دانلود رمان پرطرفدار

دانلود رمان پرطرفدار

| سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | ۱۶:۵۰
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

#دلنوشته_عاشقانه

هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد یک روزی دلباخته ی یک مرد شوم،

مردی از جنس این دنیای فانی و عشقی دنیایی!

مردی که احساساتش همانند برگ گل یاس لطیف، دلش مانند دریای آبی زلال و قلبش خلوتگاه یک نفر باشد و بس…

وقتی به چشمان مَردَم زل می زنم بازتاب رخ خود را درون چشمان عسلی مانندش که مرا یکباره نگاه می کند و طعم دلچسب و شیرینِ عسل را به خود می گیرد و مرا مات و مبهوت آن دو تیله ی زیبا می کند

می بینم، در آن لحظه دلم می خواهد زمان متوقف شود و من مدت ها به چشمانش بنگرم و عشق به خود را در چشمانش تماشا کنم!

چشمانی از جنس نور که در قلب و روح من رُسُوخ کرده است و مرا از دنیای دخترانه ام به آرامی و زیرکی به بیرون پرتاب کرده است؛

پرتابی از جنس شیفتگی و زیبایی این جهان…

چقدر زندگی زیبا می شود؛ هنگامی که دست در دست محبوبت در کناره ی ساحل زیبای خلیج قدم بزنی و از عشقت برایش شعر بسرایی، سرایشی از عشق و ایمان!…

چقدر زیباست عاشق مردی شوی که به اندازه ی تمام دنیا هوای دلت را دارد، نگذارد حتی برای لحظه ای دل کوچکت ابری شود و اشک بر دیدگانت ظاهر گردد.

هم اکنون که به چهره ی زیبای مرد رو به رویم می نگرم، خوش حالم از این انتخاب و از این عشقی که به او دارم!

به راستی که او مرد رویا های گذشته و امید زندگی حال و آینده ی من است

به قلم: معصومه هستی بختیاری

به نام خدا

#دلنوشته

#محاکمه

 

آری!

چنین است که شدم عاشق…

عاشق چشمان شب رنگت!

عاشق موهای ابریشمی ات که هنگام نوازش با دستانم موج هایشان را به رخ می کشند!

عاشق دستانی که با دستان من قفل می شوند!

این ها را کنار می گذارم و به نبودنت فکر می کنم…

به زمانی که دیگر آغوشت نیست که مکان گرفتن آرامش من باشد؛

به زمانی که دیگر صدایت نیست تا مورفینی برای روح پر تلاطمم باشد!

 

چشم هایم را می بندم!

نمی توانم به نبودنت فکر کنم…

نبودن تو، حکم اعدام روح من را امضا می کند!

 

آری!

پیشم باش تا برگه محاکمه روحم سفید بماند.

 

 

به قلم:K.A (کیمیا خلخالی)

نام داستان: شبِ سیه

نام نویسنده: زهرا.ن

روی جدول های سیاه و سفید به یاد کودکی هایش راه می رفت، کودکی هایی که پدر دست او را می گرفت که مباد زانوهایش زخمی شود؛ ولی او حالا قلبش را زخمی کرده بود. قلبی که هنوز هم عاشقانه برای او می تپید.

چشمانش را بست و در دل اشک ریخت برای کفش های پاره اش، برای برادری که مشتاقانه منتظر خریدهای عید بود، برای مادری که تنش در گور می پوسید، برای درد پاهای مادربزرگ، برای پدری که سه ماه خبری از او نبود.

و او همچنان اشک می ریخت برای دردهایی که بیشتر از تحمل وجود چهارده ساله اش بود.

چه کسی بود که دم از امید می زد؛ دم از “سپیدی پس از سیاهی شب”

کجا بود تا ببیند شب های این دختر سه ماه است که سپید نشده است.

خسته بود، خسته از پیاده روی چند ساعته …

همانجا روی همان جدول های خاطره انگیز نشست؛ آه کشید و تنش لرزید از سرمای استخوان سوز اواخر اسفند.

اشک در چشمان اش حلقه زد و خیره شد به دخترانی که برای پدران خود دلبری می کردنند، او برای که دلبری می کرد….

برای مرد صاحب خانه که همیشه طلب اجاره ی عقب افتاده می کرد یا برای قصاب محله که شاکی بود از چوب خط های پرشده.

کاش بود…

کاش بود و می دید که دخترکش در شب های طولانی زمستان با کلاه و دستکش می خوابد..

کاش بود تا حداقل گرمای وجودش تسلی دهد دل فرزندانش را‌.

سرش را از روی پاهای خسته اش بلند کرد و به عمو نوروزی که صدای اش در تمام چهار راه پیچیده بود زل زد.

می خواند و می رقصید و پول می گرفت.

مطمئناً او هم پدر بود، پدری که برای رضایت فرزندانش خودش را مضحکه خاص و عام کرده است.

صورت خود را سیاه کرده که مباد صورت فرزندانش از شرم سرخ شود‌.

پدر او باید اینجا می بود و می دید که چگونه صورت دخترکش سرخ است از شرم.

شرم از برادری که از او هدیه سال نو خواسته است.

اما دستان دختر خالی بود. خالی از پول،خالی از عشق و سرشار از شرمساری.

با سبز شدن چراغ مرد قرمز پوش آمد و کنار دخترک نشست و شروع کرد به صحبت کردن.

اشک از چشمان دخترک بر روی گونه هایش غلطید و دستانش لرزید، قلبش لرزید و تمام وجودش لرزید از آن تن صدا و از آن چشمان آشنا..

و اشک صورت اش را شست و قلبش را از کینه ها..

دخترک دستان مرد قرمز پوش را گرفت و زل زد به صورت سیاه اش و چشمان سیاه تر اش که برق اشک آن ها را ستاره باران کرده بود‌.

خم شد و آرام آن دستان مهربان را بوسید و اندیشید:

“او فداکارترین پدر دنیاست”

رویــاے خــیــســ☔️

بــه قــلــم عــطــیــه💫

صدای کل کشیدن زن ها مرا به خودم آورد؛بوی اسپند فضارا پر کرده بود.

عروس وداماد با صورت پر ذوق وارد سالن شدند نگاهی به عروس انداختم رفیق دوران دبستانم همان خل وچل که تمام کار خرابی هایمان باهم بود.

در آن لباس سفید پف دار کمتر از فرشته ها نبود.

باقدم های سست،به سمت جایگاه عروس وداماد میروم. دست از دیدن عروس برمی دارم به داماد نگاهی می اندازم.

درآن کت وشلوار چقدر جذاب شده بود.

باورش برایم سخت بود مرد رویاهایم دیگر برای من نیست.

هنوز هم باور نداشتم که دیگر نمی توانم داشته باشمش.

اشک های سمج که خیلی وقته مهمان چشمانم است مانع دیدن دلبرم شد.

نه! ببخشید! بازهم یادم رفت که او دیگر دلبر من نیست. حتی فکر کردن به او گناه دارد.

مگر ممکن است تمام دوستت دارم هایی که در گوش من زمزمه کردی فراموش کنی؟

مگروجود دارد یک شبه خانه آرزوهایم خراب شود!

دلم به حال خودم می سوخت.

الان،باید دست من قفل او میشد. لباس عروس پف دار تن من بود.

خدایا! مگر ندیدی هق هق های شب هایم را؟

مگر ندیدی التماس هایم را؟

قرار نبود پشتیبانم باشی؟

پس چرا وقتی اورا ازمن گرفتند جلویشان را نگرفتی؟

میدانی که من بدون او نفس ندارم،بدون او مرده ای بیش نیستم‌.

پس،چرا دیدی به رویت نیاوردی؟

دیگر توان ماندن درآن جو سنگین را نداشتم‌. با تن گرفته پاهای سست از تالار خارج شدم

آسمان ابری بود‌. گویا! اوهم امشب دلش گرفته

قطرات باران با اشک هایم آمیخته شده بود.

با دست اشک هایم را از صورتم پاک کردم.

که دلبرم رو مقابلم دیدم.

لبخند مردانه زد از همان لبخند ها که هزار بار در دل خود قربان صدقش می روم

قدمی پیش میگذارم.

چشم هایم را در چشم هایش دوختم گفتم:

_به راستی دوستم داری؟

گفت:

_تا پای جانم!

گفتم:

_جانت را نمی خواهم خودت را می خواهم همین که باشی کافی است. مبادا بروی!

گفت:

_می مانم. می مانم تو رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنم.

گفتم:

_رویای من تو بودی، همین که حقیقی باشی برای من کافی است.

گفت:

_خیالی نیستم. دستت را بالا بیار لمس کن!

دستم را بالا برم، میخواستم صورتش را لمس کنم امّا دستم روی هوا ماند،جا خوردم. فهمیدم بازهم تکرار کردم نوازش خیالی اش را‌‌.

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد

توانِ نگه داشتن اگر نداريد

خراب نكنيد احساسِ پاكِ آدمهايى كه بعد از شما

ميخواهند واقعاً عاشقى كنند

شما مى آييد

وعده اى ميدهيد

سرتان را مى اندازيد و مى رويد به ناكجا

آدمِ بعد از شما اما

بايد جان بكَنَد تا ثابت كند مثلِ شما و امثالِ شما نيست

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،

خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد.

 

ربوده شده(ماریان)

ژانر:معمایی، هیجانی، عاشقانه ،انتقامی

نویسندگان:ندا و فرشته باغجری

خلاصه رمان: درباره دختری به نام ماریان، که از پسری به نام آلبرت خوشش میاد، بهتره که بگم عاشق اونه

ولی سرنوشت ماریان، به طور ناگهانی عوض میشه

امیدوارم لذت ببرید•

 

 

آخرین نظرات
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده