دانلود رمان دختر نقاب دار

دانلود رمان دختر نقاب دار

| جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ | ۱۲:۰۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

{ غم های سودمند }

به قلم : فاطمه رمضانی 📝

 

آدم هایی که در ذهنتان آن ها را بی‌خیال و ریلکس می‌نامید و بی درد و غم…

روزی در زندگیه گذشته شان بدترین ضربه ها را خورده اند و درد های فراوانی کشیده اند، اما نتیجه این دنیا را متوجه شده اند که درد و غم سودی ندارد و باید به بی‌خیالی و آسودگی پیمود زندگی را…

اگر نظر من باشد آنها بسیار خوش شانس هستند که چنین رمزی را دریافته اند…!

به نام خدا

خلاصه:

آیلا دختری که بیماری قلبی داره و برای ادامه تحصیل میره خارج حالا بعد از سه سال دوباره برمی گرده و می فهمه که رفیق قدیمی اش مرده، ولی چرا؟…

وصیت نامه ای که زندگی اش رو زیر رو می کنه؛ ازدواج با آدمی که…

اما تمام این ها شاید بازی ای باشد؛ بازی که فقط یک نفر تقاص می دهد

 

نویسنده فاطمه خادمی

وصیت نامه

فصل دوم دیوار آهنی وصیت نامه

به نام خدا

تاب خاطرات

روزی را که برای اولین بار نگاهت، نگاهم را گرفتار کرد به یاد داری؟

شیرین ترین خاطره ی زندگی من همان روز بود… روزی که دلم بند نگاهت شد و دیگر رنگ آزادی به خویش ندید…

آه که یادآوری آن روز زندگی دوباره ای به من می‌بخشد…

روزی که آشنا شدیم تاب شاهد عشق ما بود و ماه شعله ی عشقمان را روشن کرد…

امروز…

همه چیز تداعی شده، ماه مانند آن روز زمین را روشن ساخته و تاب چوبی بی تکیه‌گاه هم آرام با وزش باد بهاری تکان می‌خورد، درختان سبز شده و شکوفه داده اند؛ شکوفه های صورتی رنگی که آن روز ها به موهایم می‌زدی، به یاد داری؟…. امروز همه چیز هست اما من دیگر آن دختر گذشته نیستم و تو هم… تو هم دیگر در این دنیا نیستی و حال… تنها من مانده ام… با تابی که خاطراتم را همچون خنجری به سینه ام می‌کوبد…

فضای عاشقانه همیشه برام عجیب بوده…

عشق یعنی نیرویی که دو انسان رو به هم وصل می کنه…

من همیشه تو ذهنم این سوال هست که این نیرو از کجا میاد!؟ هنوزم وجود داره یا زاده ی تخیل ما انسان هاست!؟

به نظر من عشق در قلب نیست، قلب چیزیه که علائم اون رو نشون می‌ده؛ عشق در روح ماست، چون با ما زاده شده…. قلب فقط علائم اون رو نشون میده… کار قلب فقط پمپاژ خون و نشون دادن علائمی مثل اونه.

به نظر من روح یک نوره، خیلی روشنه، مثل یک قدرتی در درون ماست… وقتی عاشق می‌شه نیروش دوبرابر می‌شه و این رو اعضای بدن می فهمن.

اول قلب می فهمه! تالاپ تولوپ تکون می خوره و داد می‌زنه: وای! روح عاشق شده!

پیام وارد رگ های خون می‌شه…

تمام گلبول ها داد می‌زنن: روح عاشق شده پس ما هم عاشقش می‌شیم.

گلبول ها وارد مغز می‌شن و این خبر رو می‌دن، مغز می‌گه: نه! عشق خوب نیست!

سعی می‌کنه دلیل های منطقی بیاره، اما از اون ور روح داد می‌زنه: به تو ربطی نداره مغز! من عاشقشم!

در این بین قلب آسیب می‌بینه. مغز به روح می‌گه: عشق سخته! ممکنه آدم بدی باشه! اگه ترکت کنه چی؟

روح می‌گه: نه! اون من و ترک نمی‌کنه!

مغز می‌گه: دنیا عوض شده روح! از کجا معلوم اون آدم بدی نباشه؟

روح می‌گه: مهم نیست چون دوستش دارم!

مغز قبول می‌کنه و می‌گه: پس مشکل خودته!

روح به عاشقی خودش ادامه میده و قلب هم حالش رو به مغز می‌رسونه؛ تا این‌که یک روز روزگار حوصلش سر می‌ره و می‌گه: اوه چی می‌بینم؛ یک روح عاشق! پس بیا باهاش بازی کنم!

شروع می‌کنه به بازی کردن باهاش!

کم کم دلیل های مغز شروع می‌شه،

قلب حالش بد می‌شه، روح پژمرده می‌شه و آخر هم مغز داد می‌زنه:

مگه نگفتم عاشقش نشو؟

روح زار می‌زنه و آخرش…

قلب آسیب می‌بینه، روح می‌میره و فقط مغزه که در بدن باقی می‌مونه! روزگار هنوز هم درحال بازیه.

پایان یک عاشق در این روزگار همینه!…

به قلم شمیم زرنگار

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

 

 

 

نام داستان: من دخترم

نام نویسنده: رقیه سعادتی(آراج)

خدایا، زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد. آسمانت چند؟!

خدایا، مردان خانه بدوش، مادران سیاه پوش، زبان های عشق فروش، دخترکان تن فروش، مردمان بی هوش و… همه را میبینی؟ دیگر زمینت بوی انسانیت نمی دهد! تا کی منتظر باشیم لاشخور ها عوض شوند؟!

شنیدم کسی می گفت:

تمام انسانهای دنیا ارزانی دیگران، فقط آنکه مال من است برایم بماند!

دنیایت را ارزانی مخلوقاتت می کنم؛ فقط جایی برایم در آسمان هفتم بگذار…

خسته ام، از کلماتی که هیچ وقت در فرهنگ لغت من نبوده اند، گویی با آنها بیگانه ام.

عدالت! هر چه فکر می کنم نمی توانم آن را هجی کنم. چون زندگیمان سراسر بی عدالتی است!

برایم سخت است، کشورم از شیران به سگان تبدیل شده باشد! و بجای غرش شیران، زوزه و ردپای انسان های گرگ صفت، در جامعه باقی مانده باشد.

به نمایندگی از تمام دختران سرزمینم بر می خیزم؛ تا فریاهایشان را به گوش جهانیان برسانم…

تا ما را بخاطر دختر بودنمام ضعیف ندانند!

بر می خیزم و نابود می کنم ابهت مردانه کسانی را، که بویی از مردانگی نبرده اند.

جوری می کوبانم که آهنگران فولاد کوبند، اما نه با قدرت بازو! با قدرت عقل…

که همه حیران و سرگشته بمانند!

تنها یک تمنا برای دختران پارسی:

دوست دارم آنقدر با وقار و متین باشید، که جهانیان با دیدن شما خود را ننگ بدانند!

هیچ کس ارزش آن را ندارد، که حتی انگشت دست شما را ببیند!

خود را برای کسی بدانید که روحش را برایتان عریان می کند…

به امید روزی که، عدالت برای کسی گنگ نباشد، به امید روزی که بتوانم با معجزه نوشتن، سخنان دختران سرزمینم را بر دلهای کور، همچون هاونی بکوبانم و به گوش اندکی از انسان ها برسانم.

منبع تایپ: انجمن نویسندگی ترکان

  • 137 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 142 views
  • یک نظر

🌙🌺به نام خداوند بخشنده ی مهربان🌺🌙

نام رمان : شباهت ناعادلانه

نام نویسنده: لیلیوم آبی

ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/shebahate_na_adelane

 

 

خلاصه:

شباهت…

همه چیز از آن جا شروع شد و داستان زندگی منی ک غرق در سرخوشی بودم را عوض کرد .

او، مانند من

اما بی‌رحم!

من، مانند او

اما مهربان!

ما، مانند هم ; اما متفاوت از هم !

او کیست؟ چرا مثل من است اما تفاوت دارد؟!

آینده چه خواهد شد؟

روشن، مثل من

یا تیره، مثل او؟!

 

قسمتی از رمان:

در حال بستن شیر آب بودم که سردی چیزی رو پشت سرم حس کردم. اولش فکر کردم که باز رها شوخی هاش گل کرده، بخاطر همین چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، اما با صدای مملو از خشمی که کنار گوشم شنیدم نفسم بین راه موند.

_فقط کافیه یک سانت از جات تکون بخوری، به امام حسین همین جا خونت رو می‌ ریزم!

بله؟! یا خدا این دیگه کدوم دیوونه‌ای هستش؟

خواستم سرم رو برگردونم عقب که اون چیز سفت و سرد رو بیشتر به سرم فشار داد و غرید:

_مگه نمی‌گم تکون نخور آشغال؟

این کدوم آدمیه که به من می‌گه آشغال و تهدیدم می کنه؟!

تو بهت بودم که شونم از پشت به شدت کشیده شد و چون حواسم نبود، روی زمین پرت شدم. آخ! کمرم…

با حرص سرم رو بالا آوردم که با دیدن استاد حقیقت و اسلحه توی دستش خشکم زد. نگاهم به زور از کلت مشکی و براقش به سمت صورتش که به کبودی می‌زد رفت، اسلحه رو به سمتم گرفته بود و سینه‌ اش به سرعت بالا و پایین می شد. رها هم با چهره رنگ پریده پشت استاد مونده بود و بغض کرده بود.

گیج و منگ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

_استاد حقیقت، اینجا چه خبره؟! این چه رفتاریه؟

ای کاش لال شده بودم و چیزی نمی‌گفتم…

با حالتی غیر عادی و خشن به سمتم اومد، یقه لباسم رو گرفت و بلندم کرد. توی چشمای از حدقه بیرون زدم زل زد و با صدای کنترل شده ای گفت:

_بازی تموم شد…تو باختی! ته خطی سرکار خانوم دیگه باید اشهدت رو بخونی، بعد از سالها تلاش و جست و جو، جایی گرفتمت که فکرشم نمی‌کردی!

با همون قیافه بهت زده اما لحنی عصبی گفتم:

_چی می گید استاد حقیقت؟ انگار حالتون خوب نیست!

به شدت تکونم داد و با صدای بلند تر داد زد:

_ به من نگو استاد من سروان سامان حقیقت هستم!

خندیدم و گفتم:

‏_ چرا داری چرت میگی عم…

‏حرفم تموم نشده بود که مشتی حواله‌ی صورتم کرد. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پرت شدم، حس کردم تمام صورتم خورد شده!

‏ سرم رو بلند کردم و خون جاری شده از بینیم رو پاک کردم و جیغ زدم:

‏_چیکار کردی عوضیه روانپریش؟!

‏دوباره به سمتم هجوم اورد، بلندم کرد و یه مشت دیگه توی صورتم فرود اومد و از ته دلش داد زد:

‏_خفه شو لیلا پاکنهاد! خفه شو تا خونت رو نریختم!

‏به زور چشمام رو باز کردم و ناله کردم:

‏_پاکنهاد کدوم خریه من لیلی مهرآرام.

‏سیلی بدی به صورتم زد که دردش چند برابر شد.

‏_چرا خفه نمی‌شی تو! پاکنهاد خر کیه؟!

‏لیلا پاکنهاد تویی! رئیس بزرگترین باند مواد مخدر جهان، کسی که باند پدرش رو اداره می‌کنه، دختری که نه خودش و نه پدرش حتی یک بار هم دستگیر نشدن و تمام محموله‌هاشون رو رد کرد…کسی که خواهره من جلوی چشمام تیکه پاره کرد…کسی که رحم نداره…نظیر نداره…

‏نفسم تو سینه حبس شده بود و حس کرختی داشتم…

‏این…این چی میگه؟

‏من، لیلا پاکنهاد؟

‏امکان نداره…

📚منبع تایپ:انجمن نویسندگی ترکان📚

آخرین نظرات
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
  • saba : عااااالی بود😍😍موفق باشید❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤...
  • سید احمد : عالی کارتون بینظیره...
  • دریا : صدای مادر جودی تو کودکیش ی جوریه اصلا بهش نمیاد...
  • Afsoongar : 👌👌👌👌...
  • سمیره : سلام دانلودش نمیکنم وقتی اسم نویسنده را دیدم ،با خودم گفتم مثل رمان گاهی عشق از...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده