داستان اولین دیدار

داستان اولین دیدار

| دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | ۱۳:۱۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

اولین دیدار

در میان همهمه خیابان می‌ایستم و متوجه سنگینی نگاهش می‌شوم.
مستقیم به چشمانم زل می‌زند، من هم عقب نمی‌کشم، نگاهم را در چشمانش قفل می‌کنم، لبخندی یک‌وری بر لبانش نقش می‌بندد و ابروانش کمی بالا می‌پرد.
با اینکه اولین بار است که او را می‌بینم، حس خوبی ندارم، اما ترس به دلم راه نمی‌دهم، من از او قوی‌تر خواهم بود و او به‌زودی خواهد رفت.
همچنان به چشمانش خیره می‌مانم و عقب نمی‌کشم، او نیز مُصر‌تر به این نگاه خون‌آلود ادامه می‌دهد. لحظه‌ای می‌گذرد که حس می‌کنم به من نزدیک‌تر می‌شود؛ لحظه‌ای ترس و نگرانی وجودم را فرا می‌گیرد، اما مهارش می‌کنم و بی‌خیال و مغرورانه سرجایم ثابت می‌مانم.
همان‌طور که به سمت من می‌آید، دهانش به پوزخند گشادی باز می‌شود، انگار این آخرین اخطاری است که به من می‌دهد تا فرار کنم، اما من پر دل و جرأت‌تر از این حرف‌ها هستم که از غریبه‌ای این چنینی واهمه داشته باشم.
گام‌هایش را بلندتر بر‌می‌دارد و زبانش را بر دندان‌های نیشش می‌کشد.
حالا دیگر چیزی نمانده تا درست در مقابلم قد‌‌علم کند، به خود اطمینان می‌دهم آن، چیزی نیست که بخواهم نگرانش باشم و نمی‌دانم این شجاعت احمقانه‌ام از کجا نشأت می‌گیرد.
رخ به رخ من می‌ایستد، کمی از من قد بلندتر است، پیروزمندانه سرم را بالا می‌گیرم، اما چشمانش ناگهان کاملا تیره به نظرم می‌رسد، خالی از هرگونه احساس انسانی؛ نفس شوم و عمیقی می‌کشد، هُرم نفسش که به صورتم برخورد می‌کند دنیا دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود، درست همانند چشمانش.
غریبه را دیگر ندیده‌ام، اما هر لحظه پر دردی که نفسم به مرز بریدگی می‌رسد و مرگم را به چشم می‌بینم او را در جای جای وجود خود احساس می‌کنم.
چند هفته‌ای سخت و طاقت‌فرسا خود را در بیمارستان می‌یابم، و در بدترین شرایط با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنم.
اندکی که بهبود می‌یابم، متوجه می‌شوم، چه تعداد کثیری انسان در جهان، گول نگاه تیره او و شجاعت احمقانه خود را خورده‌اند و یا قربانی اشتباه دیگران شده‌اند.
هنوز هم گاهی تاریکی‌اش را در سینه‌ام احساس می‌کنم، غریبه‌ای که انگار قرار نیست هرگز از من و دنیایم جدا شود، و من تازه فهمیده‌ام نام موحش آن “کرونا” بوده‌است.

به قلم: المیرا قناد

https://tarcan.ir/?p=1256
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده