دلنوشته

دلنوشته

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۱۷:۱۶
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

تخریب‌گربا دقت به دبیر نگاه می‌کردم، طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و برایمان صحبت می‌کرد.
برایمان از جامعه می‌گفت، از دنیایی که از حالت واقعی تبدیل به دنیای مجازی شده؛ دنیایی که همه را از هم جدا کرده.
معلم به سمت تخته رفت و سیب کوچکی با سوراخ‌های روی آن روی تخته کشید؛ بعد رو به کلاس کرد و ادامه داد:
اگر دقت کرده باشید و یک سیب سوراخ را دیده باشید متوجه می‌شوید که این سیب را کرم خورده‌است.
و دوباره به سمت تخته رفت و کتاب‌هایی با سوراخ‌های کوچک و بزرگ بر روی آن، روی تخته رسم کرد.
– همانطور که گفتم کرم‌ها خوردنی شیرینی مثل سیب را دوست دارند، درون سیب نفوذ می‌کنند و آن را می‌خورند.
یکی از دانش آموزان بلند شد و پرسید:
– اما خانم، این که سیب نیست، کتاب‌ است!
معلم قدمی برداشت، نفسی کشید و آن را پر قدرت به بیرون فرستاد و پاسخ داد:
کتاب شیرین‌است، درست مثل یک سیب، سیبی که کرمی درون آن نفوذ کرده؛ آدم‌ها مثل این کرم‌ها هستن، کتاب را با خواندن می‌خورند و در پوست و گوشت استخوانشان می‌فرستند، اما تفاوتی بین کرم و انسان است؛ انسان برای افزودن به دانش‌هایش و فهمیدن دنیای اطرافش و بسیار بسیار چیزهای دیگر کتاب را می‌خورد.
دوباره دانش‌آموزی بلند شد و پرسید:
– اما خانم، اگر یه کرم از سیبی خارج شود قطعا درون دل سیب دیگری نفوذ می‌کند؛ به این نتیجه می‌رسیم که انسان‌ها هم مثل کرم‌ها از درون این کتاب‌ها خارج می‌شوند، اما به کجا می‌روند؟
معلم، غمگین کتابش را روی میز گذاشت، به پشت میز حرکت کرد و روی صندلی‌اش نشست.
– به درون چیزی نفوذ می‌کنند که در ظاهر شیرین است و خوشمزه، اما در باطن یک تخریب‌گر هستند.
تخریب‌گری به نام موبایل یا گوشی همراه!
در بین حرف‌های معلم پرسیدم:
– اگر موبایل هست، پس شیرینی‌اش کجاست؟
– موبایل ارتباط را بین دو یا چند نفر را سرعت بخشیده، بهترین امکانات را دارد، میتوانی شخصی را از کیلومتر ها آنورتر ببینی و چیزهایی از این قبیل.
– پس کجایش تخریب‌گر هست؟
خودم جواب را می‌دانستم اما بازهم می‌خواستم از زبان معلم بشنوم.
– آنجایی که دور از خواهرت، برادرت، پدر و مادرت می‌شوی به جرأت می‌توان گفت که تو و زندگیت تخریب شده‌اید.
آنجایی که تمام زندگی‌ات می‌شود گوشی و صحبت و چت کردن آنجا زندگی‌ات تخریب می‌شود.
آری راست می‌گفت، گوشی‌هایی که پس از ورود به زندگی‌ما خوشی‌های واقعی را از ما سلب می‌کند، مارا از دوستان و خانواده‌مان دور می‌کند و ما را فردی گوشه‌نشین و تنها می‌کند؛ همان گوشی‌هایی که دیگر کسی تمایل به صحبت‌های دسته جمعی را ندارد و باعث شده‌است دیگر خانواده‌ها به دور هم جمع نشوند.
کاش روزی دوباره به دور هم جمع شویم، شاد و خندان دور هم بگوییم و بخندیم و فردی گوشه‌نشین و تنها نشویم.

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

سکوت خاموش

سکوت…
سکوت…
سکوت…
واژه‌ای پر از رمز و راز، واژه‌ای غم‌انگیز و دردناک.
گاهی سکوت برای بستن دهان کسی‌است، گاهی پر از حرف است، گاهی علامت رضاست، گاهی نشانی از تهی بودن است، گاهی سکوت می‌کنی چون نمی‌دانی دردت چیست، و گاهی سکوت به معنی مرگ است؛ مرگی آرام و بی‌صدا، ناگه از خَموشی به خاموشی می‌رسی!
سکوت، واژه تلخ متن‌هایم، مزه تلخ روز‌هایم، نُت گوش‌خراش آهنگ‌هایم، اشک شور چشمانم، قدم‌های لرزان پاهایم و صحنه غم‌انگیز زندگی‌ام…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

 

باد موسِمی
وقتی باد موسِمی برای عشق اولش می وزید و گاه و بی گاه باران خدادادی می بارید، دخترک زبان بسته که موهای ژولیده و پولیده اش در نسیم باد بهاری به وزش در می آمد؛ اَشک هایش سرازیر می گشت و با خود می گفت:《ای کاش می شد در تنگ نای درّه دلم، شیرجه عمیقی می زدم تا در آن به اوج تاریکی شب، وصال هیچ جسدی از من باقی نماند!》
همان طور که اَشک هایم را پاک می کردم، به سمت درخت بزرگی که در مزرعه نیمه سوخته مان بزرگ و پُربار گشته بود رفتم و به تنه درخت نگاهی انداختم؛ خط های راه راه و زِبر و دُرشت و به رنگ تیره خاکی و یادگاری ای که من و پسرک چهار ساله الیٰ پنج ساله که به شکل قلب کوچکی که قلب هایمان را بهم داده باشیم کشیده بودیم، همان روز هم با هم سوگند درون عشقی خواندیم که هیچ وقت از هم جدا نشویم دستی به آن یادگاری زدم و کشیده خودم را روی زمین سرد واگذار نمودم.
همانطور که پاهایم و دستم هایم را مانند چارچوب قفلی و سَرم در میانش قرار گرفته بود به خواب عمیقی رفتم.. .
با پتویی نرم از خوابِ بچگی ام پریدم و به اطرافم نگاهی انداختم؛ با دیدن اتاق کوچک رنگی و سه تا پنجره کهنه و قدیمی از جا بلند شدم و پنجره ها را یکی یکی باز کردم با دیدن، خورشید درخشان که در حال غروب دل انگیزی بود و به نحوه احسنت دیده می شد نگاهی کردم.
لبخند رضایتی در گوشه لبم نشست.
با صدای بلند که در آن موقع پرندگانی به سوی
غروب خورشید پرواز می کردند، گفتم:
– پرنده ای که زمین را ترک می کند؛ آرزوی پرواز روی دریاهای دورست را دارد، بال هایش باز نیست… فقط می تواند بماند و ناامیدانه پرنده های دیگر را تغییب نماید.
منتظر تغییر فصل بمان پرنده های مهاجر بر می گردند، آسمان مدت هاست که منتظر این لحظه های باد می ماند…
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می‌وزد…
فکر می‌کنی پرنده‌ها خسته نیستند؟!
فقط دنبالشون برو چون بالاخره یک روزی
همه مان می فهمیم که ما عاشق همدیگر بودیم!
پس برگرد به خانه و غرورت را کنار بگذار…
نقش بازی کردن را بس کن.
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می وزد.
عشق و آزادی کدامشان سخت تر می باشد؟!
بدون دونستن آینده…
مثل دلفینی هستم که پیش بینی نمی‌کنم
توی دریا گم بشم.
دلفینی که هیچ وقت با گم شدنش کنار نمی‌آید.
عشق در اعماق آسمان‌هاست…
این گونه عشق اولم را گویا نگار کردم!

به قلم: زهراحیدری

 

 

پاییز دور دست من
نگاهم مزه‌ی تلخِ درختانی را می‌‌چشید که با وجودِ مردنِ ابرهای آبسته در دوشنبه‌ی دیروز که نحسیِ گِل و لای بیرون کشیده از خاک صبحِ سه شنبه‌ی امروز را تحتِ شعاع قرار داده بود.
سَمفونی‌‌ای که باد با وجودِ ناتوانی‌اش در تبِ تند شعر، موسیقیِ نامفهوم‌اش را در میانِ برگ‌های پاییز که جامه‌ی زمستان را در تنِ طبیعت کرده بود می‌نوازید و من یک‌آن جان کَندم از سیاهی‌هایی که مرا تاب می‌داد و به عرش خدا می‌رساند و مغزم می‌ترسید و بالا می‌آورد شاید هم مرگِ غز سلول‌هایم!
آخر حواسم رفته به یک‌جای ناشناخته و من، هر کاری می‌کردم تا ذهنم پردازشش نکند و بر خلاف انتظارم رصد می‌شد.
پیراهنِ سیاه و گشاده‌ی چروک در تنم، بیشتر از پیش بوی تعفنِ شب را می‌داد! شبی که محصور شده به حسرت‌های همه روزه و ستارگانی که در تبِ یک‌‌نظر ماه می‌سوختند و کاری از دست‌شان به عمل نمی‌آمد! ماهی که در نسیم گذر نمای سحر، بال‌هایش شُش‌های هوایی‌اش مجبور به یک هم‌آغوشیِ اجباری می‌کرد، چه نیازی به وجب زدن داشت؟! آن هم که از خدا خواسته سمِ جان‌گذاری را در زخم‌های روحم به یادگار می‌گذاشت و کَکش هم نمی‌گزید این اِنزجارهای از خود بی‌گانه، چه بلایی به سرِ من می‌آوردند.
دستم را جایی بالاتر از پیشانی ام گذاشتم و سایه‌ بانش کردم در برابر لجبازیِ پر از التهابِ خورشید که پرتو‌ها را لایقِ سُخره گرفتنش در آورده که هیچ ردی از رنگ‌دانه‌های معطر به عطر‌آگین شده در آسمان پیدا نبود؛ گم‌شده و من سرم را پایین می آوردم.
گل‌های نرگسی که جهان را به خود وصله می‌کرد پیوند زدم به خطوطِ صاف کولی که در انتهای رودخانه‌‌ی عظیمِ جنگل قرار داشت‌.
گل‌های لاله در خانه‌ی دایی منوچ، در فراغ این‌جا هوا را درد می‌کشید و روز به روز به داستانِ پژمردگی‌شان برگِ جدیدی از تقدیر عشق را باز می‌کرد. دیگر تاختن با اسب‌‌ِ شاهی‌اش، غبارِ باد را در جنگل همراه نمی‌کرد این جنگل مثلِ من بی‌صاحب شده بود.
اما ظاهرش را نشان نمی‌داد که کسی را از دست داده، زاده و دست پروده‌ی خودش بود! دنیایش را در خیالِ خود ریسمان می کرد و انتظارش نمی‌رفت که این‌قدر زود نبودن‌هایش را به ترانه‌ های باران به مرثیه بدهد تا باد آن ها را با خودش ببرد.
یادم بود که به خاطر می‌آوردم که همیشه اضطراب این را در‌لب‌هایش ذکر می‌گفت که دل‌نگرانِ تنهایی من است. مغزش فتوا می‌داد که رفیقِ گرمابه و گلستانش را باید با همین جنگل دل انگیز به پایان برساند و من دورِ خود چرخیدم و زجه‌ام به هوا می رفت دست‌هایم روی صورتم نشست و پوستم خراش برداشت، بوی گسِ تهوع آور خون، یاد‌آور تاول‌های چرکین این درد بود، پاهایم تحمل وزنم را نداشتند و گوش‌هایم التماس می‌کردند تا چیزی دیگری را نشنوند؛ پرده‌ی کَری‌ بیاَندازند بر روی شنیداری‌ها… باز می‌شنیدند، احمقانه فریاد می‌زدند و من لب‌هایم را به هم‌دیگر می فشردم.
فقط دلم می خواست فرار کنم، فرار!

به قلم: زهراحیدری

 

 

 

 

شهید

گالری عکس کوچکی که‌ در دستم بود را نگاه می کردم. نمی‌توانستم بغضی که در حنجره‌ام قرار گرفته بود رو بشکنم!
واقعا چه روزهایی بود که من و تو با هم بازی می‌کردیم و خودمان را خسته عشق بازی می‌کردیم!
داداش مهربونم، از وقتی رفتی جنگ مامان همه‌اش بهونهِ نبودنت رو می‌گیره، واقعا جای تو خالیست.
هر چند برای دفاع از میهن هم کاری مهمی‌ست، واقعا در راه خدا جان دادن مقامی از بهشتیان می‌باشد.
روحت در آستانه ملکوتی بهشتی و مملو از بوی خاک گلگون زده در آرامش باد!
اَشک‌هایم کاملا برایت از گلبرگ عاشقانه پُر گشته.
دوازده سال بیشتر سن نداشتی و رفتی و خود در راه جهاد خدا جان دادی.
شهید بودن مقام والایی دارد، شهیدان زنده اند الله الکبر.
شهید یعنی، عطر عشق.
شهید یعنی، گلگون شده در راه حسین.
شهید یعنی، آرامش دل ها.
شهید یعنی، زنده نگه داشتن خاطره و یاد شهیدان.
شهید یعنی، مانند حاج قاسم سلیمانی.
شهید یعنی، سردار دل ها.
شهید یعنی…
برادرم دیگر نمی‌توانم شهید را برایت توصیف کنم چون زبانم نای حرف زدن با تو را ندارد!
اگر چه می‌توانم با تو دل سخن گویم.
گل شقایق را به تمام وجودم استشمام می‌کنم.
گل شقایق رنگ قرمز دارد، همان‌طور که شهید هم خون از دست می‌دهد تا دشمن نتواند وارد مملکتمان بشود.
واقعا شجاعانه است!
باید بگردم! مامان صدایم می کند برادرجان دوباره بر می‌گردم و با تو دردودل می کنم.

به قلم: زهراحیدری

 

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده