معصوم ترکان

معصوم ترکان

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۳:۱۹
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان
  • چهارشنبه, 17 نوامبر 2021
  • 3:04 ب.ظ
  • شعر

دلبری از شهر یار

بسازُم خانه‌ای در این دیارُ
ببینُم دلبری از شهر یارُ

کاش ببینُوم خنده‌ای
از دلبرُم در این بهارُ

بکارُم سبزه‌ای در باغ یارُ
ببینُم سیمای ماهش در مه تارُ

بگیرُم دستی از دست بهارُ
ببوسُم پیشانی‌اش در شب بهارُ

شاعر: غریبه‌آشنا

 

 

نام رمان: تیامدا

نویسنده: معصوم ترکان

خلاصه: تیامدا به همراه برادر و مادرش به خانه‌ای جدید می‌روند، در همسایگی آنها نویسنده‌ای وجود دارد که باعث می‌شود در زندگی تیامدا اتفاق‌های عجیبی بیفتد…

 

 

 

نام رمان: هیدخ
نویسنده: گروه ارکیده
ژانر: درام، تراژدی

خلاصه: زندگی که در گرو دستان جوانی خام و نپخته باشد، عشقی تو خالی و کم دوام را به وجود می‌آورد. زندگی زیبایی دارند به شرطی که، تک‌تک ثانیه‌ها را غنیمت بشمرند. تلخی دردناکی کام شیرین جسور رمان را به تلخی می‌گراید، تلخی که شاید من و تو با خواندن جملاتش حسش نکنیم…

مقدمه:

راه و رسم زندگی با تو را خوب به خاطر دارم، زندگیِ که سراسیمه پر از شوق و اشتیاق بود.
زمان زیادی انتظارش را می‌کشیدم که زندگی‌ام را با تو آغاز کنم.
زمانی که دیدمت، ستاره‌ها را در برابر چشمانت به نظاره دیدم!
زمانی که می‌دیدمت، نمی‌دانم در من چه می‌شد! ولی از آخرین لحظه‌ای‌ که دیده بودمت بیشتر عاشقت می‌شدم و دوستت داشتم.
نمی‌توانستم یک لحظه نبودنت، دوری‌ات را بر جان خریدار شوم.
صدایت، نگاهت، لبخندانت جان بخشی می‌کرد بر زندگی من و من خوب درک می‌کردم که کنار تو آرامش ابدی در انتظار من است.
خوب درک می‌کردم که کنار تو زندگی‌ای پر از مهر و محبت در انتظار من است.
عشق را در چشم‌های مشکی رنگت می‌توانستم ببینم و بخوانم که چه‌مقدار دوستم داری!
زمانی که دیدمت، یک دل و صد دل به دلم نشستی و دگر بیرون نیامدی.
همه‌ چیز را به خاطر دارم مانند آن روزی که با صدای بم مردانه‌ات رو به من با عشق گفتی:
– ضحی جان از ته دل دوستت دارم.

 

نام رمان: سنتور یا ساطور
نویسنده: دلیز رضایی
ژانرها: درام_عاشقانه_طنز
خلاصه: یک خواننده‌ی معروف اما، تنها! سرنوشتش با یک قاتل از آن تنهاتر ولی غریبه که یکی از طرفدارای سختش هست گره می‌خوره. یک شخصیت خوب و معروف، کنار یک شخصیت قاتل ولی مهربان کشمکش‌های زیادی را دارند، عاشقی را بلد نیستند. اجباری و ناخواسته به یک ناکجاآباد تبعید می‌شوند…

مقدمه: شب که می‌شود، غریبانه تنهایی را در آغوش می‌کشم…
دست ماه که بر پیکره‌ی سردم گره می‌خورد، بوی تو را می‌بویم. ماه رمضان با خستگی خمیازه می‌کشد و من هر لحظه حضورت را تصور می‌کنم.
ماه است دیگر! چه می‌داند فراقت چه بر سرم آورده؟!

 

 

پرنیان پاکنهاد

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده