انجمن رمان ترکان

انجمن رمان ترکان

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۱:۲۱
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

نام رمان: مبهم تر از مبهم

 

نام نویسنده: مطهره خوبان

 

ژانر رمان: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/@dehkade_roman

 

خلاصه:

 

دختر!

کلمه ای پرمعنا که از لطافت سرچشمه می گیره، کلمه ای پنج حرفی با بیش از پنج هزار مفهوم…

واژه ای که ریشه می زنه توی یه حرمت، حرمتی که اگرچه از آزادی های بی مفهوم ولی، لذت بخش کم می کنه اما…

 

قسمتی از رمان:

 

با قیافه ای که از درد مچاله شده بود گفتم: آریا حالم بده!

عوضی محکم با لگد زد به پام و گفت: به جهنم که حالت بده، میگم چیکار کردی که فهمیدن حیوون؟

_ نمی دونم فقط سپهر گفت که دیگه برنگردم پیششون!

با عصبانیت بیشتری ‌گفت: چرا؟ احمق درست حرف بزن ببینم چی شده؟

_ورقه های آزمایشم زیر بالشم بوده ظاهراً هم مامان دیده هم سپهر که حال مامان بد شده!

دستاش رو کرد لای موهاش و گفت: وای وای ببین گیر چه احمقی افتادم.

هق هق گریم بلند شد و گفتم: ‌آریا…

اومدم حرفم رو بزنم که داد کشید و گفت: خفه شو…خفه شو!

دستم رو گذاشتم رو دهنم و ساکت موندم که نشست رو مبل و سرش رو بین دستاش گرفت.

خیره شده بودم بهش که با اخم گفت: از من حرفی زدی یا نه؟

_نه چیزی ازت نمیدونن.

پوزخندی زد و گفت: ببین همین فردا صبح اون حرومی رو سقط می کنی فهمیدی؟ سقط می کنی و برمی گردی پیش خانوادت!

نمیدونم چرا ولی انگار این بچه از مامان و سپهر مهم تر بود که گفتم: نه همه چیز من این بچست آریا.

یهو نمی دونم چی شد که خیز برداشت سمتم و دستش رفت رو هوا که سیلی ای بشه رو صورتم.

سرمو انداختم پایین و گفتم: من اینو می خوامش می فهمی؟ من می خوامش!

درحالیکه از شدت عصبانیت چشماش قرمز شده بود گفت: مگه دست توئه؟ مگه دست توئه که می خوایش اون بچه از منه و من نمی خوامش.

عوضی سریع دَرو قفل کرد و گفت: حالا هم که اومدی جایی نمی ری!

وحشت زده نگاهش کردم نکنه می خواست بلایی سرم بیاره!؟نباید می موندم.

رفتم سمتش و دستمو کردم تو جیبش که کلید رو بردارم ولی یهو یه کشیده ی دیگه خوابوند تو صورتم و داد کشید: یا میری سرجات میشینی یا همین الان اینقدر می زنمت تا بمیری و اون توله هم سقط بشه.

دستم رو گونم بود که هلم داد سمت اتاق. کثافت اصلا حالیش نبود که حالم بده با عصبانیت پرتم کرد رو زمین و گفت: می گیری میخوابی صداتم در نمیاد فهمیدی؟

نمی دونم چرا ولی قیافش خیلی گرفته بود، انگاری استرس داشت.

نشست رو تخت و سیگارشو روشن کرد.

_بوش اذیتم می کنه برو بیرون!

بی توجه به حرفم پکی به سیگارش زد و گفت: فردا میریم و اون بچه رو می ندازی!

_این بچه به دنیا میاد، نمی ذارم ازم بگیریش.

پوزخندی رو لباش نشست و سیگارشو خاموش کرد.

_ اینو به دنیا میارمش حتی بدون تو، این به دنیا میاد چون تنها کسمه! نمی ذارم که ازم بگیریش.

اومد کنارم و گفت: صبح که رفتیم و سقط کردی اون موقع میفهمی!

با مشتم کوبیدم تو قفسه ی سینش و گفتم: نمی ذارم!

_که نمی ذاری آره؟ من که بخوام همین الانم میتونم بندازمش.

نگاهی به شکمم کرد و ادامه داد: دو سه تا ضربه کمربند و مشت بخوره کارش تمومه.

هق هق گریم بلند شد و زانو هام رو تو بغلم گرفتم…

🌙🌺به نام خداوند بخشنده ی مهربان🌺🌙

نام رمان : شباهت ناعادلانه

نام نویسنده: لیلیوم آبی

ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/shebahate_na_adelane

 

 

خلاصه:

شباهت…

همه چیز از آن جا شروع شد و داستان زندگی منی ک غرق در سرخوشی بودم را عوض کرد .

او، مانند من

اما بی‌رحم!

من، مانند او

اما مهربان!

ما، مانند هم ; اما متفاوت از هم !

او کیست؟ چرا مثل من است اما تفاوت دارد؟!

آینده چه خواهد شد؟

روشن، مثل من

یا تیره، مثل او؟!

 

قسمتی از رمان:

در حال بستن شیر آب بودم که سردی چیزی رو پشت سرم حس کردم. اولش فکر کردم که باز رها شوخی هاش گل کرده، بخاطر همین چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، اما با صدای مملو از خشمی که کنار گوشم شنیدم نفسم بین راه موند.

_فقط کافیه یک سانت از جات تکون بخوری، به امام حسین همین جا خونت رو می‌ ریزم!

بله؟! یا خدا این دیگه کدوم دیوونه‌ای هستش؟

خواستم سرم رو برگردونم عقب که اون چیز سفت و سرد رو بیشتر به سرم فشار داد و غرید:

_مگه نمی‌گم تکون نخور آشغال؟

این کدوم آدمیه که به من می‌گه آشغال و تهدیدم می کنه؟!

تو بهت بودم که شونم از پشت به شدت کشیده شد و چون حواسم نبود، روی زمین پرت شدم. آخ! کمرم…

با حرص سرم رو بالا آوردم که با دیدن استاد حقیقت و اسلحه توی دستش خشکم زد. نگاهم به زور از کلت مشکی و براقش به سمت صورتش که به کبودی می‌زد رفت، اسلحه رو به سمتم گرفته بود و سینه‌ اش به سرعت بالا و پایین می شد. رها هم با چهره رنگ پریده پشت استاد مونده بود و بغض کرده بود.

گیج و منگ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

_استاد حقیقت، اینجا چه خبره؟! این چه رفتاریه؟

ای کاش لال شده بودم و چیزی نمی‌گفتم…

با حالتی غیر عادی و خشن به سمتم اومد، یقه لباسم رو گرفت و بلندم کرد. توی چشمای از حدقه بیرون زدم زل زد و با صدای کنترل شده ای گفت:

_بازی تموم شد…تو باختی! ته خطی سرکار خانوم دیگه باید اشهدت رو بخونی، بعد از سالها تلاش و جست و جو، جایی گرفتمت که فکرشم نمی‌کردی!

با همون قیافه بهت زده اما لحنی عصبی گفتم:

_چی می گید استاد حقیقت؟ انگار حالتون خوب نیست!

به شدت تکونم داد و با صدای بلند تر داد زد:

_ به من نگو استاد من سروان سامان حقیقت هستم!

خندیدم و گفتم:

‏_ چرا داری چرت میگی عم…

‏حرفم تموم نشده بود که مشتی حواله‌ی صورتم کرد. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پرت شدم، حس کردم تمام صورتم خورد شده!

‏ سرم رو بلند کردم و خون جاری شده از بینیم رو پاک کردم و جیغ زدم:

‏_چیکار کردی عوضیه روانپریش؟!

‏دوباره به سمتم هجوم اورد، بلندم کرد و یه مشت دیگه توی صورتم فرود اومد و از ته دلش داد زد:

‏_خفه شو لیلا پاکنهاد! خفه شو تا خونت رو نریختم!

‏به زور چشمام رو باز کردم و ناله کردم:

‏_پاکنهاد کدوم خریه من لیلی مهرآرام.

‏سیلی بدی به صورتم زد که دردش چند برابر شد.

‏_چرا خفه نمی‌شی تو! پاکنهاد خر کیه؟!

‏لیلا پاکنهاد تویی! رئیس بزرگترین باند مواد مخدر جهان، کسی که باند پدرش رو اداره می‌کنه، دختری که نه خودش و نه پدرش حتی یک بار هم دستگیر نشدن و تمام محموله‌هاشون رو رد کرد…کسی که خواهره من جلوی چشمام تیکه پاره کرد…کسی که رحم نداره…نظیر نداره…

‏نفسم تو سینه حبس شده بود و حس کرختی داشتم…

‏این…این چی میگه؟

‏من، لیلا پاکنهاد؟

‏امکان نداره…

📚منبع تایپ:انجمن نویسندگی ترکان📚

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

رویــاے خــیــســ☔️

بــه قــلــم عــطــیــه💫

صدای کل کشیدن زن ها مرا به خودم آورد؛بوی اسپند فضارا پر کرده بود.

عروس وداماد با صورت پر ذوق وارد سالن شدند نگاهی به عروس انداختم رفیق دوران دبستانم همان خل وچل که تمام کار خرابی هایمان باهم بود.

در آن لباس سفید پف دار کمتر از فرشته ها نبود.

باقدم های سست،به سمت جایگاه عروس وداماد میروم. دست از دیدن عروس برمی دارم به داماد نگاهی می اندازم.

درآن کت وشلوار چقدر جذاب شده بود.

باورش برایم سخت بود مرد رویاهایم دیگر برای من نیست.

هنوز هم باور نداشتم که دیگر نمی توانم داشته باشمش.

اشک های سمج که خیلی وقته مهمان چشمانم است مانع دیدن دلبرم شد.

نه! ببخشید! بازهم یادم رفت که او دیگر دلبر من نیست. حتی فکر کردن به او گناه دارد.

مگر ممکن است تمام دوستت دارم هایی که در گوش من زمزمه کردی فراموش کنی؟

مگروجود دارد یک شبه خانه آرزوهایم خراب شود!

دلم به حال خودم می سوخت.

الان،باید دست من قفل او میشد. لباس عروس پف دار تن من بود.

خدایا! مگر ندیدی هق هق های شب هایم را؟

مگر ندیدی التماس هایم را؟

قرار نبود پشتیبانم باشی؟

پس چرا وقتی اورا ازمن گرفتند جلویشان را نگرفتی؟

میدانی که من بدون او نفس ندارم،بدون او مرده ای بیش نیستم‌.

پس،چرا دیدی به رویت نیاوردی؟

دیگر توان ماندن درآن جو سنگین را نداشتم‌. با تن گرفته پاهای سست از تالار خارج شدم

آسمان ابری بود‌. گویا! اوهم امشب دلش گرفته

قطرات باران با اشک هایم آمیخته شده بود.

با دست اشک هایم را از صورتم پاک کردم.

که دلبرم رو مقابلم دیدم.

لبخند مردانه زد از همان لبخند ها که هزار بار در دل خود قربان صدقش می روم

قدمی پیش میگذارم.

چشم هایم را در چشم هایش دوختم گفتم:

_به راستی دوستم داری؟

گفت:

_تا پای جانم!

گفتم:

_جانت را نمی خواهم خودت را می خواهم همین که باشی کافی است. مبادا بروی!

گفت:

_می مانم. می مانم تو رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنم.

گفتم:

_رویای من تو بودی، همین که حقیقی باشی برای من کافی است.

گفت:

_خیالی نیستم. دستت را بالا بیار لمس کن!

دستم را بالا برم، میخواستم صورتش را لمس کنم امّا دستم روی هوا ماند،جا خوردم. فهمیدم بازهم تکرار کردم نوازش خیالی اش را‌‌.

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد

توانِ نگه داشتن اگر نداريد

خراب نكنيد احساسِ پاكِ آدمهايى كه بعد از شما

ميخواهند واقعاً عاشقى كنند

شما مى آييد

وعده اى ميدهيد

سرتان را مى اندازيد و مى رويد به ناكجا

آدمِ بعد از شما اما

بايد جان بكَنَد تا ثابت كند مثلِ شما و امثالِ شما نيست

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،

خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد.

 

 

نیاز عاشقی

 

❄️ژانر رمان❄️

#عاشقانه

 

❄️خلاصه رمان❄️

 

نیاز دختری که با ابراز علاقه به تیلاو، ورق جدیدی از زندگیش باز میشه و اتفاقاتی که براش می افته، اونو مجبور به ترک شهر خودش می کنه! اما نیاز به یه ناجی نیاز داره تا اونو از پیله تنهایی و غم دربیاره، ولی کی می تونه این کارو بکنه؟ تیلاو یا…

(پایان خوش)

 

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده