دانلود رمان خورشید سیاه

دانلود رمان خورشید سیاه

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۱:۲۱
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

بسم الله الرحمن الرحیم

بادیگارد ریزه میزه ارباب

(عشقی ممنوعه)

نویسنده: نسترن قره داغی

ژانر: عاشقانه، کمدی، معمایی

بادیگارد ریزه میزه ارباب، روایت گر زندگی پسری است که به دلیل بد کاره بودن مادرش و دردهایی که پدرش کشیده از همه زنها متنفر.

اما دل می‌بازه به دختری که دختر نیست، و بادیگارد ریزه میزه ای که خودش مجبور کرده، برای یکی دو هفته جلوی مادر بزرگش، نقش دختر بودن و نامزد اون بودن و بازی کنه.

چیکار می‌کنه ارباب با این عشق ممنوعه؟!

می‌تونه بدست بیاره پسری و که شاید ریزه میزه باشه، اما مرد بودنش سر زبون خاص و عامه؟!

(تابع قوانین جمهوری اسلامی)

نام رمان: مبهم تر از مبهم

 

نام نویسنده: مطهره خوبان

 

ژانر رمان: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/@dehkade_roman

 

خلاصه:

 

دختر!

کلمه ای پرمعنا که از لطافت سرچشمه می گیره، کلمه ای پنج حرفی با بیش از پنج هزار مفهوم…

واژه ای که ریشه می زنه توی یه حرمت، حرمتی که اگرچه از آزادی های بی مفهوم ولی، لذت بخش کم می کنه اما…

 

قسمتی از رمان:

 

با قیافه ای که از درد مچاله شده بود گفتم: آریا حالم بده!

عوضی محکم با لگد زد به پام و گفت: به جهنم که حالت بده، میگم چیکار کردی که فهمیدن حیوون؟

_ نمی دونم فقط سپهر گفت که دیگه برنگردم پیششون!

با عصبانیت بیشتری ‌گفت: چرا؟ احمق درست حرف بزن ببینم چی شده؟

_ورقه های آزمایشم زیر بالشم بوده ظاهراً هم مامان دیده هم سپهر که حال مامان بد شده!

دستاش رو کرد لای موهاش و گفت: وای وای ببین گیر چه احمقی افتادم.

هق هق گریم بلند شد و گفتم: ‌آریا…

اومدم حرفم رو بزنم که داد کشید و گفت: خفه شو…خفه شو!

دستم رو گذاشتم رو دهنم و ساکت موندم که نشست رو مبل و سرش رو بین دستاش گرفت.

خیره شده بودم بهش که با اخم گفت: از من حرفی زدی یا نه؟

_نه چیزی ازت نمیدونن.

پوزخندی زد و گفت: ببین همین فردا صبح اون حرومی رو سقط می کنی فهمیدی؟ سقط می کنی و برمی گردی پیش خانوادت!

نمیدونم چرا ولی انگار این بچه از مامان و سپهر مهم تر بود که گفتم: نه همه چیز من این بچست آریا.

یهو نمی دونم چی شد که خیز برداشت سمتم و دستش رفت رو هوا که سیلی ای بشه رو صورتم.

سرمو انداختم پایین و گفتم: من اینو می خوامش می فهمی؟ من می خوامش!

درحالیکه از شدت عصبانیت چشماش قرمز شده بود گفت: مگه دست توئه؟ مگه دست توئه که می خوایش اون بچه از منه و من نمی خوامش.

عوضی سریع دَرو قفل کرد و گفت: حالا هم که اومدی جایی نمی ری!

وحشت زده نگاهش کردم نکنه می خواست بلایی سرم بیاره!؟نباید می موندم.

رفتم سمتش و دستمو کردم تو جیبش که کلید رو بردارم ولی یهو یه کشیده ی دیگه خوابوند تو صورتم و داد کشید: یا میری سرجات میشینی یا همین الان اینقدر می زنمت تا بمیری و اون توله هم سقط بشه.

دستم رو گونم بود که هلم داد سمت اتاق. کثافت اصلا حالیش نبود که حالم بده با عصبانیت پرتم کرد رو زمین و گفت: می گیری میخوابی صداتم در نمیاد فهمیدی؟

نمی دونم چرا ولی قیافش خیلی گرفته بود، انگاری استرس داشت.

نشست رو تخت و سیگارشو روشن کرد.

_بوش اذیتم می کنه برو بیرون!

بی توجه به حرفم پکی به سیگارش زد و گفت: فردا میریم و اون بچه رو می ندازی!

_این بچه به دنیا میاد، نمی ذارم ازم بگیریش.

پوزخندی رو لباش نشست و سیگارشو خاموش کرد.

_ اینو به دنیا میارمش حتی بدون تو، این به دنیا میاد چون تنها کسمه! نمی ذارم که ازم بگیریش.

اومد کنارم و گفت: صبح که رفتیم و سقط کردی اون موقع میفهمی!

با مشتم کوبیدم تو قفسه ی سینش و گفتم: نمی ذارم!

_که نمی ذاری آره؟ من که بخوام همین الانم میتونم بندازمش.

نگاهی به شکمم کرد و ادامه داد: دو سه تا ضربه کمربند و مشت بخوره کارش تمومه.

هق هق گریم بلند شد و زانو هام رو تو بغلم گرفتم…

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

رویــاے خــیــســ☔️

بــه قــلــم عــطــیــه💫

صدای کل کشیدن زن ها مرا به خودم آورد؛بوی اسپند فضارا پر کرده بود.

عروس وداماد با صورت پر ذوق وارد سالن شدند نگاهی به عروس انداختم رفیق دوران دبستانم همان خل وچل که تمام کار خرابی هایمان باهم بود.

در آن لباس سفید پف دار کمتر از فرشته ها نبود.

باقدم های سست،به سمت جایگاه عروس وداماد میروم. دست از دیدن عروس برمی دارم به داماد نگاهی می اندازم.

درآن کت وشلوار چقدر جذاب شده بود.

باورش برایم سخت بود مرد رویاهایم دیگر برای من نیست.

هنوز هم باور نداشتم که دیگر نمی توانم داشته باشمش.

اشک های سمج که خیلی وقته مهمان چشمانم است مانع دیدن دلبرم شد.

نه! ببخشید! بازهم یادم رفت که او دیگر دلبر من نیست. حتی فکر کردن به او گناه دارد.

مگر ممکن است تمام دوستت دارم هایی که در گوش من زمزمه کردی فراموش کنی؟

مگروجود دارد یک شبه خانه آرزوهایم خراب شود!

دلم به حال خودم می سوخت.

الان،باید دست من قفل او میشد. لباس عروس پف دار تن من بود.

خدایا! مگر ندیدی هق هق های شب هایم را؟

مگر ندیدی التماس هایم را؟

قرار نبود پشتیبانم باشی؟

پس چرا وقتی اورا ازمن گرفتند جلویشان را نگرفتی؟

میدانی که من بدون او نفس ندارم،بدون او مرده ای بیش نیستم‌.

پس،چرا دیدی به رویت نیاوردی؟

دیگر توان ماندن درآن جو سنگین را نداشتم‌. با تن گرفته پاهای سست از تالار خارج شدم

آسمان ابری بود‌. گویا! اوهم امشب دلش گرفته

قطرات باران با اشک هایم آمیخته شده بود.

با دست اشک هایم را از صورتم پاک کردم.

که دلبرم رو مقابلم دیدم.

لبخند مردانه زد از همان لبخند ها که هزار بار در دل خود قربان صدقش می روم

قدمی پیش میگذارم.

چشم هایم را در چشم هایش دوختم گفتم:

_به راستی دوستم داری؟

گفت:

_تا پای جانم!

گفتم:

_جانت را نمی خواهم خودت را می خواهم همین که باشی کافی است. مبادا بروی!

گفت:

_می مانم. می مانم تو رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنم.

گفتم:

_رویای من تو بودی، همین که حقیقی باشی برای من کافی است.

گفت:

_خیالی نیستم. دستت را بالا بیار لمس کن!

دستم را بالا برم، میخواستم صورتش را لمس کنم امّا دستم روی هوا ماند،جا خوردم. فهمیدم بازهم تکرار کردم نوازش خیالی اش را‌‌.

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد

توانِ نگه داشتن اگر نداريد

خراب نكنيد احساسِ پاكِ آدمهايى كه بعد از شما

ميخواهند واقعاً عاشقى كنند

شما مى آييد

وعده اى ميدهيد

سرتان را مى اندازيد و مى رويد به ناكجا

آدمِ بعد از شما اما

بايد جان بكَنَد تا ثابت كند مثلِ شما و امثالِ شما نيست

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،

خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد.

 

مشخصات رمان🔗

📓نام رمان: بهار عاشقی

👥نویسنده: ساجده موسوی، یگانه پاکدل

🔍ژانر: پلیسی، عاشقانه، طنز

⚜خلاصه⚜

رمان در مورد دختری به نام بهاره دختری مغرور و سرد. دختر داستان ما یک مامور امنیتیه و تو کارش خیلی جدیه! به او ماموریتی خارج از کشور میدن در این ماموریت اتفاقات جالب و جذابی رخ میده…

لینک کانال:

https://rubika.ir/bahare_asheghi

قسمتی از رمان📄:

#پارت۱

پوف… من آخر از دست این ترافیک تهران خودکشی می کنم. الان من باید تو اداره پشت میزم بودم نه این جا و پشت این همه ماشین باشم. خدا رو شکر، شهر رو به افزایشه تا فرسایش.

بالاخره با ۲۰ دقیقه تاخیربه اداره رسیدم؛ ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم وارد اداره شدم.

توی سالن هر کی به من می رسید، اول یک سلام نظامی می‌داد ومنم با غرور و سردی تمام از کنارشون رد میشدم.

در اتاق رو باز کردم و رفتم پشت میز نشستم. اوه… چقدر پرونده هست که باید بررسی کنم؛ ای خدا!

صدای در اومد؛ صدام رو صاف کردم و سرد گفتم:

– بفرمایید.

ستوان رحیمی وارد اتاق شد و سلام نظامی داد که “آزاد باش” دادم .

– صبح بخیر قربان! سرهنگ خواستند که هرچه سریع‌تر به اتاقشون برید.

-سرهنگ خودشون کلی پرونده نیمه تموم به من دادن باز الان خواستن من برم اتاق شون؟

– سرهنگ گفتند تمام پرونده ها رو بدین من، تابررسی کنم.

– باشه مرخصی.

از اتاق بیرون رفت. امم… یعنی چی شده که سرهنگ منو احضار کرده؟ پووف تا نرم پیش سرهنگ نمی‌فهمم! بلند شدم و راه اتاق سرهنگ رو در پیش گرفتم.

با قدم های محکم،به سمت اتاق سرهنگ می رفتم. انگار داشتم تو سواحل مدیترانه با خشونت تمام قدم برمی داشتم،که…

آخ…. دماغم نابود شد.

  • 78 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 95 views
  • یک نظر
آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده