انتشار دلنوشته در گوگل

انتشار دلنوشته در گوگل

| جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹ | ۲۳:۱۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

دانلود مجموعه رمان های ترکان به صورت رایگان 💞

انجمن ترکان این بار روش دیگری برای راحتی کار شما نویسنده ها و خواننده ها انجام داده.
آپ مجموعه رمان‌های انجمن ترکان
به صورت رایگان
تمامی رمان‌های نویسندگان عالی انجمن ترکان رو از اینجا بخونید 👇👇

 

ثبت هر خاطره
نفس ها خاطره ای ثبت می کنند
وجود یک آرامش
ثبت یک نفس
صاحب یک جسم
یک چشم…
انرژی حضور
و لحظهٔ تکامل
همه خاطره اند و بس
اشک یک چشم
و حضور ناب تنهایی
به منفوری گناه
و به پاکی ستایش
همه خاطره اند و بس
وجود یک حس
به پلیدی انتقام
و به پاکی عشق
عشق…
خاطره بازی اشک و خنده
ثبت یک اتفاق
یک حس
و یک نفس
نفسی که یکی بود
و یک روح
سردی خاک
داغیِ دل
گرمای اشک
خاکستر عشق
همه خاطره اند و بس
(آوای یاس)

به نام خدا

“وقتی که نبودم!”

 

آن ها عبور می کردند، مثل یک ماشین.

آن ها مثل یک ماشین درب و داغان به ذهن من هجوم آوردند و

گاهی اوقات،

حرف هایشان، ذهن من را مجروح می کرد،

به خاطر می آورم زمانی را که با ضربه هایشان

ذهنم را فلج کردند!

و ذهنم

مدت زیادی در سیاهی مطلق، روی ویلچر به سر می برد!…

بعد از آن،

تنها،

“قلبم”

بود که به کمکش آمد. کمش کرد دوباره راه بیفتد اما این‌بار،

سخنان آنها ذهنش را مغشوش نکند.

می خواستم آنها را ببخشم، اما

ذهنم به من تلنگر می زد!

آن ها می خواستند من یکی از آنها باشم.

آن ها کاری کردند من خود واقعیم را، فراموش کنم!

من

خودم این اجازه را به آن ها دادم!

من به آن ها اجازه دادم ذهنم را پر از افکار خالی کنند، من اجازه دادم خودم را تباه کنند…

ذهنم را زباله دانی کنند و بعد گوشه ای نگهش دارند!

آن ها خیلی چیز ها را به من آموختند؛ زمانی که زمینم زدند و بعد از آن، دستی نبود که انگشتانم را نوازش کند…

ازشان ممنونم، چون

بهم یاد دادند ازشان “متنفر” باشم!

روز های بی نفس،

بی مانند به هلاک شدن در قفس نبود؛ روز های بی اختیار،

عاری از زندگی، نه!

عاری از زندگی کردن…

زنده ماندن بسی ساده است، انسان می تواند با تکه نانی، آبی، جسمش را زنده نگه دارد؛

اما با صد کیلو نان هم، روحت تغذیه نمی شود.

سال ها است در تلاشم روحم را زنده نگه دارم،

اما دریغ از ذره ای

“غذا…”

روحم در خلسه به سر می برد

در حالی که جسمم بر روی تابی نشسته و تاب می خورد،

کاش باران تازه ام می کرد،

کاش باران خیسم می کرد و

بعد، سرشار از ” زندگی” می شدم.

روحم زندانی برزخی بی پایان است و جسمم، در خانه ای که تمام درهایش بسته است، گیر افتاده؛

کلیدی وجود ندارد…

طبیعت، روحم را تازه می کرد،

حالا دیگر روحی نمانده که طبیعت به آن، طراوت بخشد.

جسمم چرا، آن همچنان روی تاب، تاب می خورد و پوزخند می زند

به روح من و آن را دیوانه خطاب می کند…

زندگی…

مرا از بند شب های بی فانوست، از بند روز هایی که که غرق در ظلمت است رها کن…

مرا از بند دالان هایی که درختان غریبه سایبان شان شده اند، رهایم کن…

بگذار دیگر چشم هایم این جا ها را نبیند و ذهنم یادآور تاریکی محض نباشد،دحتی اگر نیاز باشد چشم هایم را به کل از من بگیر، من به انتظار نور می نشینم،

اما لام تا کام سخنی از شب ها و کوچه های تنگ و باریک و تار

نزن!

من در کدامین دنیا به سر می برم؟

دنیای روحم

یا دنیای جسمم؟

شاید در برزخ این دو

شاید هم در بهشت روحم وجهنم جسمم!

هر چه که هست مرا آزاد کن

از این خلسه، از این برزخ، از این دوزخ، حتی از این رضوان…

من به اینجا ها تعلق ندارم!…

  • 42 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 33 views
  • یک نظر

 

 

خدایا،
تو را از پس تیره‌ترین ابرها می‌بینم؛
تو را در طلوع روشنایی خورشید می‌بینم!
ای یارا، من تو را در لابه‌لای کهکشان‌ها نیز می‌بینم!…
پروردگارا،
تو را در ستاره‌ها جست‌وجو می‌کنم.
خدای من، این بندهٔ حقیرت، هرکجا که باشد تو را خواهد یافت؛
در اتاق تاریک و نمور کودکی‌اش،
در ذهن رویایی نوجوانی‌اش و
در شیرینی و شوق جوانی‌اش هم تو را جست‌وجو می‌کند!
ای خدا،
تو را در پیری و فرتوتی نیز می‌نگرم!
ای مصور، پس از این همه دیدنت، در لحظهٔ مرگ از من غافل مشو؛ بدان که در لحظه به لحظهٔ سال‌های عمرم تو را جست‌وجو کرده‌ام،
تو را در ابرها، اقیانوس‌ها، دریاها و قطرات کوچک باران نیز یافته‌ام…
ای یکتای من!…

گذرگاه عمر

نویسنده: لاو اسنایپر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام خالق تخیل
نام داستان: جهان برمودا
نویسنده: حسنا ابک زاده
داخل هواپیمایی بزرگ، به همراه پدر و مادرم و دو تا از خواهر هایم روی صندلی های آبی رنگ هواپیما نشسته بودیم و در حال سفر کردن بودیم.
بیشتر مسافر های داخل هواپیما خوابیده بودند، بعضی از آن ها با تلفن های همراهشان مشغول بودند و داخل هواپیما در سکوت رفته بود.
من هم در کنار پنجره ی کوچک هواپیما نشسته بودم و در حال تماشای اقیانوس بزرگی که در حال رد شدن از آن بودیم، بودم.
مشغول تماشای اقیانوس بودم که ناگهان چشمم به چاله ی بزرگی که در وسط اقیانوس بود، افتاد.
حیرت انگیز بود؛ تا به حال چیزی مانند این پدیده ی عجیب ندیده بودم، انگار که تمام آب های اقیانوس به داخل چاله می ریختند، ولی این طور نبود.
یعنی آن چه چیزی می تواند باشد!؟
به پنجره نزدیک تر شدم؛ محو نگاه آن چاله ی بزرگ بودم که ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد.
مسافر هایی که خوابیده بودند، با ترس و وحشت چشم هایشان را باز کردند. قلبم تند تند خودش را به قفسه ی سینه ام کوبید و دست هایم لرزید.
هواپیما تکان های بدی می خورد انگار که داشتیم با سرعت به سمتی می رفتیم. با ترس نگاهی به پنجره انداختم که دیدم با سرعت در حال سقوط به طرف آن چاله ی بزرگ آب بودیم.
همه ی مسافر ها ترسیده بودند و در حال جیغ و داد کردن بودند.
انگار یه نیروی قوی و قدرتمند از داخل آن چاله، هواپیما را به طرف خود می کشاند.
دو خواهر های دوقلویم را که کنارم نشسته بودند و اشک هایشان از ترس جاری شده بود را محکم در بغلم گرفتم و به خود فشار دادم.
هواپیما با سرعت و با تمام آن مسافر هایش نزدیک آن چاله شد، حال که از نزدیک آن را می دیدم خیلی بزرگ تر از آن چیزی که دیده بودم بود، هواپیما وارد آن چاله آب شد و من چشمانم را از ترس محکم به هم فشار دادم و با شنیدن صدای جیغ های دو خواهر هایم سرم به پنجره خورد و دیگر هیچ چیزی را نفهمیدم.
با صدای زیبا و گیرایی چشمانم را باز کردم، انگار کسی مرا صدا می زد.
با باز کردن چشمانم مردی با ریش های سفید و صورت چروکیده با یک لباس آبی را دیدم.
ترس و دلهره در دلم جای گرفت! این دیگر کیست؟ از جایم بلند شدم و سر جایم نشستم و به اطراف نگاه کردم.
اطراف فوق العاده زیبا بود با درختان بسیار بلند که فقط تنه ی سبز آن ها را می دیدم و از بین آن ها نور خورشید به زمین می تابید.
زمین با چمن های سبز روشن پر شده بود و از بین آن ها گل هایی رنگارنگ روییده بودند.
به بالای سرم نگاه کردم، آسمان از کریستال های برف که به دلیل این که نور خورشید به آن ها می تابید خیلی برق می زدند و در هوا معلق بودند، پر بود.
با حیرت رو به پیرمرد کردم و گفتم:
– این جا دیگه کجاست؟ من این جا چی کار می کنم؟ یادم میاد که با هواپیما داخل آبی افتادیم، داخل یک چاله ی بزرگ وسط اقیانوس!
پیرمرد لبخندی زد و بلند شد و درحالی که به طرف یک کلبه ی سبز رنگ که بین درختان بود می رفت گفت:
– این جا جهان زیر دریاست.
من هم از جایم بلند شدم و پشت سر پیرمرد به طرف کلبه قدم برداشتم:
– جهان زیر دریا؟ این دیگه چه جاییه؟ پدر و مادرم کجان؟! اون ها هم با من به داخل چاله افتادن!
وارد کلبه شدیم و پیرمرد به سمت اتاقی رفت.
– گفتم این جهان، یه جهان دیگه است و تو وارد این جهان شدی، پدر و مادرت هم همین طور!
– پس کجان؟ من چطور می تونم برگردم؟
پیرمرد در حالی که داشت از داخل کمد وسیله ای بر می داشت گفت:
– تو دیگه نمی تونی برگردی، هر کی وارد این جهان بشه دیگه راه بازگشتی نداره و تو دیگه نمی تونی برگردی، هیچوقت!
پیرمرد در کمد را بست و به سمت در اتاق قدم برداشت و من هم پشت سر او رفتم.
– حالا چی کار کنم؟ تو کی هستی؟
از اتاق خارج شدیم.
– من سال ها پیش وارد این جهان شدم و دیگه نتوستم برگردم و حالا این جا زندگی می کنم.
با تعجب گفتم:
– تنها؟
– تنها نیستم، همسایه هام هستن و حالا تو هم هستی.
فرصت حرف زدن را به من نداد و از کلبه خارج شدیم.
به محض خارج شدن از کلبه چند تا کلبه ی دیگر در اطراف دیدم، چرا من قبل از وارد شدن به کلبه این ها را ندیده بودم؟!
کلبه ها خیلی زیبا بودند، بدون توجه به پیرمرد نزدیک یک کلبه شدم.
یک کلبه که با یخ و کریستال های برف ساخته شده بود!
دستم را روی کلبه گذاشتم به طور عجیبی هیچ حس سرمایی را حس نکردم؛ یک زن زیبا که یک علامت کریستال برف رو پیشانی اش نقش بسته بود از در کلبه به بیرون آمد و به من لبخند زد، به سمت کلبه ی دیگری رفتم که گل های زیادی از اطراف آن رشد کرده بود و اطراف کلبه را پر کرده بود و بوی خوب گل ها همه جا رو پر کرده بود.
نگاهم به یک کلبه ای دیگری افتاد که در حال ساخت بود و چیز حیرت انگیز این بود که هیچ کس آن را نمی ساخت و خودش ساخته می شد.
از کلبه ای گل های زیبایی داشت دور شدم و نزدیک کلبه ای که سر تا سر آن از آیینه های شفاف در حال ساخته شدن بود، شدم.
از دور که کلبه را نگاه می کردم درختان اطراف رو داخل آن می دیدم و انگار که نامرئی بود.
به آن کلبه رسیدم و بهش نگاه کردم به تصویرم که حال پیرمرد داخل آن و پشت سرم بود به طرف پیرمرد برگشتم.
– این کلبه مال کیه؟ خیلی خوشگله!
پیرمرد لبخندی زد.
– صاحب این کلبه تویی که دیگه قراره این جا زندگی کنی، به جهان برمودا خوش اومدی!
پس دیگر راه برگشتی نیست و نمی توانم برگردم! حال دیگر بقیه عمرم را این جا می گذرانم؟! کنار این آدم ها! به نظرم جای فوق العاده ای است!
امیدوارم پدر و مادرم و خواهرهایم، هر جا که هستند خوشحال باشند.
***
اسم مثلث برمودا را که همه ی شما حتما شنیده اید.
با خودتان فکر کرده اید که داخل این مثلث برمودا که یک چاله ی بزرگ مانند، وسط یک اقیانوس بزرگ است، چه چیزی وجود دارد؟
یا با خودتون فکر کرده اید که آیا داخل آن چاله یک جهان دیگری است یا نه؟
یا که داخل آن موجوداتی زندگی می کنند یا نه؟
چه کسانی؟
آدم هایی که به داخل آن سقوط کردند و دیگر برنگشتن؟
یا موجوداتی دیگر؟
پدیده عجیبی است و جز خداوند آسمان ها که خالق این پدیده است هیچ کس نمی داند.

 

آخرین نظرات
  • Sara : ممنونم عزیزم...
  • r : چرا یک فروم من بزنید تا راحت تر با نویسنده ها در ارتباط باشین؟...
  • امای باشکوه تو! : باهاش خیلی همزاد پنداری کردم انگار اون من بودم که از آدم ابه خاطر نرفتی کا بشه د...
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده