه احساس و نه قلبی برایم میماند و جسم و روح هر کسی که نزدیک من شود آسیب میبینید.
دوری کن از رفتار خطرناک و کشنده، دوری کن از چیزی که میتواند بیرحمم کند.
دور شو از من و تنهایی و تاریکیام، بگذار از تو همچنان بیخبر باشم…
من یه آدم بیدرک هستم؛ یه آدمی که فقط خودش، غرورش و حرفای خودش مهمه، یه آدمی که شعور نداره!
اما این آدم مغرور و بیشعور، افکار خودش رو داره؛ از نظر این آدم مغرور و بیشعور، گذشته یه جا تموم میشه و دیگه نمیشه برش گردوند! تو خودت رو بکشی گذشته، گذشت! خودت رو نابود کنی گذشته، گذشت! خودت رو تیکه تیکه کنی گذشته، گذشت! خودت رو از پنجره پرت کنی گذشته، گذشت! غرورت رو بکشنی، گریه کنی، ناله کنی گذشته، گذشت!
گذشته رو نمیشه هیچ جوره برگردوند؛ نه میشه خرید نه میشه با ماشین زمان رفت به گذشته!
اگه حال رو هم صرف فکر کردن به گذشته کنی، حالت از دست میره و از دست دادن حال یعنی از دست دادن آینده!
از نظر این آدم بیشعور، هیچ وقت برای انجام دادن هیچ کاری دیر نیست؛ هیچ وقت دیر نیست بفهمی چه اشتباهی کردی یا هیچ وقت دیر نیست که جبران کنی!
از نظر این آدم، هر وقت بخوای میتونی شروع کنی، اما یک گزینه وجود داره که باید فشارش بدی تا از حال استفاده کنی؛ اون گزینه، گزینهی “فراموش گذشته” هست!
ما تا گذشته رو فراموش نکنیم، نمیتونیم حال رو بسازیم؛ تا فراموش نکنیم تو گذشته کی به ما ظلم کرده، کی دل ما رو شکسته، کی اذیتمون کرده یا کی غرورمون رو شکسته، نمیتونیم حال رو بسازیم، چون ناخودآگاه این یادمون میاد که فلانی اون روز این حرف رو زد، اون یکی این حرکت رو انجام داد و…
اینطوری فقط و فقط خودمون اذیت میشیم و زمان خودمون هدر میره؛ تازه جدا از اذیت شدن و هدر رفتن زمان، دردهامون رو بیشتر میکنیم!
خیلی خوبه که یک روز صبح از خواب بیدار بشیم و بگیم “امروز متفاوتتر از همیشه شروع میکنم؛ گذشته رو فراموش میکنم و برای ساختن حال و آینده تلاش میکنم!”
بعد از گفتن این حرف، باید گزینهی “فراموش گذشته” رو فشار بدیم!
این رو فشار بدیم تا از دست گذشته خلاص شیم؛ از دست افکار گذشته، از دست ناراحتیهای گذشته، از دست اذیتهایی که شدیم و ببخشیم کسایی رو که دل شکستن و اذیتمون کردن!
با این بخشش جدا از ساختن حال، کلی خوبی به خودمون میکنیم؛ ما میبخشیم تا بخشیده بشیم، میبخشیم تا وسعت قلبمون رو نشون بدیم، میبخشیم تا نشون بدیم چقدر میتونیم گذشت کنیم!
نبخشی و تلافی کنی که چی؟ که بشکنی و خورد کنی چون خورد شدی؟ نابود کنی چون نابود شدی؟ خودت از چیزی که حس کردی راضی هستی که میخوای دیگرانم حس کنن؟ این حس بهت آرامش میداد؟ این حس خوشاید بود که میخوای بذاری دیگرانم تجربه کنن؟
با انتقام چه اتفاقی میوفته؟ اینکه حالت رو از دست میدی و زمان حال رو صرف انتقام گرفتن از کسایی که تو گذشته دلت رو شکستن میکنی؟ که چی بشه؟ آخرش چی؟ به کجا میرسی؟
تو رو نمیدونم اما من امروز که از خواب بیدار شدم گفتم: گذشته رو فراموش میکنم و میبخشم!
گزینهی “فراموش گذشته” رو هم فشار دادم تا خودم اذیت نشم و اونطوری که خورد شدم بقیه نشن!
من اینم؛ من میبخشم چون حس میکنم بخشش خیلی از انتقام بهتره!
اگه قرار باشه انتقام گرفته بشه این چرخه باید بچرخه؛ تو از کسی که دلت رو شکوند انتقام میگیری و اون رو میکشنی، اون انتقام شکسته شدنش رو از تو میگیره و تو دوباره میشکنی، تو دوباره انتقام شکسته شدنت رو میگیری و اون میکشه و این چرخه تا ابد ادامه داره!
من نمیخوام چرخهی انتقام رو ایجاد کنم پس میبخشم و فراموش میکنم؛ فراموش نکنم و به فکر انتقام و تلافی باشم بیشتر شکسته میشم!
من، میبخشم تا شکسته نشم!
#تینا_خورسند
«نقاب های بر باد رفته»
به هر سمت که نگاه میکرد نقاب جدیدی به دیوار آویخته شده بود؛ نمیفهمید چه مرگش شده است و اینها برای چه بر روی دیوار نقش بستهاند.
پریشان دور خود چرخید و چرخید؛ سرگیجه که بر حال بیحالش حاکم شد، دو زانو بر روی زمین سفت اتاقک سقوط کرد.
اما پشیمانی را به کناری هل داد و نگران دوباره اطرافش را بارها و بارها نظاره کرد؛ او بیقرار میان این حجم از آشفتگی فقط دنبال یک چیز میگشت«به دنبال خودش!»
چشمهای بلورینش که به اشک نشست دستانش را بر صورتش کوفت و ناله کرد؛ به راستی خودش را کجا گم کرده بود؟
یکدفعه چشمهانش غرق اشک شد و نگاه خون شدهاش نقابهایی که بر روی دیوار آویخته شده بود را نشانه رفت؛ باید باور میکرد خود را جایی میان آنها گم کرده است؟ یا که این حالش خوابه بیخوابی بیش نبود؟
ناگهان با سرعت از جا جست و با حرص سوی نقابها هجوم برد؛ چنان همهشان را چنگ زد که جای ناخونهایش بر روی نقابها به یادگار ماند اما تا همه آنها را در هم نشکست، لحظهای آرام نگرفت.
از این جدال نابرابر که خسته شد بر روی تخت افتاد و آرام ناله زد: چرا خودم را پیدا نمیکنم!؟ کجا گمش کردهام!؟ نکند او از من دلخور است!؟
سرش را بالا آورد نگاه گذرایی به نقاب های خرد شده انداخت و با بغض گفت: نکند پیدایش نکنم!؟ نکند گم شود!؟ خودم جان! ناله زنم، آه کشم، جواب را بدهی؟ فریاد زنم، بانگ پشیمانی سر بدهم، جوابم را بدهی!؟
چشمهایم را بستم و قطره اشکی از چشمانم سر خورد. سرم را آرام روی تخت گذاشتم و بیقرار اشک ریختم؛ تا بهحال به این باور پوچ بودم که هیچ چیز با ارزشی ندارم! عمری در فکر این باور پوچ بودم که چطور خود واقعیایم را پنهان کنم!؟ چطور آرام بخندم تا ناراحت نشوند!؟ یا که چطور آرام بگریم که صدایی از حنجرهام بیرون نخزد!؟
چنان غرق شدم که ز یاد بردم، حس خوب قهقهه را! ز خاطر بردم حس خوب گریهی پرصدا را!
ولی حال که دانستم عمری در حق خود جفا میکردم؛ چگونه یابم اویی را که حقیقتا من است!؟ اگر عمری را که از کف دادم صرف یافتنش کنم؛ میان دریای زندگی چیزی برای من میماند!؟ یا که همین است و عمرم به فناست!؟
با ندایی که صدایم میکرد سوی پنجره قام برداشتم که دگر بار صدایش در گوشم پیچید.
«سال ها مرا از خود راندی حال باید برای یافتنم تلاش کنی، منتظرت خواهم ماند.»
صدایش مدام ضعیف و ضعیفتر می شد تا که محو شد و از آن فقط خاطرهای پنهان ماند و راهی که باید برای یافتنش میرفتم.
#آریستا
من عشق را در خانه قدیمی پدربزرگ و مادربزرگم یاد گرفتم. عشقی که جدایی از لیلی و مجنون بود، عشقی که درست مثل شعرهای شاملو برای آیدا بر سر زبانها بود، عشقی که فرهاد شیرین قصهاش پدربزرگ و مادربزرگ من بودند. آن دو افسانه ای دیگر از عشق بودند…
مادربزرگ هیچ شبی را بدون پدربزرگ نمیخوابید. همه میدانند که پدربزرگ هیچ روزی نبود که برای مادربزرگ شعر نخواند. در هنگام ناهار شام جای مادربزرگ در کنار پدربزرگ بود و هیچ کسی جز او حق نشستن نداشت! آخر مگر میشد کسی جز مادربزرگ غذای پدربزرگ را بکشد. مادربزرگ هیچگاه خودش به تنهایی به خرید نمیرفت و این پدربزرگ بود که لباسهای او را انتخاب میکرد و وظیفه مادربزرگ بود که یادآور تایم قرصهای پدربزرگ باشد. هر روز صبح پدربزرگ بود که موهای مادربزرگ را میبافت و از رنگ سفیدش تعریف میکرد. دیگر همه میدانستند که آن دو نمیتوانند دور از هم بمانند!
وقتی که مادربزرگ فوت کرد پدربزرگ گریه نکرد تنها رفت سر مزار مادربزرگ و شروع بهخواندن همان شعر همیشگی کرد و برای همیشه همانجا در کنار مادر بزرگ خوابید…
آری من عشق را از آن دو آموختم، در همان خانهی قدیمیاشان.
#مائده_میم