معصومه رحمتی علمی

معصومه رحمتی علمی

| سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | ۱۶:۴۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

پرواز جادویی
نویسنده: نسترن قره داغی

کفش جادو به پایم پوشاندی و مرا در میان نفس‌هایت رها کردی.
در میان موجی از گیسوانت و دریایی از اشکانت، در میان خورشید چشمانت و غنچه لبانت؛ درمیان حس شیرین عشق و هوای پاییزی، در میان برگ‌های رقصان و تمام حرفانت.
در میان خاطره، در میان یادگار، در میان آرزو، تا به مرزهای خیال.
آه بس است!
نفس و گیسو و اشک و چشم و لب، کنار عشق و پاییز و برگ و حرف؛ بی تو خاطره و یادگار است، فقط یک آرزو و خیال است.
این کفش‌ها را از پایم درآور جانان!…
پرواز بدون بال معنی ندارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آروم کنار دیوار بر روی زمین سر خوردم و زانو‌هایم را بغل گرفتم.
بغ کرده به چمدون آبی رنگ مامان که حالا پر وسیله و خرت و پرت شده بود، زل زدم.
برای بار چندم بغض کردم و زیر لب زمزمه کردم: واقعا داشت می‌رفت؟!
با شنیدن صدای قدم‌های تندش سرم را پایین انداختم و تند تند پلک زدم تا مبادا صورت گریانم مانع رفتنش شود.
– لیا نمیای بغلم؟!
با صدایش سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم ولی جوابی ندادم؛ می‌دانستم اگر کلامی بگویم اشک‌هایم غم سنگین قلبم را رسوا خواهند کرد پس در سکوت نگاهم را به چشم‌هایش دوختم و قلبم را میان تار موهایش برای آخرین بار جا گذاشتم.
دقایقی بعد نگاهم را از صورتش بر روی زمین سر دادم و بغضم را پس زدم.
دستانم را بر هم گره زدم و دل وای بلندی گفتم چگونه طاقت بیاورم نبودنش را؟!
ساده بود اگر تصور می‌کردم ساعتی ندارمش، اما در این واپسین لحظاتم چگونه مفهوم سنگین برای همیشه را هضم کنم؟!
وقتی دید جوابش را نمی‌دهم بغض کرد و به سمت اتاقش پاتند کرد و من بغضم انگار امشب قصد دریدن هنجره‌ام را داشت پس ترسان با قدم‌های تندی روانه آشپزخانه شدم، اگر گلویم از درد مرا مجال حرف زدن نمی‌داد چگونه حسرت خداحافظی آخرین لحظه را تا پایان عمر با خود می‌کشاندم!؟
– لیا مامان؟
لیوان آب را به کناری گذاشتم و با داد به بغض‌هایم هیس بلندی گفتم! تاب بیاورید از این خانه که رفت قول می‌دهم تا شب برایتان ببارم؛ قول می‌دهم از درد دوری‌اش جان دهم!
فقط شما را به جان قلبم سوخته‌ام آبرو داری کنید که دست کم بتوانم لبخند کمرنگی بر لب بنشانم! نگاه گریان مادرم نباید هرگز آخرین تصویر من از او باشد!
در جوابش به سختی منحنی نامفهمومی بر لب‌هایم نشاندم و گفتم: بله مامانم؟
خدا می‌داند جان دادم تا جوابش را دهم! خدا می‌داند بارها تنم به خاموشی گرایید تا بغض‌هایم را از اویی که هم درد هم درمانم بود از این جا تا همیشه مخفی کنم!
– مامان رو بغل نمی‌کنی؟!
بغضم تاب تحمل نداشت اگر مرا در آغوش می‌کشید رسوای عالم می‌شدم پس بی‌مکث به تن محتاج آغوشم فرمان سکوت دادم و ناله‌هایش با بستن چشم‌هایم به کناری زدم.
با لرزشی که ناشی از بغض بود گفتم: من… من کا… کار دارم… ما… مامان!
قلبم بار ها نالید و از قساوت بی‌جایم اشک ریخت، ولی من بی حس نگاهم را به آن آبی بد ترکیب دوخته بودم همان که کودکانه او را مقصر رفتنش می‌دانستم!
لحظه تصمیم کودکانه‌ای بر اندامم سایه انداخت اگر آبی بدترکیب را می‌سوزاندم می ماند؟! قول می‌داد تنهاییم نگذارد؟!
بغض جان گدازی در گلویم نشست؛ اصلا اگر همه چمدان های بد ترکیب عالم را می‌سوزاندم، قول می‌داد از این جا تا آخر بماند؟!

چمدان بد ترکیب به دنبالش سر خورد و در صندوق عقب تاکسی جا گرفت و بغض من شدید تر چنگال‌های سرخش را بر گلویم نشانه رفت.
تمام احساسم جیغ می‌کشید و خودش را به در و دیوار قلبم می‌کوبید.
تمنای آغوشش را داشت اما من مصمم نادیده‌اش می‌گرفتم هرگز حاضر نبودم؛ این بغض سنگین را خرج آغوشش کنم!
مسخره‌ام می کنید اگر بگویم حسادت می‌کردم به آن آبی بدترکیب که اورا کنارش دارد؟! یا که به آن تاکسی زرد که تن عزیز مرا در آغوش کشید!؟
اصلا دیگر از این جا تا همه عمرم رنگ‌های زرد و آبی را دوست نخواهم داشت؛ آن ها زشت ترین رنگ‌های عالم هستند!
تاکسی که به حرکت در آمد؛ قلبم ثانیه‌ای از کوبش ایستاد، پر بغض لبم را به دندان کشیدم و زیر لب با بغض نالیدم: رفت؟!
رنگ امید به قلبم تابید وقتی چند لحظه بعد تاکسی از حرکت ایستاد در طرف او گشوده شد.
با نگاه پر بغض آغوشش را باز کرد و نالید: بیا عزیز مامان!
فقط نگاهش کردم و با بغض هر دودستم را بر روی لب‌هایم فشردم.
اشک نگاهم را تار کرد و او دوباره نالید: بیا مامان، بیا عزیزم!
قدمی جلو رفتم و اشک‌هایم با وجود مقاومتم جاری شد و با هق هق آرام ایستادم؛ دست خودم نبود که قدم‌هایم یارای رفتن نداشت. انگار پاهایم با چیزی به زمین دوخته شده بود که قادر به حرکت نبود!
حالم را که دید قصد کرد به سمتم بیاید در انتهای خیابان دوید و پر بغض گفت: دارم میام مامان، صبر کن!
اگر بگویم روحم با تنش که به آسمان پر زد همزمان از تنم رفت باورم می‌کنید!؟ تنم جان داد وقتی تنش با آسفالت خیابان ساییده شد و خون از میان لب‌هایش جاری شد!
قلبم از کوبش ایستاد وقتی با این همه خود را روی زمین کشاند و بی‌توجه به صدای داد یاابوالفضل راننده دستانش را به سختی از هم گشود و با بغض گفت: بیا مامان، بیا!
اشک‌هایم صورتم رو در برگرفت و با هق هق داد زدم: مامان!
همزمان سمتش دویدم و محکم تنش را با همه سیزده سالگی‌هایم به آغوش کشیدم به سختی محکم بغلم کرد و سرش میان موهای خرمایی‌ام گم شد؛ زیر گوشم آروم ولی پر بغض زمزمه کرد: دوس… دوست…دا …رم … عز… یز ما… مان!
با هق هق محکم تو آغوشم فشردمش. تنش می‌لرزید و حلقه‌ی دستش دور تنم هی شل تر می‌شد؛ نه من این را نمی‌خواستم.
زیر لب با بغض گفتم: منم دوست دارم مامان!
انگار تا همین جا تاب ایستادگی داشت که لبخند کمرنگی بر لب‌های خونی‌اش نشست و دستش آرام از دور تنم سر خورد.
با ترس محکم‌تر بغلش کردم و با بغض و دلهره گفتم: نلرز مامان ببخشید سردته!؟ محکم تر بغلت کنم آروم می‌گیری؟!
جوابم را نمی‌داد و تنش سرد تر می‌شد؛ درست عین یه تیکه قالب یخ!
محکم‌تر بغلش کردم و زیر لب با هق هق ادامه دادم: محکم تر بغلت کنم قول می‌دی نری مامان؟! مامان ببین بغلت کردم مگه از صبح نمی‌گفتی بیا بغلم!
با داد هق بلندی زدم و گفتم: ببین این بار تو بد قولی کردی ها! من بغلت کردم، ولی تو بغلم نمی‌کنی!
جوابم را نمی‌داد؛ انگار تمام سکوت‌های عالم در هنجره‌اش انباشته شده بود و او میلی برای حرف زدن نداشت.
با ترس سرش را از آغوشم بیرون کشیدم و صورتش را نوازش کردم؛ بغضم مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و به قصد خون و خون ریزی جلو می‌آمد.
آرام خون‌های صورتش را کنار زدم و روی چشم‌هایش را بوسه زدم از این کار بدش می‌آمد امکان نداشت چشم‌هایش را بوسه باران کنم و با داد نگوید نکن! امکان نداشت!
با پشت دست دستی به صورتم کشیدم و با هق هق ضربه آرومی به قلبم زدم.
– مامان بین قلبم بی تو ضربان نداره! مامان نترسی‌ها اگه تو برگردی پیشم دوباره می‌تپه، برگرد خب؟
چشم‌هایم را بر روی هم فشردم و هم زمان با سیل اشک‌هایم با بغض جیغ کشیدم: مامان، باشه؟!
وقتی جوابم را نداد دستم را روی قلبم فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا سنگ کوب نکنم اگر مرا در این حال ببیند می‌ترسد، می‌ترسد!
درد قلبم عمیق و عمیق‌تر می‌شد؛ نفسم به سختی از میون لاشه‌های قلبم بیرون می‌آمد، شاید قلبم نیز به این باور بود که این آخرین تپش از ضربان خیس زندگی من است.
دستم را محکم تر روی قلبم فشردم و نگاهم را به آسمان دوختم که کم کم باران شدیدی بارید و تمام سر و صورتم خیس شد.
صدای آژیر آمبولانس و دست‌هایی که تکانم می‌داد، نمی‌توانست دلیلی باشد که نگاه خیس و منتظرم را از پهنه آسمان جدا کنم؛ من باید برای بار آخر هم شده می‌دیدمش! ساده که نبود تمام هستی‌ام را به او سپردم!
مصمم نگاهم رو با وجود درد قلبی که هی عمیق تر می‌شد به آسمان دوختم و بالاخره با دیدن نگاه گرمش میان بوم آسمان در اوج غم پر بغض خندیدم و مشت آرومی به قلب خاموشم زدم.
– دارم میام مامان، ببین دل خدا واسم سوخت! منم دارم میام!

#پایان✨

 

من این داستان کوتاه رو تقدیم می‌کنم به کسانی که به هر دلیلی از داشتن این نعمت بزرگ محروم و رنجورن!
تک تک کلمه‌های این داستان کوتاه رو با بغض و تموم احساسم نوشتم. انتظار هم دارم تونسته باشم تلنگری هم برای تو باشم که اگه اونی که ملیون‌ها بشر ندارن رو کنارت داری هیچ وقت رهاش نکنی و قدرش رو بدونی!

به قلم: آریستا

 

جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم و فنجان را روی میز گذاشتم و به آینده ی نامعلومم فکر کردم…
قرار بود همیشه پرونده ها را مرتب کنم؟ نه وقتی برای خوش گذارانی دارم، نه وقتی برای استراحت! از دیشب مشغول مرتب کردن این پرونده ها بودم.
حسابی خسته بودم و به یک خواب آرام بدون حاشیه محتاج بودم.
نگاهم را از پرونده ها گرفتم و به پنجره دوختم، از بس به پرونده ها نگاه کرده بودم‌، چشمانم دو دو زد.
از جایم بر خاستم و به سمت آینه رفتم، چشمانم از شدت بی خوابی قرمز شده بود.
دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و فشاری به شقیقه ام وارد کردم؛ سر گیجه امانم را بریده بود.
با صدای زنگ در، قیافه ام را مرتب کردم به سمت در ورود رفتم و در را به آرامی باز کردم، پست چی با دیدن من سلامی کرد، من نیز به به تکان دادن سرم اکتفا دادم؛ پاکت سفیدی رنگی که به نظر رسید دعوت نامه عروسی باشد را به سمتم گرفت.
لبخندی به فرد ناشناس زدم و زیر لب تشکر کردم، در را بستم و به سمت اتاقم پا تند کردم.
کنجکاو پاکت را باز کردم؛ با دیدن اسم شخصی که روی کاغذ نوشته ناباورانه دستم را گوشه ی لبم گذاشتم، این امکان نداشت! حتما اشتباه شده است!
پاکت را چند بار از نظر گذراندم؛ شاید اشتباهی شده، دلم می خاست تمام این ها یک شوخی باشد؛ از آن شوخی های مسخره و بی مزه نیلوفر که هر دفعه با کلمه بی نمک ضایع اش کنم و در آخر کلی بخندیم.
اما نه! انگار همه چی واقعی بود. نه خبری از شوخی و مسخره بازی بود و نه خواب و خیال!
و من دوباره ضربه خوردم، دوباره رنجیدم دوباره زخم خوردم!
از رفیقم خواهرم کسی که در تمام سختی هایش کنارش بودم پا به پای غم و غصه هایش غصه خوردم.رفیقی که اگر یک روز نبود شبم صبح نمیشد حالا از پشت خنجر فرو کرد! به من خیانت کرد!
***
با بهت و ناباوری به جایگاه عروسی خیره شده بودم که با لبخند به هم دیگر نگاه می‌کردن.
عشقی که در چشم هایشان موج می‌زد، من را به شدت آزار می داد.

به این فکر بودم که آیا من فقط برای سرگرمی آن بودم؟!
گوشه ای بودم که آن ها به من دید نداشتن.
امکان نداشت همانی باشد که می‌گفت
” به مولا تنها صاحب قلبم تویی! ”

با چشم هایی اشکی، نگاهم را از کبوتر های عذابم گرفتم و با قدم های سستم آن محل عذاب آور را ترک کردم.
قطره های باران دانه دانه روی صورتم می فرد می آمدند.
نمی دانستم این خیسی صورتم بخاطر اشک هایی که ریختم بود یا دانه های باران!
سرم را به سوی آسمان بلند کردم و چشم هایم را بستم.

“ببار باران”
“که امشب پر درده”
“ببار باران”
“چقدر دنیا نامرده”
“ببار باران”
“دل من داره می‌میره”
“ببار باران”
“داره اشکم می‌ریزه”
“به آنان که قول ماندن دادند؛ بگو… فقط خداست که ماندگار است”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


#داستان_کوتاه_تصادف

دخترک مداد شمعی های کوچکش را تند تند روی یکی از صفحه های دفتر نقاشی قدیمی‌اش کشید و رویاهایش را به نقش در آورد. وقتی نقاشی‌اش به پایان رسید، به مادرش که با دستمال پارچه‌ای و روزنامه به جان تنها پنجره‌ی ترک خورده‌ی پذیرایی دوازده متری خانه‌شان افتاده بود، گفت:« مامانی! خدا هم نقاشی می‌کشه؟!»
مادرش بدون هیچ تأملی و با تعجب از این سؤال دخترکش، فوری گفت:« وا! این چه سؤالیه مادر؟! معلومه که نه! خدا کارهای مهم تری داره.»
همین جواب مادر کافی بود تا غم در قلب کوچک، ولی وسیعِ دخترک لانه کند. آهی حزن انگیز کشید و دفتر نقاشی‌اش را به زمین انداخت و غمبار گفت:« چه حیف شد؛ اگه خدا هم نقاشی می‌کشید، من ازش می‌خواستم تا یه دونه بابای واقعی و یه خونه‌ی صورتی برای ما بکشه!»
پشت بند حرفش، لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و نگاهی به خانه‌ی صورتی رنگی که خودش را با پدر خیالی و مادر مهربانش در آن کشیده بود، کرد.
مادر که هم چنان مشغول پاک کردن لکه‌های پنجره بود با این حرف ناخودآگاه دستانش بی‌جان شدند و دستمال نارنجی رنگ را رها کردند. غبار قلبش کنار رفت و غمِ درونش پدیدار گشت. با این حرف دختر کوچکش، دوباره قلبش به آتش کشیده شد و قلب و جانش سوخت و خاکستر شد.
به عکس همسرش بر روی طاقچه که قاب عکسی قهوه‌ای رنگ آن را در بر گرفته بود، نگاهی عاشقانه کرد و به طرفش رفت. بالأخره بعد از دو سال روبان مشکی رنگ گوشه‌ی قاب عکس را کند و آن را به سینه‌‌ی پردردش فشرد.
دخترک تکیه‌اش را به پشتی رنگ و رو رفته‌‌ی زرشکی داد و ‌به مادرش نگریست.
برای چند لحظه سکوت در خانه فریاد زد و آرامش غوغا کرد. زنبق های باغچه‌ی کوچک حیاط، اندوهبار سر فرود آوردند و هاله‌ای از غم در چشمان دخترک و مادرش نقش بست. دخترک برای اینکه سکوت را بشکند، به طرف مادرش رفت و دامن گل‌گلی‌اش را کشید و یاد آوری کرد:« مامان، ببین عقربه‌ی کوچیک ساعت رفته روی اون عدد بالایی… دیگه باید گل‌ها رو بهم بدی.»
مادر لبخند محزونی به چشم‌های آبی دخترکش که از خودش به ارث برده بود، زد و قاب عکس را سرجایش گذاشت. دست دخترکش را گرفت و از دو لباسی که دختر پنج شش ساله‌اش داشت، پیراهن بنفش ژولیده‌اش را با شلوار کتان به او پوشاند. گیسوهایش را همان طور باز رها کرد و رزهای قرمز را به دستش داد و مثل همیشه با نگرانی توصیه های لازم را کرد. دوباره مثل هر روز در این ساعت مهر مادرانه‌اش برانگیخته شد و با دیدن دختر معصومش که باید هر روز به چهارراه می‌رفت و با دست های کوچکش گل دست مردم می‌داد و پول دریافت می‌کرد، آزرده خاطر گشت و قلبش از درد فشرده شد. مگر او چند سال داشت که باید غم بی‌پدری و بی‌پناهی را به دوش می‌کشید؟! این سؤالی بود که هر روز به سرش می‌زد.
دست دخترکش را بوسید و با قلبی به خاکستر نشسته او را راهی چهار راه کرد. دخترک هم که قلبی زلال و پاک داشت، با مهربانی گونه‌ی مادرش را بوسید و با خداحافظی از پله‌های زیرزمینی خانه‌ی اجاره‌ای شان بالا آمد. وقتی وارد حیاط شد چهره‌ی سرد و خشن صاحب خانه را که با سبیلی کلفت پر شده بود، دید. دخترک بدون توجه به او، در مقابل نگاه منجمد صاحب خانه که کنار باغچه نشسته بود و کبوتر بازی می‌کرد، از حیاط خارج شد و راه چهار راه را در پیش گرفت
آفتاب سر ظهر مرداد ماه اذیتش می‌کرد. لی ‌لی کنان از کوچه پس کوچه‌های جنوب تهران گذشت و وقتی به چهار راه رسید، با دیدن دوستش شبنم در آن طرف خیابان، گل از گلش شکفت و با هیجان و ذوق و بدون توجه به ماشینی که با سرعت قصد رد شدن از خیابان را داشت، به طرف شبنم دوید که ناگهان جسم نحیفش با ماشین پرادوی سفید رنگی برخورد کرد و پخش زمین شد!
همه با دیدن این صحنه آخ و آه کردند و به سوی دختر دویدند که معرکه‌ای مرگ آلود به وجود آمد.
راننده با اضطراب و ترس سریع از ماشین پیاده شد و کنار جسم بی‌جان دختر نشست. دستی به زلف قهوه‌ای دختر که گذر آرام باد تکانش می‌داد، کشید. با دیدن خونی که از دخترک می‌رفت، قلبش به درد آمد و عربده کشید:« چرا وایستادید؟! آمبولانس خبر کنید… آمبولانس خبر کنید.»
و چند بار حرفش را با نگرانی و خشمی بی‌نهایت تکرار کرد.
***
لباس صورتی رنگی که آقای دکتر برایش خریده بود را با ذوق و خوشحالی در ساک کوچک خود و مادرش جای داد و سعی کرد بدون استفاده از دست چپش که در تصادف ضرب دیده بود، زیپ ساک را ببندد. وقتی که کارش تمام شد، با خوشحالی و از فرط هیجان، تقریباً داد زد:« مامانی! من کارم تموم شد.»
مادرش از حیاط وارد پذیرایی شد. چشمان دخترکش از دیشب که شنیده بود، آقای دکتر برایشان خانه‌ای فراهم کرده، برق می‌زد. همان آقای دکتری که حدوداً چهل روز پیش با ماشین به دخترک بی‌نوا زده بود و حالا به بهانه‌ی جبران و برای جایگزینِ دو انگشت دخترک که در آن تصادف از دست داد و برای جبران چند روزی که در کما بود و مادرش صد بار مرد و زنده شد، به این دختر و مادر کمک می‌کرد، اما مادر خیلی خوب می‌دانست که این ها فقط بهانه‌ی این دکتر خیّر است که بدون منّت به این دختر و مادر کمک کند؛ مگر نه بهای دو انگشت و یک هفته ماندن در بیمارستان چقدر بود؟!
اینکه دخترک برای رفتن به خانه‌ی جدید، خوشحال و هیجان زده انتظار می‌کشید، خودش یک دنیا شادی برای مادرش به ارمغان می‌آورد.
از تماشا کردن دختر زیبایش که با آن سارافون شیک لیمویی زیباتر شده بود، دست برداشت و ساکشان را در دست گرفت. نگاهی به دور تا دور خانه‌ای که هیچ تعلق خاطری به آن نداشت کرد. همه‌ی وسایل جز یک ساک و یک قاب عکس متعلق به صاحب خانه‌ی بد اخلاقی بود که آقای دکتر اجاره‌ی عقب افتاده‌ی چند ماهشان را با او حساب کرده و خانم مادر را بیشتر شرمنده‌ی خودش کرده بود. دست دخترکش را گرفت و از خانه‌ای که فقط خاطرات بدش را زنده می‌کرد، خارج شد.
***
آقای دکتر از پشت عینک کائوچواش، نگاه مهربان دیگری به دخترک مشتاق انداخت و در قهوه‌ای رنگ واحد سوم را که حالا متعلق به مادر و دختر بود، باز کرد و هرسه وارد خانه شدند. مادر نگاهش را در خانه‌ی ساده، اما شیکی که با مبل های کاربنی و پرده‌ی ستش تزیین شده بود، گرداند. با دیدن خانه دیگر نتوانست شور و شعفی را که از دیشب کنترلش کرده بود را نگاه دارد و این شوق از چشمانش بیرون زد. فقط انسانی که در گذشته بی‌خانمان بوده، می‌تواند لذت و شادی داشتن یک سرپناه را توصیف کند.
مادر از پشت پرده‌ی اشک، دخترکش را می‌دید که در این لحظات شور انگیز از ذوق بالا و پایین می‌پرید و به گوشه و کنار خانه سرک می‌کشید. مدام از عموی دکترش تشکر کرده و ماچش می‌کرد.
دخترک با شادی وصف ناپذیری که داشت کنار مادر آمد و گفت:« مامان، دیدی خدا هم نقاشی می‌کشه؟ ببین یه دونه خونه‌ی قشنگ برای ما کشیده!»
به دختر نازنینش نگاه کرد که داشت لطف خدا را به او یاد آوری می‌کرد. خدایی که موقع تصادف دخترش به او شکایت کرده بود، بدون آن که حکمت آن تصادف را بداند. مادر فراموش کرده بود خدایی را که حواسش را معطوف بنده‌هایش می‌کند.
حال خدا خانه‌ای برای آن‌ها به نقش در آورده بود.
و شاید پدری به مهربانی آقای دکتر هم در این خانه می‌کشید؛ دکتری که دلش پرنده‌ای شده بود و در قفس چشم‌های مادر دخترک گیر افتاده بود. آری، آن تصادف عشق را هم به ارمغان آورد و خدا آن را در حصار بوم نقاشی‌اش اسیر کرد.
و چه زیبا بود این نقاشی مسحور کننده‌ی خدا!…

 

 

نویسنده: نرگس رهبر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا،
تو را از پس تیره‌ترین ابرها می‌بینم؛
تو را در طلوع روشنایی خورشید می‌بینم!
ای یارا، من تو را در لابه‌لای کهکشان‌ها نیز می‌بینم!…
پروردگارا،
تو را در ستاره‌ها جست‌وجو می‌کنم.
خدای من، این بندهٔ حقیرت، هرکجا که باشد تو را خواهد یافت؛
در اتاق تاریک و نمور کودکی‌اش،
در ذهن رویایی نوجوانی‌اش و
در شیرینی و شوق جوانی‌اش هم تو را جست‌وجو می‌کند!
ای خدا،
تو را در پیری و فرتوتی نیز می‌نگرم!
ای مصور، پس از این همه دیدنت، در لحظهٔ مرگ از من غافل مشو؛ بدان که در لحظه به لحظهٔ سال‌های عمرم تو را جست‌وجو کرده‌ام،
تو را در ابرها، اقیانوس‌ها، دریاها و قطرات کوچک باران نیز یافته‌ام…
ای یکتای من!…

گذرگاه عمر

نویسنده: لاو اسنایپر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخرین نظرات
  • Zahra : رمان خیانتکار عاشق فوق العاده قشنگ بود میشه جلدهای بعدشم بزارید ممنون...
  • Fati/: : واقعا چرا جلد دومش نیست کجا میشه پیداش کرد...
  • ادمین شماره2 : به‌زودی منتشر می‌شن برای دریافت فایل: تلگرامf_destroiyer روبیکا: @Roman_f_a...
  • f : عالی مایاس عزیزم❤...
  • Sahar : عالییییی بوووددد دمت گرم همینجوری ادامه بده واقعا حرف دل بود😍💜...
  • Asieh : خیلی قشنگ بود عزیز دلم، منتظری شعرای دیگتم عشقم😍😍...
  • نسترن شیرازی : چرا جلد دوم و سومش نیست؟؟؟...
  • شاداب : عالی بود رمانشون موفق باشید نویسنده خوب...
  • Keyvan : سلام من برنامه نویس اندروید هستم میتونم رمان های شما رو در قالب یک نرم افزار اند...
  • m.a : آفرین بر همکاران عزیز💜 کارتون فوق العاده بود💜💜💜...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده