انجمن رمان ترکان

انجمن رمان ترکان

| سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ | ۰۲:۱۶
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

دانلود مجموعه رمان های ترکان به صورت رایگان 💞

انجمن ترکان این بار روش دیگری برای راحتی کار شما نویسنده ها و خواننده ها انجام داده.
آپ مجموعه رمان‌های انجمن ترکان
به صورت رایگان
تمامی رمان‌های نویسندگان عالی انجمن ترکان رو از اینجا بخونید 👇👇

 

به نام خدا

“وقتی که نبودم!”

 

آن ها عبور می کردند، مثل یک ماشین.

آن ها مثل یک ماشین درب و داغان به ذهن من هجوم آوردند و

گاهی اوقات،

حرف هایشان، ذهن من را مجروح می کرد،

به خاطر می آورم زمانی را که با ضربه هایشان

ذهنم را فلج کردند!

و ذهنم

مدت زیادی در سیاهی مطلق، روی ویلچر به سر می برد!…

بعد از آن،

تنها،

“قلبم”

بود که به کمکش آمد. کمش کرد دوباره راه بیفتد اما این‌بار،

سخنان آنها ذهنش را مغشوش نکند.

می خواستم آنها را ببخشم، اما

ذهنم به من تلنگر می زد!

آن ها می خواستند من یکی از آنها باشم.

آن ها کاری کردند من خود واقعیم را، فراموش کنم!

من

خودم این اجازه را به آن ها دادم!

من به آن ها اجازه دادم ذهنم را پر از افکار خالی کنند، من اجازه دادم خودم را تباه کنند…

ذهنم را زباله دانی کنند و بعد گوشه ای نگهش دارند!

آن ها خیلی چیز ها را به من آموختند؛ زمانی که زمینم زدند و بعد از آن، دستی نبود که انگشتانم را نوازش کند…

ازشان ممنونم، چون

بهم یاد دادند ازشان “متنفر” باشم!

روز های بی نفس،

بی مانند به هلاک شدن در قفس نبود؛ روز های بی اختیار،

عاری از زندگی، نه!

عاری از زندگی کردن…

زنده ماندن بسی ساده است، انسان می تواند با تکه نانی، آبی، جسمش را زنده نگه دارد؛

اما با صد کیلو نان هم، روحت تغذیه نمی شود.

سال ها است در تلاشم روحم را زنده نگه دارم،

اما دریغ از ذره ای

“غذا…”

روحم در خلسه به سر می برد

در حالی که جسمم بر روی تابی نشسته و تاب می خورد،

کاش باران تازه ام می کرد،

کاش باران خیسم می کرد و

بعد، سرشار از ” زندگی” می شدم.

روحم زندانی برزخی بی پایان است و جسمم، در خانه ای که تمام درهایش بسته است، گیر افتاده؛

کلیدی وجود ندارد…

طبیعت، روحم را تازه می کرد،

حالا دیگر روحی نمانده که طبیعت به آن، طراوت بخشد.

جسمم چرا، آن همچنان روی تاب، تاب می خورد و پوزخند می زند

به روح من و آن را دیوانه خطاب می کند…

زندگی…

مرا از بند شب های بی فانوست، از بند روز هایی که که غرق در ظلمت است رها کن…

مرا از بند دالان هایی که درختان غریبه سایبان شان شده اند، رهایم کن…

بگذار دیگر چشم هایم این جا ها را نبیند و ذهنم یادآور تاریکی محض نباشد،دحتی اگر نیاز باشد چشم هایم را به کل از من بگیر، من به انتظار نور می نشینم،

اما لام تا کام سخنی از شب ها و کوچه های تنگ و باریک و تار

نزن!

من در کدامین دنیا به سر می برم؟

دنیای روحم

یا دنیای جسمم؟

شاید در برزخ این دو

شاید هم در بهشت روحم وجهنم جسمم!

هر چه که هست مرا آزاد کن

از این خلسه، از این برزخ، از این دوزخ، حتی از این رضوان…

من به اینجا ها تعلق ندارم!…

  • 94 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 58 views
  • ۲ نظر

 

آن‌قدر از رفتار دیگران خسته‌ام که با هیچ کلمه یا جمله‌ای قابل توصیف نیست…
شاید روزی، در یک ساعت، یک لحظه مانند خورشید شدم…
خورشید می‌داند که هر روز باید سر ساعت خاصی طلوع کند و سر ساعتی خاصی غروب کند!
خورشید نورانی و پاک است و دلش مانند دریای آبی بی کران بزرگ است…
اما مردم فراموش کرده‌اند که خورشید نظاره گر تمام کار های آن‌ها است!
پس وقتی زیر نور سوزان خورشید قدم می‌زنید و به راحتی دروغ می‌گویید و دل می‌شکنید، فقط برای چند لحظه به این فکر کنید شاید در مکانی دل بزرگ خورشید بشکند و صبرش تمام شود…
آن‌گاه ممکن است تمام کار هایتان را برملا کند!

مانند خورشید

نویسنده: تینا خورسند

 

به نام خداوند پیدا و پنهان

رمان آشوب آرام

به قلم سنا

دی ماه ۹۸

*کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد*

تمامی این اثر در انجمن رمان نویسی ترکان تهیه

و منتشر شده است! برای عضویت در انجمن و

انتشار رایگان رمان در گوگل به کانال ما در

روبیکا و تلگرام مراجعه کنید:

@romantarcan

آدرس سایت:

www.tarcan.ir

آخرین نظرات
  • سارا طاهرخانی : متشکرم واقعا لطف داری گل بانو جان...
  • Asieh : قشنگترین رفیق شفیق شاعر دنیا.... آرزوی بهترین هارو دارم برات عزیزترینم.... به ام...
  • نازنین ستاری : ممنون عزیزم چشم حتما🌹🙏🏻❤️...
  • محمد بهاری : باعرض سلام خیلی برایم جذاب بود این دلنوشه نشان ازاین دارد که نویسنده آینده ی موف...
  • آوا : عالییییی بووووود...
  • Sara : ممنونم عزیزم...
  • r : چرا یک فروم من بزنید تا راحت تر با نویسنده ها در ارتباط باشین؟...
  • امای باشکوه تو! : باهاش خیلی همزاد پنداری کردم انگار اون من بودم که از آدم ابه خاطر نرفتی کا بشه د...
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده