دانلود رمان دختر نقاب دار

دانلود رمان دختر نقاب دار

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۰:۰۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

تاب خاطرات

روزی را که برای اولین بار نگاهت، نگاهم را گرفتار کرد به یاد داری؟

شیرین ترین خاطره ی زندگی من همان روز بود… روزی که دلم بند نگاهت شد و دیگر رنگ آزادی به خویش ندید…

آه که یادآوری آن روز زندگی دوباره ای به من می‌بخشد…

روزی که آشنا شدیم تاب شاهد عشق ما بود و ماه شعله ی عشقمان را روشن کرد…

امروز…

همه چیز تداعی شده، ماه مانند آن روز زمین را روشن ساخته و تاب چوبی بی تکیه‌گاه هم آرام با وزش باد بهاری تکان می‌خورد، درختان سبز شده و شکوفه داده اند؛ شکوفه های صورتی رنگی که آن روز ها به موهایم می‌زدی، به یاد داری؟…. امروز همه چیز هست اما من دیگر آن دختر گذشته نیستم و تو هم… تو هم دیگر در این دنیا نیستی و حال… تنها من مانده ام… با تابی که خاطراتم را همچون خنجری به سینه ام می‌کوبد…

فضای عاشقانه همیشه برام عجیب بوده…

عشق یعنی نیرویی که دو انسان رو به هم وصل می کنه…

من همیشه تو ذهنم این سوال هست که این نیرو از کجا میاد!؟ هنوزم وجود داره یا زاده ی تخیل ما انسان هاست!؟

به نظر من عشق در قلب نیست، قلب چیزیه که علائم اون رو نشون می‌ده؛ عشق در روح ماست، چون با ما زاده شده…. قلب فقط علائم اون رو نشون میده… کار قلب فقط پمپاژ خون و نشون دادن علائمی مثل اونه.

به نظر من روح یک نوره، خیلی روشنه، مثل یک قدرتی در درون ماست… وقتی عاشق می‌شه نیروش دوبرابر می‌شه و این رو اعضای بدن می فهمن.

اول قلب می فهمه! تالاپ تولوپ تکون می خوره و داد می‌زنه: وای! روح عاشق شده!

پیام وارد رگ های خون می‌شه…

تمام گلبول ها داد می‌زنن: روح عاشق شده پس ما هم عاشقش می‌شیم.

گلبول ها وارد مغز می‌شن و این خبر رو می‌دن، مغز می‌گه: نه! عشق خوب نیست!

سعی می‌کنه دلیل های منطقی بیاره، اما از اون ور روح داد می‌زنه: به تو ربطی نداره مغز! من عاشقشم!

در این بین قلب آسیب می‌بینه. مغز به روح می‌گه: عشق سخته! ممکنه آدم بدی باشه! اگه ترکت کنه چی؟

روح می‌گه: نه! اون من و ترک نمی‌کنه!

مغز می‌گه: دنیا عوض شده روح! از کجا معلوم اون آدم بدی نباشه؟

روح می‌گه: مهم نیست چون دوستش دارم!

مغز قبول می‌کنه و می‌گه: پس مشکل خودته!

روح به عاشقی خودش ادامه میده و قلب هم حالش رو به مغز می‌رسونه؛ تا این‌که یک روز روزگار حوصلش سر می‌ره و می‌گه: اوه چی می‌بینم؛ یک روح عاشق! پس بیا باهاش بازی کنم!

شروع می‌کنه به بازی کردن باهاش!

کم کم دلیل های مغز شروع می‌شه،

قلب حالش بد می‌شه، روح پژمرده می‌شه و آخر هم مغز داد می‌زنه:

مگه نگفتم عاشقش نشو؟

روح زار می‌زنه و آخرش…

قلب آسیب می‌بینه، روح می‌میره و فقط مغزه که در بدن باقی می‌مونه! روزگار هنوز هم درحال بازیه.

پایان یک عاشق در این روزگار همینه!…

به قلم شمیم زرنگار

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

 

 

 

نام داستان: من دخترم

نام نویسنده: رقیه سعادتی(آراج)

خدایا، زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد. آسمانت چند؟!

خدایا، مردان خانه بدوش، مادران سیاه پوش، زبان های عشق فروش، دخترکان تن فروش، مردمان بی هوش و… همه را میبینی؟ دیگر زمینت بوی انسانیت نمی دهد! تا کی منتظر باشیم لاشخور ها عوض شوند؟!

شنیدم کسی می گفت:

تمام انسانهای دنیا ارزانی دیگران، فقط آنکه مال من است برایم بماند!

دنیایت را ارزانی مخلوقاتت می کنم؛ فقط جایی برایم در آسمان هفتم بگذار…

خسته ام، از کلماتی که هیچ وقت در فرهنگ لغت من نبوده اند، گویی با آنها بیگانه ام.

عدالت! هر چه فکر می کنم نمی توانم آن را هجی کنم. چون زندگیمان سراسر بی عدالتی است!

برایم سخت است، کشورم از شیران به سگان تبدیل شده باشد! و بجای غرش شیران، زوزه و ردپای انسان های گرگ صفت، در جامعه باقی مانده باشد.

به نمایندگی از تمام دختران سرزمینم بر می خیزم؛ تا فریاهایشان را به گوش جهانیان برسانم…

تا ما را بخاطر دختر بودنمام ضعیف ندانند!

بر می خیزم و نابود می کنم ابهت مردانه کسانی را، که بویی از مردانگی نبرده اند.

جوری می کوبانم که آهنگران فولاد کوبند، اما نه با قدرت بازو! با قدرت عقل…

که همه حیران و سرگشته بمانند!

تنها یک تمنا برای دختران پارسی:

دوست دارم آنقدر با وقار و متین باشید، که جهانیان با دیدن شما خود را ننگ بدانند!

هیچ کس ارزش آن را ندارد، که حتی انگشت دست شما را ببیند!

خود را برای کسی بدانید که روحش را برایتان عریان می کند…

به امید روزی که، عدالت برای کسی گنگ نباشد، به امید روزی که بتوانم با معجزه نوشتن، سخنان دختران سرزمینم را بر دلهای کور، همچون هاونی بکوبانم و به گوش اندکی از انسان ها برسانم.

منبع تایپ: انجمن نویسندگی ترکان

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 69 views
  • یک نظر

🌙🌺به نام خداوند بخشنده ی مهربان🌺🌙

نام رمان : شباهت ناعادلانه

نام نویسنده: لیلیوم آبی

ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/shebahate_na_adelane

 

 

خلاصه:

شباهت…

همه چیز از آن جا شروع شد و داستان زندگی منی ک غرق در سرخوشی بودم را عوض کرد .

او، مانند من

اما بی‌رحم!

من، مانند او

اما مهربان!

ما، مانند هم ; اما متفاوت از هم !

او کیست؟ چرا مثل من است اما تفاوت دارد؟!

آینده چه خواهد شد؟

روشن، مثل من

یا تیره، مثل او؟!

 

قسمتی از رمان:

در حال بستن شیر آب بودم که سردی چیزی رو پشت سرم حس کردم. اولش فکر کردم که باز رها شوخی هاش گل کرده، بخاطر همین چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، اما با صدای مملو از خشمی که کنار گوشم شنیدم نفسم بین راه موند.

_فقط کافیه یک سانت از جات تکون بخوری، به امام حسین همین جا خونت رو می‌ ریزم!

بله؟! یا خدا این دیگه کدوم دیوونه‌ای هستش؟

خواستم سرم رو برگردونم عقب که اون چیز سفت و سرد رو بیشتر به سرم فشار داد و غرید:

_مگه نمی‌گم تکون نخور آشغال؟

این کدوم آدمیه که به من می‌گه آشغال و تهدیدم می کنه؟!

تو بهت بودم که شونم از پشت به شدت کشیده شد و چون حواسم نبود، روی زمین پرت شدم. آخ! کمرم…

با حرص سرم رو بالا آوردم که با دیدن استاد حقیقت و اسلحه توی دستش خشکم زد. نگاهم به زور از کلت مشکی و براقش به سمت صورتش که به کبودی می‌زد رفت، اسلحه رو به سمتم گرفته بود و سینه‌ اش به سرعت بالا و پایین می شد. رها هم با چهره رنگ پریده پشت استاد مونده بود و بغض کرده بود.

گیج و منگ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

_استاد حقیقت، اینجا چه خبره؟! این چه رفتاریه؟

ای کاش لال شده بودم و چیزی نمی‌گفتم…

با حالتی غیر عادی و خشن به سمتم اومد، یقه لباسم رو گرفت و بلندم کرد. توی چشمای از حدقه بیرون زدم زل زد و با صدای کنترل شده ای گفت:

_بازی تموم شد…تو باختی! ته خطی سرکار خانوم دیگه باید اشهدت رو بخونی، بعد از سالها تلاش و جست و جو، جایی گرفتمت که فکرشم نمی‌کردی!

با همون قیافه بهت زده اما لحنی عصبی گفتم:

_چی می گید استاد حقیقت؟ انگار حالتون خوب نیست!

به شدت تکونم داد و با صدای بلند تر داد زد:

_ به من نگو استاد من سروان سامان حقیقت هستم!

خندیدم و گفتم:

‏_ چرا داری چرت میگی عم…

‏حرفم تموم نشده بود که مشتی حواله‌ی صورتم کرد. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پرت شدم، حس کردم تمام صورتم خورد شده!

‏ سرم رو بلند کردم و خون جاری شده از بینیم رو پاک کردم و جیغ زدم:

‏_چیکار کردی عوضیه روانپریش؟!

‏دوباره به سمتم هجوم اورد، بلندم کرد و یه مشت دیگه توی صورتم فرود اومد و از ته دلش داد زد:

‏_خفه شو لیلا پاکنهاد! خفه شو تا خونت رو نریختم!

‏به زور چشمام رو باز کردم و ناله کردم:

‏_پاکنهاد کدوم خریه من لیلی مهرآرام.

‏سیلی بدی به صورتم زد که دردش چند برابر شد.

‏_چرا خفه نمی‌شی تو! پاکنهاد خر کیه؟!

‏لیلا پاکنهاد تویی! رئیس بزرگترین باند مواد مخدر جهان، کسی که باند پدرش رو اداره می‌کنه، دختری که نه خودش و نه پدرش حتی یک بار هم دستگیر نشدن و تمام محموله‌هاشون رو رد کرد…کسی که خواهره من جلوی چشمام تیکه پاره کرد…کسی که رحم نداره…نظیر نداره…

‏نفسم تو سینه حبس شده بود و حس کرختی داشتم…

‏این…این چی میگه؟

‏من، لیلا پاکنهاد؟

‏امکان نداره…

📚منبع تایپ:انجمن نویسندگی ترکان📚

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

 

مشخصات رمان🔗

📓نام رمان: بهار عاشقی

👥نویسنده: ساجده موسوی، یگانه پاکدل

🔍ژانر: پلیسی، عاشقانه، طنز

⚜خلاصه⚜

رمان در مورد دختری به نام بهاره دختری مغرور و سرد. دختر داستان ما یک مامور امنیتیه و تو کارش خیلی جدیه! به او ماموریتی خارج از کشور میدن در این ماموریت اتفاقات جالب و جذابی رخ میده…

لینک کانال:

https://rubika.ir/bahare_asheghi

قسمتی از رمان📄:

#پارت۱

پوف… من آخر از دست این ترافیک تهران خودکشی می کنم. الان من باید تو اداره پشت میزم بودم نه این جا و پشت این همه ماشین باشم. خدا رو شکر، شهر رو به افزایشه تا فرسایش.

بالاخره با ۲۰ دقیقه تاخیربه اداره رسیدم؛ ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم وارد اداره شدم.

توی سالن هر کی به من می رسید، اول یک سلام نظامی می‌داد ومنم با غرور و سردی تمام از کنارشون رد میشدم.

در اتاق رو باز کردم و رفتم پشت میز نشستم. اوه… چقدر پرونده هست که باید بررسی کنم؛ ای خدا!

صدای در اومد؛ صدام رو صاف کردم و سرد گفتم:

– بفرمایید.

ستوان رحیمی وارد اتاق شد و سلام نظامی داد که “آزاد باش” دادم .

– صبح بخیر قربان! سرهنگ خواستند که هرچه سریع‌تر به اتاقشون برید.

-سرهنگ خودشون کلی پرونده نیمه تموم به من دادن باز الان خواستن من برم اتاق شون؟

– سرهنگ گفتند تمام پرونده ها رو بدین من، تابررسی کنم.

– باشه مرخصی.

از اتاق بیرون رفت. امم… یعنی چی شده که سرهنگ منو احضار کرده؟ پووف تا نرم پیش سرهنگ نمی‌فهمم! بلند شدم و راه اتاق سرهنگ رو در پیش گرفتم.

با قدم های محکم،به سمت اتاق سرهنگ می رفتم. انگار داشتم تو سواحل مدیترانه با خشونت تمام قدم برمی داشتم،که…

آخ…. دماغم نابود شد.

  • 78 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 95 views
  • یک نظر
آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده