آموزش نویسندگی

آموزش نویسندگی

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۰:۴۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

دلنوشته ی زیبای دیدار آخر

یک روز رفیقم بهت پی ام می ده می گه: یک لحظه برو قبرستون.

تو می گی: چرا؟!

اونم می گه: من اون جا منتظر تو نشستم…

تو تعجب می کنی و می پرسی: چرا اون جا؟!

رفیقم گوشی رو قطع می کنه، تو هنوز هنگی که چرا این حرف رو زد، نگران می شی که من اون جا چیکار می کنم!

تند تند لباساتو می پوشی، سوار ماشینت می شی، گاز می دی تا قبرستون…

به اون جا می رسی؛

قلبت تند می زنه!

این ور و اون ور رو نگاه می کنی و صدای گریه های مامانم رو می شنوی؛

می بینی اون ور تر بابام داره زجه می زنه، استرس می گیری، می ری ببینی چه خبره…

می بینی مامانم داد می زنه: دخترم جوون مرگ شد!…

روی سنگ قبر رو نگاه می کنی، می بینی اسمم رو زدن!

رو زانو هات می افتی.

بهت می گن: نسبتی باهاش داشتی؟!

می گی که: تمام زندگیش بودم، وقتی بازیچم بود!…

و اشکت می ریزه…

آخ نبینم اون روزی رو که چشمات واسم خیس بشه!…

دیدار آخر

به قلم: کیمیا خلخالی

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

بسم الله الرحمن الرحیم

تونل خوشبختی۲

نویسنده: نسترن قره داغی

ژانر: عاشقانه، کمدی

 

 

یه دختر و یه پسر.

با دنیای متفاوت!

یکی سرد و مغرور.

یکی شوخ و شیطون.

یکی بی تفاوت.

یکی فضول.

یکی پایبند به تمام اصولات خانواده.

یکی بی غید و بند و بی توجه.

یکی محدود.

یکی ازاد.

اما یه چیزی این وسط هست به نام زور.

یک اجبار که این دو تا رو به هم وصل می کنه.

یک اجبار که بر می‌گرده به چیزای پوچ.

مثل تعصب قومی قبیله ای.

اجباری که از سه نفر سر چشمه می گیره.

سه تا خان…

رمان دنیای خیانت

نویسنده: اف دات کام اچ وای

  1. زندگی دنیا، یک زندگی عادی نیس. خیلی از آدم ها هنوز طعم این زندگی رو نچشیدن.

رمان رو باید تا آخر بخونین، ولی مطمئم کسی نمی تونه حدس بزنه، آخرش چی می شه.

امیدوارم از رمان لذت کافی رو ببرین.

 

بیشتره پارتای رمان خارج از کشوره چون آزادتر و راحترن نسبت به حجاب.

 

مقدمه: دنیا یکتا، دختر مغرور ۲۶ ساله جذاب و فوق العاده زیبا، که با همین جذابیش چندین نفر رو جذب خودش می کنه و با بی رحمی ولشون می کنه.

کسی که بویی از عشق نبرده و هیچ وقت طعم عاشقی رو نچشیده!

اما، دست سرنوشت یک نفر رو که دقیقا نقطه ی مقابلش هست، رو به روش قرار می ده. واون یک نفر خواسته ای از دنیا داره که،” ثابت کنه زن ها خیانت کار نیستن”! اما نمی دونه “دنیای خیانت” لقب مشهور دنیاس!.

بسم الله الرحمن الرحیم

بادیگارد ریزه میزه ارباب

(عشقی ممنوعه)

نویسنده: نسترن قره داغی

ژانر: عاشقانه، کمدی، معمایی

بادیگارد ریزه میزه ارباب، روایت گر زندگی پسری است که به دلیل بد کاره بودن مادرش و دردهایی که پدرش کشیده از همه زنها متنفر.

اما دل می‌بازه به دختری که دختر نیست، و بادیگارد ریزه میزه ای که خودش مجبور کرده، برای یکی دو هفته جلوی مادر بزرگش، نقش دختر بودن و نامزد اون بودن و بازی کنه.

چیکار می‌کنه ارباب با این عشق ممنوعه؟!

می‌تونه بدست بیاره پسری و که شاید ریزه میزه باشه، اما مرد بودنش سر زبون خاص و عامه؟!

(تابع قوانین جمهوری اسلامی)

نام رمان: مبهم تر از مبهم

 

نام نویسنده: مطهره خوبان

 

ژانر رمان: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/@dehkade_roman

 

خلاصه:

 

دختر!

کلمه ای پرمعنا که از لطافت سرچشمه می گیره، کلمه ای پنج حرفی با بیش از پنج هزار مفهوم…

واژه ای که ریشه می زنه توی یه حرمت، حرمتی که اگرچه از آزادی های بی مفهوم ولی، لذت بخش کم می کنه اما…

 

قسمتی از رمان:

 

با قیافه ای که از درد مچاله شده بود گفتم: آریا حالم بده!

عوضی محکم با لگد زد به پام و گفت: به جهنم که حالت بده، میگم چیکار کردی که فهمیدن حیوون؟

_ نمی دونم فقط سپهر گفت که دیگه برنگردم پیششون!

با عصبانیت بیشتری ‌گفت: چرا؟ احمق درست حرف بزن ببینم چی شده؟

_ورقه های آزمایشم زیر بالشم بوده ظاهراً هم مامان دیده هم سپهر که حال مامان بد شده!

دستاش رو کرد لای موهاش و گفت: وای وای ببین گیر چه احمقی افتادم.

هق هق گریم بلند شد و گفتم: ‌آریا…

اومدم حرفم رو بزنم که داد کشید و گفت: خفه شو…خفه شو!

دستم رو گذاشتم رو دهنم و ساکت موندم که نشست رو مبل و سرش رو بین دستاش گرفت.

خیره شده بودم بهش که با اخم گفت: از من حرفی زدی یا نه؟

_نه چیزی ازت نمیدونن.

پوزخندی زد و گفت: ببین همین فردا صبح اون حرومی رو سقط می کنی فهمیدی؟ سقط می کنی و برمی گردی پیش خانوادت!

نمیدونم چرا ولی انگار این بچه از مامان و سپهر مهم تر بود که گفتم: نه همه چیز من این بچست آریا.

یهو نمی دونم چی شد که خیز برداشت سمتم و دستش رفت رو هوا که سیلی ای بشه رو صورتم.

سرمو انداختم پایین و گفتم: من اینو می خوامش می فهمی؟ من می خوامش!

درحالیکه از شدت عصبانیت چشماش قرمز شده بود گفت: مگه دست توئه؟ مگه دست توئه که می خوایش اون بچه از منه و من نمی خوامش.

عوضی سریع دَرو قفل کرد و گفت: حالا هم که اومدی جایی نمی ری!

وحشت زده نگاهش کردم نکنه می خواست بلایی سرم بیاره!؟نباید می موندم.

رفتم سمتش و دستمو کردم تو جیبش که کلید رو بردارم ولی یهو یه کشیده ی دیگه خوابوند تو صورتم و داد کشید: یا میری سرجات میشینی یا همین الان اینقدر می زنمت تا بمیری و اون توله هم سقط بشه.

دستم رو گونم بود که هلم داد سمت اتاق. کثافت اصلا حالیش نبود که حالم بده با عصبانیت پرتم کرد رو زمین و گفت: می گیری میخوابی صداتم در نمیاد فهمیدی؟

نمی دونم چرا ولی قیافش خیلی گرفته بود، انگاری استرس داشت.

نشست رو تخت و سیگارشو روشن کرد.

_بوش اذیتم می کنه برو بیرون!

بی توجه به حرفم پکی به سیگارش زد و گفت: فردا میریم و اون بچه رو می ندازی!

_این بچه به دنیا میاد، نمی ذارم ازم بگیریش.

پوزخندی رو لباش نشست و سیگارشو خاموش کرد.

_ اینو به دنیا میارمش حتی بدون تو، این به دنیا میاد چون تنها کسمه! نمی ذارم که ازم بگیریش.

اومد کنارم و گفت: صبح که رفتیم و سقط کردی اون موقع میفهمی!

با مشتم کوبیدم تو قفسه ی سینش و گفتم: نمی ذارم!

_که نمی ذاری آره؟ من که بخوام همین الانم میتونم بندازمش.

نگاهی به شکمم کرد و ادامه داد: دو سه تا ضربه کمربند و مشت بخوره کارش تمومه.

هق هق گریم بلند شد و زانو هام رو تو بغلم گرفتم…

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده