دانلود خنده دار ترین رمان های بدون سانسور

دانلود خنده دار ترین رمان های بدون سانسور

| جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ | ۱۲:۱۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان
  • دوشنبه, 24 آگوست 2020
  • 8:32 ق.ظ
  • شعر

به نام خدا

اگر دلبر تو هستی؟ دلدار کدام است؟

اگر عاشق تو هستی؟ معشوق کدام است؟

اگر نور تو هستی؟ خورشید کدام است؟

اگر ماه تو هستی؟ مهتاب کدام است؟

  • 32 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 41 views
  • یک نظر

به نام خدا

« در نبود تو »

به قلم : فاطمه رمضانی ⁦✍️⁩

 

دلیل رفتنت را نمی دانم، اما حاضرم به قبول کردن خواسته هایت برای پایان!

می‌گویند کسی که یک بار حرف از رفتن بگوید دیگر دلش با تو یار نیست، نگه داشتن او به اجبار هم سودی ندارد؛ ترجیح می‌دهم نباشی تا که کنار من باشی و شاید آزرده خاطر باشی…

زندگی به کامت دلبرم، همان زندگی که برای من زهر ساختی.

 

از تو نهایت تشکر را دارم برای درس هایی که به من دادی؛ گویا تو در این قسمت زندگی من آموزگارم شدی و به من آموختی که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست و آدم ها مدام درحال تغییر کردن هستند و هیچ چیز در این دنیا ثابت نیست، غم و افسوس خوردن برای آن ها هم منفعتی ندارد.

 

خلاصه بگوییم من آموختم که کسی را برای خودم با ارزش و بزرگ جلوه ندهم و بود و نبود کسی را برای خودم ترسناک تصور نکنم و هم اکنون شده ام آدمی که دیگر چیزی برایش اهمیتی ندارد،

اما می‌دانی، هنوز هم هر از گاهی در میان تنهایی هایم، خاطراتمان را مرور می‌کنم؛ خنده هایمان، صحبت هایمان، کل کل هایمان، درد و دل هایمان، سفرهایمان، خرابکاری هایمان…

ولی یادم نمی‌رود وقتی مخاطبت من بودم و گفتی:

– شما؟!‌

 

یادت می‌آید!؟ همه برای رابطه ی ما غبطه می‌خوردند و آرزوی داشتن جایگاه مان را در سر می‌پروراندند، چشم حسودانمان کور؛ چشممان زدند!…

حالا در خیالم دستت را می گیرم و با هم قدم می‌زنیم و می‌خندیم در همان جاده ای که تهش به باغ سرسبز و رودخانه ای زیبایش ختم می‌شد، همان جایی که بار ها باهم رفتیم و خاطره ساختیم، نشستیم و چای خوردیم.

 

باورت می‌شود هنوز هم نگران احوالات تو می شوم؟! هنوز هم دلم تاب دیدن اشک ها و ناراحتی های تو را ندارد، به راستی که در تعجبم چطور این همه خاطره و احساس را کنار گذاشتی؟!

 

{ پایان }

به نام خدا

دلنوشته پنجره چوبی

‍‍‍‍‍‍‍ ‌تمام شب را برای حل پروژه‌ای که رئیسش به او سپرده بود، بیدار مانده بود. چشمانش از شدت بی‌خوابی می‌سوخت و سرش درد می‌کرد.

چند باری پلک زد تا دوباره روی متن پرونده تمرکز کند. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و برای  بار چندم متن را مرور کرد، اما هر چه قدر که بیشتر می‌خواند گیج تر می‌شد.

آهی کشید و خسته بدنش را کش داد. چراغ مطالعه‌ای که روی میز بود را خاموش کرد که اتاق در تاریکی فرو رفت.

از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت. تا چند ساعتی دیگر خورشید طلوع می‌کرد و او هنوز پروژه را تمام نکرده بود؛ امروز آخرین مهلت او بود و اگر صبح پرونده را به رئیسش تحویل نمی‌داد، به سختی سرزنش می‌شد.

غمگین نفسی کشید و لیوان را لبه‌ی پنجره گذاشت؛ دستانش را به سمت پنجره‌ی چوبی برد و بازش کرد. به محض باز شدن پنجره باد سردی وزید و موهای کوتاهش را به بازی گرفت‌.

یقه‌ی ژاکت پاییزی‌اش را بالاتر کشید و بی‌توجه به آن که امکانش هست سرما بخورد، روی لبه‌ی پنجره نشست و لیوان را به دستش گرفت.

انگار که کمی از آشوب دلش کم شده بود، دستی به ته ریشش کشید و لبخند کمرنگی زد.

جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید و لیوان را از لب‌هایش دور کرد. به ستاره‌هایی که در آسمان می‌درخشیدند نگاه کرد، نور ماه کمی از فضای اتاق را روشن کرده بود؛ صحنه‌ی فوق‌العاده زیبایی خلق شده بود. نفس عمیقی کشید و هوای آزاد را بلعید.

سعی کرد که کارش را برای دقایقی فراموش کند و از آن صحنه‌ی زیبا لذت ببرد. چشمانش را بست و به صدای جیرجیرک ها که بین بوته‌های باغچه بودند، گوش سپرد و لبخندش عمیق تر شد.

غرق آواز جیرجیرک ها شده بود که با به یاد آوردن پروژه چشمانش را باز کرد. نیم نگاه نگرانی به پرونده‌ی روی میز انداخت، دوباره استرس و اضطراب به سراغش آمده بود. شقیقه‌هایش را ماساژ داد تا سردردش کمی آرام‌تر شود.

دو دل نگاهش را بین پرونده و آسمان شب رد و بدل کرد، نه دلش می‌آمد که آن صحنه‌ی زیبا و آرامش بخش را از دست دهد و نه می‌خواست که رئیسش او را ملامت کند.

ناچار از لبه‌ی پنجره پایین آمد و به سمت میز کارش قدم برداشت، اما ایستاد.

دلش می‌گفت که او تمام تلاشش را کرده است و دیگر کاری از دستش ساخته نیست، اما مغزش به کامل کردن پرونده فرمان می‌داد.

حال باید به حرف کدام یک گوش می‌داد؟ چه می‌شد اگر یک بار هم که شده به ندای قلبش گوش می‌داد؟

انگار که این بار به حرف عقل و منطقش توجه ای نکرده بود که بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و به سمت میز رفت؛ صندلی اش را برداشت و کنار پنجره قرار داد. روی صندلی نشست و با خیالی آسوده از پنجره به نور ماه خیره شد و قهوه اش را نوشید.

صدای جیرجیرک ها و زوزه‌های باد کار خودش را کرده بود، دیگر خبری از دلهره و ترس برای فردایش نبود. دیگر آن مرد خسته‌ی چند لحظه پیش نبود و حال وجودش سرشار از حس خوب شده بود. کم‌کم چشمانش روی هم افتادند و روی همان صندلی به خواب فرو رفت.

آری گاه باید گذر زمان و مشکلات را فراموش کرد، نه گذشته را در ذهن هک کرد و نه دائم به فکر آینده بود!

بد نیست در بین شلوغی های زندگی گاهی به فکر خودمان باشیم، به فکر حالمان و به فکر امروزی که در آن زندگی می‌کنیم. گاه باید تمام درد‌ها را فراموش کنیم و تنها به فکر آن باشیم که حال و هوایمان را خوب کنیم! گاهی باید روحمان را به آرامش دعوت کنیم، گاه باید خودمان را به یک فنجان قهوه، کنار پنجره، زیر نور ماه دعوت کنیم‌.

به قلم آیما محرر

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

آخرین نظرات
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
  • saba : عااااالی بود😍😍موفق باشید❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤...
  • سید احمد : عالی کارتون بینظیره...
  • دریا : صدای مادر جودی تو کودکیش ی جوریه اصلا بهش نمیاد...
  • Afsoongar : 👌👌👌👌...
  • سمیره : سلام دانلودش نمیکنم وقتی اسم نویسنده را دیدم ،با خودم گفتم مثل رمان گاهی عشق از...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده