انجمن رمان نویسی ترکان

انجمن رمان نویسی ترکان

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۰:۲۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

دلنوشته پنجره چوبی

‍‍‍‍‍‍‍ ‌تمام شب را برای حل پروژه‌ای که رئیسش به او سپرده بود، بیدار مانده بود. چشمانش از شدت بی‌خوابی می‌سوخت و سرش درد می‌کرد.

چند باری پلک زد تا دوباره روی متن پرونده تمرکز کند. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و برای  بار چندم متن را مرور کرد، اما هر چه قدر که بیشتر می‌خواند گیج تر می‌شد.

آهی کشید و خسته بدنش را کش داد. چراغ مطالعه‌ای که روی میز بود را خاموش کرد که اتاق در تاریکی فرو رفت.

از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت. تا چند ساعتی دیگر خورشید طلوع می‌کرد و او هنوز پروژه را تمام نکرده بود؛ امروز آخرین مهلت او بود و اگر صبح پرونده را به رئیسش تحویل نمی‌داد، به سختی سرزنش می‌شد.

غمگین نفسی کشید و لیوان را لبه‌ی پنجره گذاشت؛ دستانش را به سمت پنجره‌ی چوبی برد و بازش کرد. به محض باز شدن پنجره باد سردی وزید و موهای کوتاهش را به بازی گرفت‌.

یقه‌ی ژاکت پاییزی‌اش را بالاتر کشید و بی‌توجه به آن که امکانش هست سرما بخورد، روی لبه‌ی پنجره نشست و لیوان را به دستش گرفت.

انگار که کمی از آشوب دلش کم شده بود، دستی به ته ریشش کشید و لبخند کمرنگی زد.

جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید و لیوان را از لب‌هایش دور کرد. به ستاره‌هایی که در آسمان می‌درخشیدند نگاه کرد، نور ماه کمی از فضای اتاق را روشن کرده بود؛ صحنه‌ی فوق‌العاده زیبایی خلق شده بود. نفس عمیقی کشید و هوای آزاد را بلعید.

سعی کرد که کارش را برای دقایقی فراموش کند و از آن صحنه‌ی زیبا لذت ببرد. چشمانش را بست و به صدای جیرجیرک ها که بین بوته‌های باغچه بودند، گوش سپرد و لبخندش عمیق تر شد.

غرق آواز جیرجیرک ها شده بود که با به یاد آوردن پروژه چشمانش را باز کرد. نیم نگاه نگرانی به پرونده‌ی روی میز انداخت، دوباره استرس و اضطراب به سراغش آمده بود. شقیقه‌هایش را ماساژ داد تا سردردش کمی آرام‌تر شود.

دو دل نگاهش را بین پرونده و آسمان شب رد و بدل کرد، نه دلش می‌آمد که آن صحنه‌ی زیبا و آرامش بخش را از دست دهد و نه می‌خواست که رئیسش او را ملامت کند.

ناچار از لبه‌ی پنجره پایین آمد و به سمت میز کارش قدم برداشت، اما ایستاد.

دلش می‌گفت که او تمام تلاشش را کرده است و دیگر کاری از دستش ساخته نیست، اما مغزش به کامل کردن پرونده فرمان می‌داد.

حال باید به حرف کدام یک گوش می‌داد؟ چه می‌شد اگر یک بار هم که شده به ندای قلبش گوش می‌داد؟

انگار که این بار به حرف عقل و منطقش توجه ای نکرده بود که بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و به سمت میز رفت؛ صندلی اش را برداشت و کنار پنجره قرار داد. روی صندلی نشست و با خیالی آسوده از پنجره به نور ماه خیره شد و قهوه اش را نوشید.

صدای جیرجیرک ها و زوزه‌های باد کار خودش را کرده بود، دیگر خبری از دلهره و ترس برای فردایش نبود. دیگر آن مرد خسته‌ی چند لحظه پیش نبود و حال وجودش سرشار از حس خوب شده بود. کم‌کم چشمانش روی هم افتادند و روی همان صندلی به خواب فرو رفت.

آری گاه باید گذر زمان و مشکلات را فراموش کرد، نه گذشته را در ذهن هک کرد و نه دائم به فکر آینده بود!

بد نیست در بین شلوغی های زندگی گاهی به فکر خودمان باشیم، به فکر حالمان و به فکر امروزی که در آن زندگی می‌کنیم. گاه باید تمام درد‌ها را فراموش کنیم و تنها به فکر آن باشیم که حال و هوایمان را خوب کنیم! گاهی باید روحمان را به آرامش دعوت کنیم، گاه باید خودمان را به یک فنجان قهوه، کنار پنجره، زیر نور ماه دعوت کنیم‌.

به قلم آیما محرر

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

بسم الله الرحمن الرحیم

تونل خوشبختی۲

نویسنده: نسترن قره داغی

ژانر: عاشقانه، کمدی

 

 

یه دختر و یه پسر.

با دنیای متفاوت!

یکی سرد و مغرور.

یکی شوخ و شیطون.

یکی بی تفاوت.

یکی فضول.

یکی پایبند به تمام اصولات خانواده.

یکی بی غید و بند و بی توجه.

یکی محدود.

یکی ازاد.

اما یه چیزی این وسط هست به نام زور.

یک اجبار که این دو تا رو به هم وصل می کنه.

یک اجبار که بر می‌گرده به چیزای پوچ.

مثل تعصب قومی قبیله ای.

اجباری که از سه نفر سر چشمه می گیره.

سه تا خان…

بسم الله الرحمن الرحیم

تونل خوشبختی ۱

نویسنده: نسترن قره داغی

ژانر: عاشقانه، کمدی

 

رمان راجب سه تا دختر هست که یازده ساله باهم رفیقن و میان به شیراز که برای خودشون خانم دکتری بشن، اما متوجه میشن که کنار خوابگاهشون یه خوابگاه پسرونه هم وجود داره و…

طی اتفاقاتی با سه تا پسر برخورد می کنن که تو خوابگاه بغلی ساکنن.

حالا هر کدوم از این اکیپا سر مسایلی کنجکاو میشن برن و به پشت خوابگاه نگاهی بندازن.

اما همین کنجکاوی کاری می‌کنه که اینا پاشون به یه تونل باز بشه.

تونلی که تو ی سرش این شش نفر قرار دارن و تو سر دیگش …

خوشبختی.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نام داستان:به معجزه خدا ایمان دارم

 

نویسنده:الهام آرین

 

وقتی در را بست حس ترس به جانش افتاد، چون که همسرش شیفت شب کاری اش بود و باید به بیمارستان می رفت، و برای همین امشب در خانه تنها بود.

آرام وارد خانه شد و در را بست، طفل کوچکش روی زمین رو به تلوزیون خوابیده بود. لبخندی بر لبانش نشست، تلوزیون را خاموش کرد و او را در آغوش کشید و به اتاق خوابش برد.

 

به آرامی روی تخت خوابش گذاشت و کنارش دراز کشید، مگر در این موقع هم می توانست تنهایش بگذارد؟؟

هنوز هم ترس داشت و فقط خواندن آیت الکرسی می توانست ترسی از دلش را کمتر کند، شروع به خواندن آیت الکرسی کرد و به خداوند توکل کرد و چشمانش را بست و به خواب فرو رفت…

 

دزد برای مطمئن شدن، دوباره به آدرسی که رفیقش برای او فرستاده بود، نگاه کرد. طولی نکشید که چراغ های خانه خاموش شد.

خب ساعت هشت بود و وقت خواب !

برای محکم کاری، نقابش را روی صورتش گذاشت و موبایل خود را خاموش کرد.

نگاهی به دیوار کرد، ارتفاع دیوار مناسب بود و می توانست با پرشی خود را به لبه دیوار برساند.

پرید و دستانش را به لبه دیوار گرفت و خودش را بالا کشید، موفق شده بود. نفس عمیقی کشید، ولی به یک باره نفس در سینه اش حبس شد!

با چشمانی که از وحشت گرد شده بود، به رو به رو نگاه می کرد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد، انگار آن چیزی که می بیند اشتباه است، ولی تصویر واقعی بود!

باید هر چه زود تر فرار می کرد، از دیوار پرید به درد زانو اهمیت نداد. سوار موتور شد و آن محله را ترک کرد.

سراغ رفیقش رفت و هر چیزی را که دیده بود، برای او بازگو کرد. رفیقش کمی فکر کرد و گفت:

– وقتی که موفق شدی از دیوار بالا بری، چرا داخل حیاط نرفتی؟

دزد با فکر به چند دقیقه چشمانش را باز کرد و با ترس گفت:

– در آنجا خانه ای نبود! تا چشم کار می کرد همه جا را آب فراگرفته بود، اگر می پریدم قطعا غرق می شدم پس فرار کردم تا خودم را نجات دهم.

مرد پس از دیدن لحظات توبه کرد و دیگر کسی او را در حال دزدی ندید…

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 81 views
  • یک نظر

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: چشمانت

نویسنده: پریا تقی زاره

چشم باز می کنم و گیج به اطراف زل می زنم،کجا بودم؟!

نگاهم ثابت می ماند، روی سقف کدر و سفید رنگی که نمی دانم چه جذابیتی برایم داشت.

دست سوزانم را آرام تکان می دهم و سعی در تجزیه احساساتم دارم.

آن مرد…

تمام اتفاقاتی که برایم رخ داده بود را به خاطر آوردم،اما نمی دانم چرا اصلا دلگیر نیستم،و حتی نیمچه لبخندی مهمان لب هایم می شود!

«خانم،خانم،پاشو برو خونه ات بخواب،فرار کردی؟

آرام چشم باز می کنم و بدن کرخت و بی جانم را از روی صندلی سفت و سخت،پارک تکان می دهم.

کتف خشک شده ام را تکان می دهم،صورتم از درد جمع می شود و بی توجه به سوال و جواب های، مرد پارکبان از آنجا دور می شوم.

لبان خشک شده ام را تر می کنم و نوک انگشتان یخ زده ام را به آغوش می کشم.

نوری مستقیم چشمانم را در بر می گیرد و صدای بوق های مکرر لبخند بر لبانم می آورد.

و لحظه ای بعد تن بی جان و خونین دخترک نقش بر زمین می شود.‌»

تنها تصویر به جا مانده از آن شب،دو جفت چشم مشکی بود که گویی تمام دنیایم شده است.

نیم خیز می شوم،نبود؟

بغض در گلویم جا خوش می کند،حالم را نمی فهمم!

صدای باز شدن در نور امیدی در دلم روشن می کند،اما…

پرستاری لبخند زنان وارد اتاق می شود لب می زند”بیمار ما چطوره؟”

اب دهانم را قورت می دهم و می گویم:”کی منو آورده اینجا؟”

تعجب می کند،اما به روی خود نیاورده و می گوید”یه خانوم مسن”و ادامه می دهد “ضربه ی سختی به سرت خورده،فراموشی گرفتی،سرت درد نمی کنه؟”

صدایش در ذهنم می پیچد…

سردرگم،قطره اشکی روی گونه ام می ریزد،اما خوشحالم!

اولین خاطره از برگ جدید زندگی من.

آن روز اولین خاطره ام با تو شد،مرد چشم مشکی من.

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده