رمان خورشید سیاه

رمان خورشید سیاه

| شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ | ۱۰:۰۱
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

به نام خدا

مسمومیت

“اینجا”

چه حرف هایی که ناگفته زیر گور رفت،

چه سوال هایی که بی پاسخ ماند،

چه قلب هایی که با ترک از میان رفت؛

چه شب هایی که آسمان فانوس خود را ندید…

چه حسرت هایی که نادیده گرفته شد.

چه روز هایی که بی مهر سپری شد.

چه شب ها که ساحل، ردپای کسی را روی تن نرمش احساس نکرد!

چه روز ها که خورشید، غروب را به طلوعش ترجیح داد!…

چه آدم های بی گناهی که ساده از میان رفتند.

چه خون هایی که بی سر و صدا ریخته شد…

چه انسان هایی که به دست و پا زدن در باتلاق عادت کرده بودند!

و

چه روز ها که شهر،

غرق در

“مسمومیت”

بود!…

به قلم: سارا طاهرخانی

تهیه شده در انجمن نویسندگی ترکان

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام داستان: چشمانت

نویسنده: پریا تقی زاره

چشم باز می کنم و گیج به اطراف زل می زنم،کجا بودم؟!

نگاهم ثابت می ماند، روی سقف کدر و سفید رنگی که نمی دانم چه جذابیتی برایم داشت.

دست سوزانم را آرام تکان می دهم و سعی در تجزیه احساساتم دارم.

آن مرد…

تمام اتفاقاتی که برایم رخ داده بود را به خاطر آوردم،اما نمی دانم چرا اصلا دلگیر نیستم،و حتی نیمچه لبخندی مهمان لب هایم می شود!

«خانم،خانم،پاشو برو خونه ات بخواب،فرار کردی؟

آرام چشم باز می کنم و بدن کرخت و بی جانم را از روی صندلی سفت و سخت،پارک تکان می دهم.

کتف خشک شده ام را تکان می دهم،صورتم از درد جمع می شود و بی توجه به سوال و جواب های، مرد پارکبان از آنجا دور می شوم.

لبان خشک شده ام را تر می کنم و نوک انگشتان یخ زده ام را به آغوش می کشم.

نوری مستقیم چشمانم را در بر می گیرد و صدای بوق های مکرر لبخند بر لبانم می آورد.

و لحظه ای بعد تن بی جان و خونین دخترک نقش بر زمین می شود.‌»

تنها تصویر به جا مانده از آن شب،دو جفت چشم مشکی بود که گویی تمام دنیایم شده است.

نیم خیز می شوم،نبود؟

بغض در گلویم جا خوش می کند،حالم را نمی فهمم!

صدای باز شدن در نور امیدی در دلم روشن می کند،اما…

پرستاری لبخند زنان وارد اتاق می شود لب می زند”بیمار ما چطوره؟”

اب دهانم را قورت می دهم و می گویم:”کی منو آورده اینجا؟”

تعجب می کند،اما به روی خود نیاورده و می گوید”یه خانوم مسن”و ادامه می دهد “ضربه ی سختی به سرت خورده،فراموشی گرفتی،سرت درد نمی کنه؟”

صدایش در ذهنم می پیچد…

سردرگم،قطره اشکی روی گونه ام می ریزد،اما خوشحالم!

اولین خاطره از برگ جدید زندگی من.

آن روز اولین خاطره ام با تو شد،مرد چشم مشکی من.

 

 

 

نام داستان: من دخترم

نام نویسنده: رقیه سعادتی(آراج)

خدایا، زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد. آسمانت چند؟!

خدایا، مردان خانه بدوش، مادران سیاه پوش، زبان های عشق فروش، دخترکان تن فروش، مردمان بی هوش و… همه را میبینی؟ دیگر زمینت بوی انسانیت نمی دهد! تا کی منتظر باشیم لاشخور ها عوض شوند؟!

شنیدم کسی می گفت:

تمام انسانهای دنیا ارزانی دیگران، فقط آنکه مال من است برایم بماند!

دنیایت را ارزانی مخلوقاتت می کنم؛ فقط جایی برایم در آسمان هفتم بگذار…

خسته ام، از کلماتی که هیچ وقت در فرهنگ لغت من نبوده اند، گویی با آنها بیگانه ام.

عدالت! هر چه فکر می کنم نمی توانم آن را هجی کنم. چون زندگیمان سراسر بی عدالتی است!

برایم سخت است، کشورم از شیران به سگان تبدیل شده باشد! و بجای غرش شیران، زوزه و ردپای انسان های گرگ صفت، در جامعه باقی مانده باشد.

به نمایندگی از تمام دختران سرزمینم بر می خیزم؛ تا فریاهایشان را به گوش جهانیان برسانم…

تا ما را بخاطر دختر بودنمام ضعیف ندانند!

بر می خیزم و نابود می کنم ابهت مردانه کسانی را، که بویی از مردانگی نبرده اند.

جوری می کوبانم که آهنگران فولاد کوبند، اما نه با قدرت بازو! با قدرت عقل…

که همه حیران و سرگشته بمانند!

تنها یک تمنا برای دختران پارسی:

دوست دارم آنقدر با وقار و متین باشید، که جهانیان با دیدن شما خود را ننگ بدانند!

هیچ کس ارزش آن را ندارد، که حتی انگشت دست شما را ببیند!

خود را برای کسی بدانید که روحش را برایتان عریان می کند…

به امید روزی که، عدالت برای کسی گنگ نباشد، به امید روزی که بتوانم با معجزه نوشتن، سخنان دختران سرزمینم را بر دلهای کور، همچون هاونی بکوبانم و به گوش اندکی از انسان ها برسانم.

منبع تایپ: انجمن نویسندگی ترکان

  • 61 روز پيش
  • ادمین شماره2
  • 69 views
  • یک نظر

🌙🌺به نام خداوند بخشنده ی مهربان🌺🌙

نام رمان : شباهت ناعادلانه

نام نویسنده: لیلیوم آبی

ژانر: عاشقانه، معمایی، پلیسی

 

لینک کانال:

https://rubika.ir/shebahate_na_adelane

 

 

خلاصه:

شباهت…

همه چیز از آن جا شروع شد و داستان زندگی منی ک غرق در سرخوشی بودم را عوض کرد .

او، مانند من

اما بی‌رحم!

من، مانند او

اما مهربان!

ما، مانند هم ; اما متفاوت از هم !

او کیست؟ چرا مثل من است اما تفاوت دارد؟!

آینده چه خواهد شد؟

روشن، مثل من

یا تیره، مثل او؟!

 

قسمتی از رمان:

در حال بستن شیر آب بودم که سردی چیزی رو پشت سرم حس کردم. اولش فکر کردم که باز رها شوخی هاش گل کرده، بخاطر همین چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، اما با صدای مملو از خشمی که کنار گوشم شنیدم نفسم بین راه موند.

_فقط کافیه یک سانت از جات تکون بخوری، به امام حسین همین جا خونت رو می‌ ریزم!

بله؟! یا خدا این دیگه کدوم دیوونه‌ای هستش؟

خواستم سرم رو برگردونم عقب که اون چیز سفت و سرد رو بیشتر به سرم فشار داد و غرید:

_مگه نمی‌گم تکون نخور آشغال؟

این کدوم آدمیه که به من می‌گه آشغال و تهدیدم می کنه؟!

تو بهت بودم که شونم از پشت به شدت کشیده شد و چون حواسم نبود، روی زمین پرت شدم. آخ! کمرم…

با حرص سرم رو بالا آوردم که با دیدن استاد حقیقت و اسلحه توی دستش خشکم زد. نگاهم به زور از کلت مشکی و براقش به سمت صورتش که به کبودی می‌زد رفت، اسلحه رو به سمتم گرفته بود و سینه‌ اش به سرعت بالا و پایین می شد. رها هم با چهره رنگ پریده پشت استاد مونده بود و بغض کرده بود.

گیج و منگ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

_استاد حقیقت، اینجا چه خبره؟! این چه رفتاریه؟

ای کاش لال شده بودم و چیزی نمی‌گفتم…

با حالتی غیر عادی و خشن به سمتم اومد، یقه لباسم رو گرفت و بلندم کرد. توی چشمای از حدقه بیرون زدم زل زد و با صدای کنترل شده ای گفت:

_بازی تموم شد…تو باختی! ته خطی سرکار خانوم دیگه باید اشهدت رو بخونی، بعد از سالها تلاش و جست و جو، جایی گرفتمت که فکرشم نمی‌کردی!

با همون قیافه بهت زده اما لحنی عصبی گفتم:

_چی می گید استاد حقیقت؟ انگار حالتون خوب نیست!

به شدت تکونم داد و با صدای بلند تر داد زد:

_ به من نگو استاد من سروان سامان حقیقت هستم!

خندیدم و گفتم:

‏_ چرا داری چرت میگی عم…

‏حرفم تموم نشده بود که مشتی حواله‌ی صورتم کرد. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین پرت شدم، حس کردم تمام صورتم خورد شده!

‏ سرم رو بلند کردم و خون جاری شده از بینیم رو پاک کردم و جیغ زدم:

‏_چیکار کردی عوضیه روانپریش؟!

‏دوباره به سمتم هجوم اورد، بلندم کرد و یه مشت دیگه توی صورتم فرود اومد و از ته دلش داد زد:

‏_خفه شو لیلا پاکنهاد! خفه شو تا خونت رو نریختم!

‏به زور چشمام رو باز کردم و ناله کردم:

‏_پاکنهاد کدوم خریه من لیلی مهرآرام.

‏سیلی بدی به صورتم زد که دردش چند برابر شد.

‏_چرا خفه نمی‌شی تو! پاکنهاد خر کیه؟!

‏لیلا پاکنهاد تویی! رئیس بزرگترین باند مواد مخدر جهان، کسی که باند پدرش رو اداره می‌کنه، دختری که نه خودش و نه پدرش حتی یک بار هم دستگیر نشدن و تمام محموله‌هاشون رو رد کرد…کسی که خواهره من جلوی چشمام تیکه پاره کرد…کسی که رحم نداره…نظیر نداره…

‏نفسم تو سینه حبس شده بود و حس کرختی داشتم…

‏این…این چی میگه؟

‏من، لیلا پاکنهاد؟

‏امکان نداره…

📚منبع تایپ:انجمن نویسندگی ترکان📚

 

 

مصاحبه ی رادیویی با معصومه رحمتی علمی (معصوم ترکان)

در کانون ادب خرم آباد

 

آخرین نظرات
  • mokhrab : عالی بود 🙂...
  • k.maghsoodi : Foq olade👍...
  • مدیر سایت : از اپ کتابراه و سایت فوجی بوک کامل رو بگیرین...
  • Fatemeh : سلام چرا اخه فقط ۶۷ صفحه دانلود میشه ولی تو مشخصات فایلتون زده ۳۵۰ ؟؟؟؟؟...
  • لیلیوم آبی : به نظر من رمان جالبی میاد.. حتما ارزش خوندن داره، منتظر خوندن ادامه‌ش هستم!...
  • n : عکس نوشت خیلی سنگین بود...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده