آثار معصوم ترکان

آثار معصوم ترکان

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۱:۰۲
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نام داستان:به معجزه خدا ایمان دارم

 

نویسنده:الهام آرین

 

وقتی در را بست حس ترس به جانش افتاد، چون که همسرش شیفت شب کاری اش بود و باید به بیمارستان می رفت، و برای همین امشب در خانه تنها بود.

آرام وارد خانه شد و در را بست، طفل کوچکش روی زمین رو به تلوزیون خوابیده بود. لبخندی بر لبانش نشست، تلوزیون را خاموش کرد و او را در آغوش کشید و به اتاق خوابش برد.

 

به آرامی روی تخت خوابش گذاشت و کنارش دراز کشید، مگر در این موقع هم می توانست تنهایش بگذارد؟؟

هنوز هم ترس داشت و فقط خواندن آیت الکرسی می توانست ترسی از دلش را کمتر کند، شروع به خواندن آیت الکرسی کرد و به خداوند توکل کرد و چشمانش را بست و به خواب فرو رفت…

 

دزد برای مطمئن شدن، دوباره به آدرسی که رفیقش برای او فرستاده بود، نگاه کرد. طولی نکشید که چراغ های خانه خاموش شد.

خب ساعت هشت بود و وقت خواب !

برای محکم کاری، نقابش را روی صورتش گذاشت و موبایل خود را خاموش کرد.

نگاهی به دیوار کرد، ارتفاع دیوار مناسب بود و می توانست با پرشی خود را به لبه دیوار برساند.

پرید و دستانش را به لبه دیوار گرفت و خودش را بالا کشید، موفق شده بود. نفس عمیقی کشید، ولی به یک باره نفس در سینه اش حبس شد!

با چشمانی که از وحشت گرد شده بود، به رو به رو نگاه می کرد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد، انگار آن چیزی که می بیند اشتباه است، ولی تصویر واقعی بود!

باید هر چه زود تر فرار می کرد، از دیوار پرید به درد زانو اهمیت نداد. سوار موتور شد و آن محله را ترک کرد.

سراغ رفیقش رفت و هر چیزی را که دیده بود، برای او بازگو کرد. رفیقش کمی فکر کرد و گفت:

– وقتی که موفق شدی از دیوار بالا بری، چرا داخل حیاط نرفتی؟

دزد با فکر به چند دقیقه چشمانش را باز کرد و با ترس گفت:

– در آنجا خانه ای نبود! تا چشم کار می کرد همه جا را آب فراگرفته بود، اگر می پریدم قطعا غرق می شدم پس فرار کردم تا خودم را نجات دهم.

مرد پس از دیدن لحظات توبه کرد و دیگر کسی او را در حال دزدی ندید…

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 81 views
  • یک نظر

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

 

 

نیاز عاشقی

 

❄️ژانر رمان❄️

#عاشقانه

 

❄️خلاصه رمان❄️

 

نیاز دختری که با ابراز علاقه به تیلاو، ورق جدیدی از زندگیش باز میشه و اتفاقاتی که براش می افته، اونو مجبور به ترک شهر خودش می کنه! اما نیاز به یه ناجی نیاز داره تا اونو از پیله تنهایی و غم دربیاره، ولی کی می تونه این کارو بکنه؟ تیلاو یا…

(پایان خوش)

 

 

 

خلاصه:

#رمان_خورشید_سیاه

* جالب ترین رمان سال

 

دخترے از جنس هِـروئین!

گُمشدگانے در دِل سختے هاے زندگے!

خانواده اے از هم پاشیده!

اعتیاد، مرگ!

اسیران مجبور به خدمت در یڪ سازمان جاسوسے!

دُخترے کہ مادر نَشُد و در اوج سختے مادَرے کَرد!

زَنے از دیار اِنتقام!

مَردے کہ اسطوره بود!

و در آخر مَردے که آرام بود!

چه می شود پایان این جنگ نا برابر زندگی؟

 

این رمان در #انتشارات_ارشدان (از بهترین انتشاراتی های تهران) به چاپ رسید

 

بہ قَلَمِ؛ #مَعصوٰمْ_تَرڪانٰ (معصومه رحمتی علمی)

 

  • 142 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 461 views
  • ۲ نظر

 

 

مصاحبه ی رادیویی با معصومه رحمتی علمی (معصوم ترکان)

در کانون ادب خرم آباد

 

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده