انجمن رمان ترکان

انجمن رمان ترکان

| پنج شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ | ۱۹:۳۶
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

نام‌رمان: از‌ فـرار‌ تا قرار

به‌قلم: نسترن.ج

ژانر: عاشقانه_معمایی_اجتماعی

خـلاصـه

دختری که عاشقانه پسری فراری را می‌پرستد؛ همان پسری که دخترک به خاطر نجاتش خود را وارد ماجرایی می‌کند که زندگیش را ناهموار می‌سازد؛ همان ناهمواری‌ها و سختی ها که هیچ‌وقت حتی از ذهنش هم عبور نکرده بود و حال سرنوشتش را می‌سازد!
داستان زندگیِ او به کجا ختم می‌شود؟! زندگی یا مرگ؟! عشق یا شکست…؟!

مـقـدمـه

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد!
زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد!
خواب بد دیده‌ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
“من از آن روز که در بند توام”فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد!

 

 

سکوت خاموش

سکوت…
سکوت…
سکوت…
واژه‌ای پر از رمز و راز، واژه‌ای غم‌انگیز و دردناک.
گاهی سکوت برای بستن دهان کسی‌است، گاهی پر از حرف است، گاهی علامت رضاست، گاهی نشانی از تهی بودن است، گاهی سکوت می‌کنی چون نمی‌دانی دردت چیست، و گاهی سکوت به معنی مرگ است؛ مرگی آرام و بی‌صدا، ناگه از خَموشی به خاموشی می‌رسی!
سکوت، واژه تلخ متن‌هایم، مزه تلخ روز‌هایم، نُت گوش‌خراش آهنگ‌هایم، اشک شور چشمانم، قدم‌های لرزان پاهایم و صحنه غم‌انگیز زندگی‌ام…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

سکوت باران
کودکیم درد بود و بس…! حسرت پشت حسرت… رنج پشت درد… آوارگی و فقر، زندگی مصیبت‌بار…
با بغض و دلی خسته از خونه بیرون زدم؛ مثل همیشه دسته‌های گل لیلیوم رو از رقیه گرفتم و به طرف خیابون رفتم.
اشک‌هام مثل همیشه هوس باریدن کرده بودن، گناه من چی بود، که باید از پنج سالگی توی گرمای نفس‌بر و سرمای نفس‌گیر کار می‌کردم؟!
روزی صد نفر بخاطر فقیر بودنم تحقیرم می‌کنن و هزار تا تهمت بهم میزنن؛ به هزار مکافات جلوی خودم رو گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و دستی به روسری کهنه‌ام زدم.
هر وقت به بچه‌های هم سن و سال خودم نگاه می‌کنم، حسرت عجیبی دلم رو پر می‌کنه…
دلم برای بابام خیلی تنگ شده، چرا رفت و ما رو تو این بدبختی تنها گذاشت؟! بابا تو که نامرد نبودی…
پوزخندی میزنم، غم‌های من هیچ وقت تمومی ندارن، هر دقیقه یه چی بهشون اضاف میشه و روی هم تلنبار میشن…
گل‌ها رو توی دستم جا به جا می‌کنم و به راهم ادامه میدم. بی‌خیالی چه سخته…
سر چهارراه میر‌سم؛ بسم‌الله‌ای میگم و منتظر قرمز شدن چراغ می‌مونم.
تا قرمز میشه، بین ماشین‌ها میرم و شروع به فروختن گل‌ها می‌کنم.
به اولین ماشین که میرسم به شیشه‌ی دودی سمت راننده تقه‌ای میزنم. شیشه که پایین میاد، قیافه خانوم جوونی هم سن و سالای مادرم پیدا میشه…
عینکش رو بالا داد و نیم نگاهی بهم انداخت.
با سری افتاده، مظلوم و آروم ازش پرسیدم:
– یه گل می‌خرید؟
بعدش نگاهی کوچکی بهش کردم، باز سرم رو پایین انداختم منتظر موندم؛ با صداش لبخند ملیحی زدم و ذوق زده بهش نگاه کردم.
– سلام قشنگ خانم، بله چرا که نه… فقط صبر کن ماشین رو یه جا پارک کنم کارت دارم.
کنجکاو و مشکوک چشمی گفتم و به سمت پیاده رو رفتم. تمام مدت فکرم درگیر این بود که چه کاری میتونه با من داشته باشه؟ ما که دوست و فامیلی نداریم! هه… عارشون میاد حتی ما رو ببینن، چه برسه که بیان خونمون…
اون خانوم هم خنده‌ای کرد و بعد از سبز شدن چراغ راهنمایی اومد کنارم پارک کرد و از ماشین پیاده شد.
تازه تونستم نگاهی به تیپش بکنم؛ لباسای نو و گرون قیمت که از صد کیلو متری هم پولدار بودنش رو داد میزد.
لعنتی صداش چقدر قشنگ و خاص بود، انگار مجری یا گوینده بود.
نزدیکم اومد و با ارامش پرسید:
– اسمت چیه؟ خونتون کجاست؟!
با زبون لبای خشکم رو که ترک زده بودن تر کردم و جواب دادم:
– اسمم ماه هست…
دودل بودم که ادرس بدم یا نه؟ اصلا برای چی میخواد؟! سوالم رو به زبون اوردم.
با جوابی که داد، حیرون و متجب بهش نگاه کردم. چشمام پر از اشک شد و با خوشحالی و هیجان بغلش کردم.
– خب راستش من یه کارگاه دارم، نیاز به دو خانم دارم، یکی که خیاطی بلد باشه و یکی برای فروشنده…
دستاش دورم حلقه شدن و روی موهای مشکیم رو که همیشه پسرونه بودن بوسید و از خودش جدام کرد.
خنده‌ی نازی کرد و با انگشت شستش اشک‌هام رو پاک کرد.
دستش رو گرفتم و به سمت خونه بردم….
(ده سال بعد)
با یاداوری اون سال‌های پر از مصیبت و بدبختی قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد؛ بعد پشنهاد سالومه تو کارگاهش همراه مامان شروع به کار کردیم و الان خداروشکر وضع مالیمون خیلی خوبه و کم و کسری نداریم.
تونستم بدون هیچ نگرانی کنکور بدم و با رتبه‌ی عالی دانشگاه تهران قبول بشم…
دیگه حسرت هیچ چیزی رو نمی‌خورم، تنها جا بابام خیلی خالیه… کاش شده فقط یک بار بتونم ببینمش و بغلش کنم… حسرت ندیدنش هر روز بزرگتر از دیروز میشه… واژه‌ای که هجده ساله برام نااشناست… فقط پنج سال اشنا بودی و بس…! الان برام یه غریبه‌ی نااشنایی…
زندگی ما هم پر از سختی و عذاب بود، ما بچه‌های کار زندگیمون گفتنی نیست، تا حسش نکنی نمی‌فهمی ما چی میگیم…

به قلم: مهدیه کرمی(مهسیم)

 

 

 

محرم

باز هم محرم و دلی که هوای حرمت را دارد
مگر این دل آرزویی جز، رسیدن به حرمت را دارد؟
دل من شوق خدمت به زائرانت را دارد؛ آیا این دل لیاقت خدمت را دارد؟
قلب در سینه می‌تپد با ذکر یا حسین، می‌شود بیایم در رکابت یا حسین؟
عرش و فرش سیاه پوش است یا حسین؛ دل من بی‌قرار تو است یا حسین
غم روز‌هایم شده صحن حرمت یا حسین، عنایت کن برسان مرا به حرمت یا حسین

به قلم: فاطمه شهریاری

 

 

 

لحظه‌های دوری

امان از دوری!
امان از آن لحظه‌ای که دلت هوایش را کرده‌است، دلت بودنش را می‌خواهد اما…
امان از لحظه‌ای که دلت می‌خواهد او را در آغوش بکشی و بویش را به مشامت برسانی اما…
اما نیست… دور است…!
قسم به لحظه‌های دلتنگی که دوری بدترین شکنجه‌است؛ آن لحظه که باید باشد اما نیست، آن لحظه‌ای که باید آرامت کند اما نیست، آن لحظه‌ای که دلت او را می‌خواهد اما نیست، آن لحظه‌ای که بی‌قرار دیدنش هستی… اما نیست!
آه از این زندگی که شکنجه‌گاهی‌است که نمی‌توان از آن فرار کرد.
باید در فراق یار گریست و نبودنش را تحمل کرد و هیچ نگفت!
سخت است آن لحظه‌ای که دستت را به سمتش دراز می‌کنی اما او دور است… سخت است بخواهی دستت را بگیرد تا آرام شوی اما نیست!
فراق بدترین درد است که هر روز و هر ثانیه پیرت می‌کند، هرچه اشک ریزی دلش برایت نخواهد سوخت.

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده