| سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ | ۰۲:۲۶
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

 

 

تو کیستی که از راه نرسیده برای دلِ ما نرخ تایین می‌کنی؟ تو چطور قیمتِ دل را به دست آورده‌ای؟ با چه فرمولی محاسبه کرده‌ای؟ اصلا چگونه دلت آمد برای مالِ دزدی قیمت بگذاری؟!
آهای! مسئله‌هایی که به من دادی همه به آسانی حل شد. اما راستش سوال‌هایت خسته‌ام کرد.
من خسته‌ام؛ چون عددی بزرگ و بی‌انتها که به توانِ صفر برسد! چشمانِ تو آن صفر بود که اگر نبود، من همان عدد بزرگی می‌ماندم که همه‌ی ارکان تشبیه در وصفش درمانده و ناتوان‌اند.
اما عجله نکن! یک سوال را هنوز پاسخ ندادم…
در اندرون چشمانت، پارادوکسی گنگ ایجاد کرده‌ای که راستش نفهمیدم معنایش چیست!
بله از درونِ چشمانِ شما صحبت می‌کنم، خانمِ معلمِ همه چیز تمام!
چه استدلالی برای چشمانت داری؟ با چه قراردادی می‌توانی دلِ مرا از زیر رادیکال بیرون بیاوری؟ با چه رویی کنایه‌هایت را قدر مطلق می‌گیری و مودبانه تخریبم می‌کنی؟
آهای خانم معلم! می‌دانم وصله‌ی تنِ من نیستی. پس بیا و خلاصمان کن. مال دزدی از گلوی همچون مایی پایین نمی‌رود. بیا دلت را بگیر، نخواستیم! تو هم این دلِ ما را بیاور و سر جایش بنشان.
اما بدان شخصیتِ انسان به سوادش نیست به شعوری است که متاسفانه شما خانم معلم، از داشتنِ آن محروم شدی!

#نرگس کریمی

 

من شبیه همه نیستم؛ شبیه تو نیستم؛ شبیه هیچ‌کس نیستم!
من، “من” هستم و “من‌هایم” را می‌سازم!
من با کارهایم، رفتارهایم، لبخندهایم، گریه‌هایم و وجود من است که “من” می‌شوم!
من با نقاب‌هایم زندگی می‌کنم؛ نقاب‌هایی که جزء من و خود من است!
من دلقک نیستم، بد نیستم، شیطان نیستم، فرشته نیستم، پری نیستم، جن هم نیستم، انسان هم نیستم!
من، من هستم و خودم را می‌سازم بی‌توجه به نژاد و محل تولد و اصیلت و انسان بودنم، خود من هستم که با “من” بودنم می‌درخشم!
در نزد من که می‌آیید نقاب‌هایتان را در بیاورید؛ در دنیای من هیچ‌کس نقابی بر صورت ندارد و همه جزء از “من” هستند، چون من هستم که با شما خودم را می‌سازم!
من خود یک دنیا هستم؛ دنیایی که باز “من” را می‌سازد!
من جزء از تو هستم و تو هم جزء از من!
بیا نداشته‌های خود را با هم پر کنیم و با هم یک من بشویم!
من و تو، با هم “ما” نمی‌شویم فقط یک “من” کامل را می‌سازیم!
نیمهٔ دیگر وجودم باش تا نیمهٔ وجودت باشم!
با من دشمنی نکن چون من نه با وجود خودم؛ بلکه با وجود خودت به درونت حمله‌ور می شوم چون تو بخشی از وجود من هستی!
بیا اختلاف‌ها را کنار بگذاریم، پردهٔ طلوع آفتاب را به آسمان بگشاییم و از مایی که “ما” است “من” بشویم!

#فائزه_پایون

لحظه‌ای ايستادم و به پشت سرم، به مسيرهای به جا مانده خيره شدم، ولی نه راهی بود و نه ردپايی! مگر برف بود که جای پايم در ميان سفيدی های پر ملالش فرو برود؟!
مگر کوير بود که جای خالی پايم روی ماسه های سرخش بماند؟!
تو بگو مگر ساحل بود که کسی اسم مرا، همراه يک قلب تيرخورده
در کنار اسم تو حک؟!
نه! آن مسير دل من بود…
قلب من بود، که تنها راهی که ديده می شد، شکاف تابناک ميان
اين طرف و آن طرف جنگل های نگاه پر سهش من بود.
فهميدم دلم شکسته است از همه چيز…
ای دل بی قرار من، چه دير فهميدم درد تو را…
ببخش اين صاحب خانه ی بی حواس را، که صدايت را نشنيد!
مي دانی که دست خودم نبود، محو تماشای او بودم که تو را از ياد بردم، من محو تماشای چشم های پرالتهابش بودم.
از حق نگذريم چه ساده گذر کردم از خود، چه ساده نديد گرفتم حقيقت را
آخر مي دانی، اوهم محو تماشا بود، محو تماشای دگير کسی جز من…
آن زمان بود که فهميدم سرانجام کار تو ماندی و اين صاحب بی وفا،
من ماندم و تو و يک درد جديد که تازه به ما ملحق شده بود…
دردی به نام نديدن.
#نيايش_يوسف_نژاد

به نام خداوند بخشندهٔ مهربان

 

نام رمان∶ خیانتکار عاشق ۲ (جلد دوم ) Traitor lover 2

 

ژانر: عاشقانه، جاسوسی، جنایی

 

نویسنده: عبدالله زاده (Destroyer )

 

تعداد فصل∶ سه فصل

 

خلاصه∶

 

خلاصه:

من یه دختر مردم در قلب معشوقم اما باید نفس بکشم.

من یه جاسوس شکست خوردم، اما همچنان به ویرانگری ادامه میدم، انقدر می‌کشم تا یه روزی کشته بشم!…

من یه دختر بدم که همهٔ کسایی دوس داشتم رو از خودم روندم و در انزوای تاریکی در حال جون دادنم.

تانیا داناوان مرد، به همراه مردی که عاشقش بودم و من دوباره غرق در تنهایی‌ای شدم که نمی‌تونستم خودم رو توش پیدا کنم، هر چه‌‌قدر بیشتر به دنبال رهایی دست‌ و پا می‌زدم بیشتر در باتلاق تاریکی فرو می‌رفتم

غرق در ماموریت‌های طولانی احساساتم رو جا می‌گذاشتم و قلب شکستم رو حمل می‌کردم.

من تبدیل به دختری شدم که خنده هاش درد می‌کردن، رفتارهاش خار داشتن‌ و خودش رو از دنیا و آدم ها سوا کرده بود.

چهار سال بدون قلبی که توی آب یخ‌زده فه‌مارنزونت جا گذاشتم‌ زندگی کردم.

قلبم رو به روی آدم‌ها قفل کردم و دنیام رو هاله‌ای از وحشت گرفت، انگار دل به هر کی و هر چی که می‌بستم طوفان می‌گرفت و ازم جداش می‌کرد.

برای همین تصمیم گرفتم ناامیدشون کنم قبل از اینکه ناامیدم کنن..

حالا در گیر و دار ماموریت های خطرناک باید با گذشته و مردی روبرو بشم که احساس بینمون رو به قیمت اطلاعات نظامی فروختم و با خودکشی دروغینم در هم شکستم…

 

 

کلیپی از کتاب من می مانم به قلم معصوم ترکان

آخرین نظرات
  • سارا طاهرخانی : متشکرم واقعا لطف داری گل بانو جان...
  • Asieh : قشنگترین رفیق شفیق شاعر دنیا.... آرزوی بهترین هارو دارم برات عزیزترینم.... به ام...
  • نازنین ستاری : ممنون عزیزم چشم حتما🌹🙏🏻❤️...
  • محمد بهاری : باعرض سلام خیلی برایم جذاب بود این دلنوشه نشان ازاین دارد که نویسنده آینده ی موف...
  • آوا : عالییییی بووووود...
  • Sara : ممنونم عزیزم...
  • r : چرا یک فروم من بزنید تا راحت تر با نویسنده ها در ارتباط باشین؟...
  • امای باشکوه تو! : باهاش خیلی همزاد پنداری کردم انگار اون من بودم که از آدم ابه خاطر نرفتی کا بشه د...
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده