انجمن رمان نویسی ترکان

انجمن رمان نویسی ترکان

| یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰ | ۰۱:۲۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

نام‌رمان: از‌ فـرار‌ تا قرار

به‌قلم: نسترن.ج

ژانر: عاشقانه_معمایی_اجتماعی

خـلاصـه

دختری که عاشقانه پسری فراری را می‌پرستد؛ همان پسری که دخترک به خاطر نجاتش خود را وارد ماجرایی می‌کند که زندگیش را ناهموار می‌سازد؛ همان ناهمواری‌ها و سختی ها که هیچ‌وقت حتی از ذهنش هم عبور نکرده بود و حال سرنوشتش را می‌سازد!
داستان زندگیِ او به کجا ختم می‌شود؟! زندگی یا مرگ؟! عشق یا شکست…؟!

مـقـدمـه

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد!
زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد!
خواب بد دیده‌ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
“من از آن روز که در بند توام”فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد!

 

 

تخریب‌گربا دقت به دبیر نگاه می‌کردم، طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و برایمان صحبت می‌کرد.
برایمان از جامعه می‌گفت، از دنیایی که از حالت واقعی تبدیل به دنیای مجازی شده؛ دنیایی که همه را از هم جدا کرده.
معلم به سمت تخته رفت و سیب کوچکی با سوراخ‌های روی آن روی تخته کشید؛ بعد رو به کلاس کرد و ادامه داد:
اگر دقت کرده باشید و یک سیب سوراخ را دیده باشید متوجه می‌شوید که این سیب را کرم خورده‌است.
و دوباره به سمت تخته رفت و کتاب‌هایی با سوراخ‌های کوچک و بزرگ بر روی آن، روی تخته رسم کرد.
– همانطور که گفتم کرم‌ها خوردنی شیرینی مثل سیب را دوست دارند، درون سیب نفوذ می‌کنند و آن را می‌خورند.
یکی از دانش آموزان بلند شد و پرسید:
– اما خانم، این که سیب نیست، کتاب‌ است!
معلم قدمی برداشت، نفسی کشید و آن را پر قدرت به بیرون فرستاد و پاسخ داد:
کتاب شیرین‌است، درست مثل یک سیب، سیبی که کرمی درون آن نفوذ کرده؛ آدم‌ها مثل این کرم‌ها هستن، کتاب را با خواندن می‌خورند و در پوست و گوشت استخوانشان می‌فرستند، اما تفاوتی بین کرم و انسان است؛ انسان برای افزودن به دانش‌هایش و فهمیدن دنیای اطرافش و بسیار بسیار چیزهای دیگر کتاب را می‌خورد.
دوباره دانش‌آموزی بلند شد و پرسید:
– اما خانم، اگر یه کرم از سیبی خارج شود قطعا درون دل سیب دیگری نفوذ می‌کند؛ به این نتیجه می‌رسیم که انسان‌ها هم مثل کرم‌ها از درون این کتاب‌ها خارج می‌شوند، اما به کجا می‌روند؟
معلم، غمگین کتابش را روی میز گذاشت، به پشت میز حرکت کرد و روی صندلی‌اش نشست.
– به درون چیزی نفوذ می‌کنند که در ظاهر شیرین است و خوشمزه، اما در باطن یک تخریب‌گر هستند.
تخریب‌گری به نام موبایل یا گوشی همراه!
در بین حرف‌های معلم پرسیدم:
– اگر موبایل هست، پس شیرینی‌اش کجاست؟
– موبایل ارتباط را بین دو یا چند نفر را سرعت بخشیده، بهترین امکانات را دارد، میتوانی شخصی را از کیلومتر ها آنورتر ببینی و چیزهایی از این قبیل.
– پس کجایش تخریب‌گر هست؟
خودم جواب را می‌دانستم اما بازهم می‌خواستم از زبان معلم بشنوم.
– آنجایی که دور از خواهرت، برادرت، پدر و مادرت می‌شوی به جرأت می‌توان گفت که تو و زندگیت تخریب شده‌اید.
آنجایی که تمام زندگی‌ات می‌شود گوشی و صحبت و چت کردن آنجا زندگی‌ات تخریب می‌شود.
آری راست می‌گفت، گوشی‌هایی که پس از ورود به زندگی‌ما خوشی‌های واقعی را از ما سلب می‌کند، مارا از دوستان و خانواده‌مان دور می‌کند و ما را فردی گوشه‌نشین و تنها می‌کند؛ همان گوشی‌هایی که دیگر کسی تمایل به صحبت‌های دسته جمعی را ندارد و باعث شده‌است دیگر خانواده‌ها به دور هم جمع نشوند.
کاش روزی دوباره به دور هم جمع شویم، شاد و خندان دور هم بگوییم و بخندیم و فردی گوشه‌نشین و تنها نشویم.

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

  • چهارشنبه, 17 نوامبر 2021
  • 3:00 ب.ظ
  • شعر

دریا

دریای من، لازم است بگویم شده‌ای لیلای من؟
دریای من، اشک بر صورت روان است ای وای من

دریای من، آن موج‌هایت را چه کرده‌ای
موج‌هایت را نکند فروخته‌ای، ای یار من؟

دریای من، تو سوی ساحل می‌روی یا او به سوی تو؟
مـدام بـوسـه بر سـاحـل آرام مزن، دلـدار من

دریـای مـن، آرام به سـوی سـاحـل بیا
نکـند نـمک بر جانـش زنـی، رویـای من

شاعر: غریبه‌آشنا

 

 

 

سکوت خاموش

سکوت…
سکوت…
سکوت…
واژه‌ای پر از رمز و راز، واژه‌ای غم‌انگیز و دردناک.
گاهی سکوت برای بستن دهان کسی‌است، گاهی پر از حرف است، گاهی علامت رضاست، گاهی نشانی از تهی بودن است، گاهی سکوت می‌کنی چون نمی‌دانی دردت چیست، و گاهی سکوت به معنی مرگ است؛ مرگی آرام و بی‌صدا، ناگه از خَموشی به خاموشی می‌رسی!
سکوت، واژه تلخ متن‌هایم، مزه تلخ روز‌هایم، نُت گوش‌خراش آهنگ‌هایم، اشک شور چشمانم، قدم‌های لرزان پاهایم و صحنه غم‌انگیز زندگی‌ام…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

 

باد موسِمی
وقتی باد موسِمی برای عشق اولش می وزید و گاه و بی گاه باران خدادادی می بارید، دخترک زبان بسته که موهای ژولیده و پولیده اش در نسیم باد بهاری به وزش در می آمد؛ اَشک هایش سرازیر می گشت و با خود می گفت:《ای کاش می شد در تنگ نای درّه دلم، شیرجه عمیقی می زدم تا در آن به اوج تاریکی شب، وصال هیچ جسدی از من باقی نماند!》
همان طور که اَشک هایم را پاک می کردم، به سمت درخت بزرگی که در مزرعه نیمه سوخته مان بزرگ و پُربار گشته بود رفتم و به تنه درخت نگاهی انداختم؛ خط های راه راه و زِبر و دُرشت و به رنگ تیره خاکی و یادگاری ای که من و پسرک چهار ساله الیٰ پنج ساله که به شکل قلب کوچکی که قلب هایمان را بهم داده باشیم کشیده بودیم، همان روز هم با هم سوگند درون عشقی خواندیم که هیچ وقت از هم جدا نشویم دستی به آن یادگاری زدم و کشیده خودم را روی زمین سرد واگذار نمودم.
همانطور که پاهایم و دستم هایم را مانند چارچوب قفلی و سَرم در میانش قرار گرفته بود به خواب عمیقی رفتم.. .
با پتویی نرم از خوابِ بچگی ام پریدم و به اطرافم نگاهی انداختم؛ با دیدن اتاق کوچک رنگی و سه تا پنجره کهنه و قدیمی از جا بلند شدم و پنجره ها را یکی یکی باز کردم با دیدن، خورشید درخشان که در حال غروب دل انگیزی بود و به نحوه احسنت دیده می شد نگاهی کردم.
لبخند رضایتی در گوشه لبم نشست.
با صدای بلند که در آن موقع پرندگانی به سوی
غروب خورشید پرواز می کردند، گفتم:
– پرنده ای که زمین را ترک می کند؛ آرزوی پرواز روی دریاهای دورست را دارد، بال هایش باز نیست… فقط می تواند بماند و ناامیدانه پرنده های دیگر را تغییب نماید.
منتظر تغییر فصل بمان پرنده های مهاجر بر می گردند، آسمان مدت هاست که منتظر این لحظه های باد می ماند…
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می‌وزد…
فکر می‌کنی پرنده‌ها خسته نیستند؟!
فقط دنبالشون برو چون بالاخره یک روزی
همه مان می فهمیم که ما عاشق همدیگر بودیم!
پس برگرد به خانه و غرورت را کنار بگذار…
نقش بازی کردن را بس کن.
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می وزد.
عشق و آزادی کدامشان سخت تر می باشد؟!
بدون دونستن آینده…
مثل دلفینی هستم که پیش بینی نمی‌کنم
توی دریا گم بشم.
دلفینی که هیچ وقت با گم شدنش کنار نمی‌آید.
عشق در اعماق آسمان‌هاست…
این گونه عشق اولم را گویا نگار کردم!

به قلم: زهراحیدری

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده