| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۱:۳۲
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نام داستان:به معجزه خدا ایمان دارم

 

نویسنده:الهام آرین

 

وقتی در را بست حس ترس به جانش افتاد، چون که همسرش شیفت شب کاری اش بود و باید به بیمارستان می رفت، و برای همین امشب در خانه تنها بود.

آرام وارد خانه شد و در را بست، طفل کوچکش روی زمین رو به تلوزیون خوابیده بود. لبخندی بر لبانش نشست، تلوزیون را خاموش کرد و او را در آغوش کشید و به اتاق خوابش برد.

 

به آرامی روی تخت خوابش گذاشت و کنارش دراز کشید، مگر در این موقع هم می توانست تنهایش بگذارد؟؟

هنوز هم ترس داشت و فقط خواندن آیت الکرسی می توانست ترسی از دلش را کمتر کند، شروع به خواندن آیت الکرسی کرد و به خداوند توکل کرد و چشمانش را بست و به خواب فرو رفت…

 

دزد برای مطمئن شدن، دوباره به آدرسی که رفیقش برای او فرستاده بود، نگاه کرد. طولی نکشید که چراغ های خانه خاموش شد.

خب ساعت هشت بود و وقت خواب !

برای محکم کاری، نقابش را روی صورتش گذاشت و موبایل خود را خاموش کرد.

نگاهی به دیوار کرد، ارتفاع دیوار مناسب بود و می توانست با پرشی خود را به لبه دیوار برساند.

پرید و دستانش را به لبه دیوار گرفت و خودش را بالا کشید، موفق شده بود. نفس عمیقی کشید، ولی به یک باره نفس در سینه اش حبس شد!

با چشمانی که از وحشت گرد شده بود، به رو به رو نگاه می کرد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد، انگار آن چیزی که می بیند اشتباه است، ولی تصویر واقعی بود!

باید هر چه زود تر فرار می کرد، از دیوار پرید به درد زانو اهمیت نداد. سوار موتور شد و آن محله را ترک کرد.

سراغ رفیقش رفت و هر چیزی را که دیده بود، برای او بازگو کرد. رفیقش کمی فکر کرد و گفت:

– وقتی که موفق شدی از دیوار بالا بری، چرا داخل حیاط نرفتی؟

دزد با فکر به چند دقیقه چشمانش را باز کرد و با ترس گفت:

– در آنجا خانه ای نبود! تا چشم کار می کرد همه جا را آب فراگرفته بود، اگر می پریدم قطعا غرق می شدم پس فرار کردم تا خودم را نجات دهم.

مرد پس از دیدن لحظات توبه کرد و دیگر کسی او را در حال دزدی ندید…

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 81 views
  • یک نظر

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: چشمانت

نویسنده: پریا تقی زاره

چشم باز می کنم و گیج به اطراف زل می زنم،کجا بودم؟!

نگاهم ثابت می ماند، روی سقف کدر و سفید رنگی که نمی دانم چه جذابیتی برایم داشت.

دست سوزانم را آرام تکان می دهم و سعی در تجزیه احساساتم دارم.

آن مرد…

تمام اتفاقاتی که برایم رخ داده بود را به خاطر آوردم،اما نمی دانم چرا اصلا دلگیر نیستم،و حتی نیمچه لبخندی مهمان لب هایم می شود!

«خانم،خانم،پاشو برو خونه ات بخواب،فرار کردی؟

آرام چشم باز می کنم و بدن کرخت و بی جانم را از روی صندلی سفت و سخت،پارک تکان می دهم.

کتف خشک شده ام را تکان می دهم،صورتم از درد جمع می شود و بی توجه به سوال و جواب های، مرد پارکبان از آنجا دور می شوم.

لبان خشک شده ام را تر می کنم و نوک انگشتان یخ زده ام را به آغوش می کشم.

نوری مستقیم چشمانم را در بر می گیرد و صدای بوق های مکرر لبخند بر لبانم می آورد.

و لحظه ای بعد تن بی جان و خونین دخترک نقش بر زمین می شود.‌»

تنها تصویر به جا مانده از آن شب،دو جفت چشم مشکی بود که گویی تمام دنیایم شده است.

نیم خیز می شوم،نبود؟

بغض در گلویم جا خوش می کند،حالم را نمی فهمم!

صدای باز شدن در نور امیدی در دلم روشن می کند،اما…

پرستاری لبخند زنان وارد اتاق می شود لب می زند”بیمار ما چطوره؟”

اب دهانم را قورت می دهم و می گویم:”کی منو آورده اینجا؟”

تعجب می کند،اما به روی خود نیاورده و می گوید”یه خانوم مسن”و ادامه می دهد “ضربه ی سختی به سرت خورده،فراموشی گرفتی،سرت درد نمی کنه؟”

صدایش در ذهنم می پیچد…

سردرگم،قطره اشکی روی گونه ام می ریزد،اما خوشحالم!

اولین خاطره از برگ جدید زندگی من.

آن روز اولین خاطره ام با تو شد،مرد چشم مشکی من.

 

 

 

نام داستان: من دخترم

نام نویسنده: رقیه سعادتی(آراج)

خدایا، زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد. آسمانت چند؟!

خدایا، مردان خانه بدوش، مادران سیاه پوش، زبان های عشق فروش، دخترکان تن فروش، مردمان بی هوش و… همه را میبینی؟ دیگر زمینت بوی انسانیت نمی دهد! تا کی منتظر باشیم لاشخور ها عوض شوند؟!

شنیدم کسی می گفت:

تمام انسانهای دنیا ارزانی دیگران، فقط آنکه مال من است برایم بماند!

دنیایت را ارزانی مخلوقاتت می کنم؛ فقط جایی برایم در آسمان هفتم بگذار…

خسته ام، از کلماتی که هیچ وقت در فرهنگ لغت من نبوده اند، گویی با آنها بیگانه ام.

عدالت! هر چه فکر می کنم نمی توانم آن را هجی کنم. چون زندگیمان سراسر بی عدالتی است!

برایم سخت است، کشورم از شیران به سگان تبدیل شده باشد! و بجای غرش شیران، زوزه و ردپای انسان های گرگ صفت، در جامعه باقی مانده باشد.

به نمایندگی از تمام دختران سرزمینم بر می خیزم؛ تا فریاهایشان را به گوش جهانیان برسانم…

تا ما را بخاطر دختر بودنمام ضعیف ندانند!

بر می خیزم و نابود می کنم ابهت مردانه کسانی را، که بویی از مردانگی نبرده اند.

جوری می کوبانم که آهنگران فولاد کوبند، اما نه با قدرت بازو! با قدرت عقل…

که همه حیران و سرگشته بمانند!

تنها یک تمنا برای دختران پارسی:

دوست دارم آنقدر با وقار و متین باشید، که جهانیان با دیدن شما خود را ننگ بدانند!

هیچ کس ارزش آن را ندارد، که حتی انگشت دست شما را ببیند!

خود را برای کسی بدانید که روحش را برایتان عریان می کند…

به امید روزی که، عدالت برای کسی گنگ نباشد، به امید روزی که بتوانم با معجزه نوشتن، سخنان دختران سرزمینم را بر دلهای کور، همچون هاونی بکوبانم و به گوش اندکی از انسان ها برسانم.

منبع تایپ: انجمن نویسندگی ترکان

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 70 views
  • یک نظر

نام رمان: مبهم تر از مبهم

 

نام نویسنده: مطهره خوبان

 

ژانر رمان: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/@dehkade_roman

 

خلاصه:

 

دختر!

کلمه ای پرمعنا که از لطافت سرچشمه می گیره، کلمه ای پنج حرفی با بیش از پنج هزار مفهوم…

واژه ای که ریشه می زنه توی یه حرمت، حرمتی که اگرچه از آزادی های بی مفهوم ولی، لذت بخش کم می کنه اما…

 

قسمتی از رمان:

 

با قیافه ای که از درد مچاله شده بود گفتم: آریا حالم بده!

عوضی محکم با لگد زد به پام و گفت: به جهنم که حالت بده، میگم چیکار کردی که فهمیدن حیوون؟

_ نمی دونم فقط سپهر گفت که دیگه برنگردم پیششون!

با عصبانیت بیشتری ‌گفت: چرا؟ احمق درست حرف بزن ببینم چی شده؟

_ورقه های آزمایشم زیر بالشم بوده ظاهراً هم مامان دیده هم سپهر که حال مامان بد شده!

دستاش رو کرد لای موهاش و گفت: وای وای ببین گیر چه احمقی افتادم.

هق هق گریم بلند شد و گفتم: ‌آریا…

اومدم حرفم رو بزنم که داد کشید و گفت: خفه شو…خفه شو!

دستم رو گذاشتم رو دهنم و ساکت موندم که نشست رو مبل و سرش رو بین دستاش گرفت.

خیره شده بودم بهش که با اخم گفت: از من حرفی زدی یا نه؟

_نه چیزی ازت نمیدونن.

پوزخندی زد و گفت: ببین همین فردا صبح اون حرومی رو سقط می کنی فهمیدی؟ سقط می کنی و برمی گردی پیش خانوادت!

نمیدونم چرا ولی انگار این بچه از مامان و سپهر مهم تر بود که گفتم: نه همه چیز من این بچست آریا.

یهو نمی دونم چی شد که خیز برداشت سمتم و دستش رفت رو هوا که سیلی ای بشه رو صورتم.

سرمو انداختم پایین و گفتم: من اینو می خوامش می فهمی؟ من می خوامش!

درحالیکه از شدت عصبانیت چشماش قرمز شده بود گفت: مگه دست توئه؟ مگه دست توئه که می خوایش اون بچه از منه و من نمی خوامش.

عوضی سریع دَرو قفل کرد و گفت: حالا هم که اومدی جایی نمی ری!

وحشت زده نگاهش کردم نکنه می خواست بلایی سرم بیاره!؟نباید می موندم.

رفتم سمتش و دستمو کردم تو جیبش که کلید رو بردارم ولی یهو یه کشیده ی دیگه خوابوند تو صورتم و داد کشید: یا میری سرجات میشینی یا همین الان اینقدر می زنمت تا بمیری و اون توله هم سقط بشه.

دستم رو گونم بود که هلم داد سمت اتاق. کثافت اصلا حالیش نبود که حالم بده با عصبانیت پرتم کرد رو زمین و گفت: می گیری میخوابی صداتم در نمیاد فهمیدی؟

نمی دونم چرا ولی قیافش خیلی گرفته بود، انگاری استرس داشت.

نشست رو تخت و سیگارشو روشن کرد.

_بوش اذیتم می کنه برو بیرون!

بی توجه به حرفم پکی به سیگارش زد و گفت: فردا میریم و اون بچه رو می ندازی!

_این بچه به دنیا میاد، نمی ذارم ازم بگیریش.

پوزخندی رو لباش نشست و سیگارشو خاموش کرد.

_ اینو به دنیا میارمش حتی بدون تو، این به دنیا میاد چون تنها کسمه! نمی ذارم که ازم بگیریش.

اومد کنارم و گفت: صبح که رفتیم و سقط کردی اون موقع میفهمی!

با مشتم کوبیدم تو قفسه ی سینش و گفتم: نمی ذارم!

_که نمی ذاری آره؟ من که بخوام همین الانم میتونم بندازمش.

نگاهی به شکمم کرد و ادامه داد: دو سه تا ضربه کمربند و مشت بخوره کارش تمومه.

هق هق گریم بلند شد و زانو هام رو تو بغلم گرفتم…

🌙🌺به نام خداوند بخشنده ی مهربان🌺🌙

نام رمان : شباهت ناعادلانه

نام نویسنده: لیلیوم آبی

ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/shebahate_na_adelane

 

 

خلاصه:

شباهت…

همه چیز از آن جا شروع شد و داستان زندگی منی ک غرق در سرخوشی بودم را عوض کرد .

او، مانند من

اما بی‌رحم!

من، مانند او

اما مهربان!

ما، مانند هم ; اما متفاوت از هم !

او کیست؟ چرا مثل من است اما تفاوت دارد؟!

آینده چه خواهد شد؟

روشن، مثل من

یا تیره، مثل او؟!

 

قسمتی از رمان:

در حال بستن شیر آب بودم که سردی چیزی رو پشت سرم حس کردم. اولش فکر کردم که باز رها شوخی هاش گل کرده، بخاطر همین چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، اما با صدای مملو از خشمی که کنار گوشم شنیدم نفسم بین راه موند.

_فقط کافیه یک سانت از جات تکون بخوری، به امام حسین همین جا خونت رو می‌ ریزم!

بله؟! یا خدا این دیگه کدوم دیوونه‌ای هستش؟

خواستم سرم رو برگردونم عقب که اون چیز سفت و سرد رو بیشتر به سرم فشار داد و غرید:

_مگه نمی‌گم تکون نخور آشغال؟

این کدوم آدمیه که به من می‌گه آشغال و تهدیدم می کنه؟!

تو بهت بودم که شونم از پشت به شدت کشیده شد و چون حواسم نبود، روی زمین پرت شدم. آخ! کمرم…

با حرص سرم رو بالا آوردم که با دیدن استاد حقیقت و اسلحه توی دستش خشکم زد. نگاهم به زور از کلت مشکی و براقش به سمت صورتش که به کبودی می‌زد رفت، اسلحه رو به سمتم گرفته بود و سینه‌ اش به سرعت بالا و پایین می شد. رها هم با چهره رنگ پریده پشت استاد مونده بود و بغض کرده بود.

گیج و منگ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

_استاد حقیقت، اینجا چه خبره؟! این چه رفتاریه؟

ای کاش لال شده بودم و چیزی نمی‌گفتم…

با حالتی غیر عادی و خشن به سمتم اومد، یقه لباسم رو گرفت و بلندم کرد. توی چشمای از حدقه بیرون زدم زل زد و با صدای کنترل شده ای گفت:

_بازی تموم شد…تو باختی! ته خطی سرکار خانوم دیگه باید اشهدت رو بخونی، بعد از سالها تلاش و جست و جو، جایی گرفتمت که فکرشم نمی‌کردی!

با همون قیافه بهت زده اما لحنی عصبی گفتم:

_چی می گید استاد حقیقت؟ انگار حالتون خوب نیست!

به شدت تکونم داد و با صدای بلند تر داد زد:

_ به من نگو استاد من سروان سامان حقیقت هستم!

خندیدم و گفتم:

‏_ چرا داری چرت میگی عم…

‏حرفم تموم نشده بود که مشتی حواله‌ی صورتم کرد. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پرت شدم، حس کردم تمام صورتم خورد شده!

‏ سرم رو بلند کردم و خون جاری شده از بینیم رو پاک کردم و جیغ زدم:

‏_چیکار کردی عوضیه روانپریش؟!

‏دوباره به سمتم هجوم اورد، بلندم کرد و یه مشت دیگه توی صورتم فرود اومد و از ته دلش داد زد:

‏_خفه شو لیلا پاکنهاد! خفه شو تا خونت رو نریختم!

‏به زور چشمام رو باز کردم و ناله کردم:

‏_پاکنهاد کدوم خریه من لیلی مهرآرام.

‏سیلی بدی به صورتم زد که دردش چند برابر شد.

‏_چرا خفه نمی‌شی تو! پاکنهاد خر کیه؟!

‏لیلا پاکنهاد تویی! رئیس بزرگترین باند مواد مخدر جهان، کسی که باند پدرش رو اداره می‌کنه، دختری که نه خودش و نه پدرش حتی یک بار هم دستگیر نشدن و تمام محموله‌هاشون رو رد کرد…کسی که خواهره من جلوی چشمام تیکه پاره کرد…کسی که رحم نداره…نظیر نداره…

‏نفسم تو سینه حبس شده بود و حس کرختی داشتم…

‏این…این چی میگه؟

‏من، لیلا پاکنهاد؟

‏امکان نداره…

📚منبع تایپ:انجمن نویسندگی ترکان📚

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده