داستان صوتی جایی میان قلبم

داستان صوتی جایی میان قلبم

| دوشنبه ۸ آذر ۱۴۰۰ | ۱۵:۱۷
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

جایی میان قلبم

شاید جایی میان قلبش‌، در کنج سلول
نمور و تاریک تنهایی روی زمین نمناک‌‌‌چمباتمه زده بود؛ و پاهایش
به اسارت زنجیرهای زنگ‌زده وابستگی محکوم
شده‌بود. هرچه تقلا میکرد نمیتوانست
پاهایش را از شر آن قل‌و‌ زنجیرهای
پوسیده رها کند. بنابراین آرام گرفت‌و هراسان در‌ ودیوار کاهگلی‌ سلول را‌ از
نظر گذراند. و نگاهش‌ روی دریچه کوچکی افتاد که، اتاقک را با کورسویی از نور ماه روشن کرده بود. لحظات، با احتیاط و گویا پاورچین می‌گذشتند که
ناگاه درب سلول باز شد. و سایه هایی
از جنس رعب‌و، وحشت داخل شدند و به طرف او رفتند و اورا از زنجیر خلاص کردن؛ با پرده ای از جنس سیاهی‌ چشم‌های اورا بستند
و از آن سیاهچال خارج شدند.
صدای هو‌هوی باد و زوزه گرگ‌ها
گوش‌هایش را نوازش‌ می‌کرد. در جنگل‌ آرام قلبش که پوشیده از درختان سرو و کاج بود با‌ چشمانی مالامال از تاریکی با
اجبار آن سایه‌های‌ رعب انگیز قدم‌ برمی‌داشت و‌ بی‌ خبر از این اسارت بی معنی به سمت قتلگاه می‌رفت.
صدای جیر‌جیرک‌ها بیشتر از هرچیزی‌
اعصابش‌ را متشنج تر میکرد. تمام ماهیچه های بدنش‌ از شدت وحشت
منقبض شده بود. سایه‌ میثم را به جلو هل داد و آن پرده سیاهی را از چشمانش
کنار زد و اورا وادار کرد از چهار پایه بالا
برود و طنابی را دور گردنش انداخت،
اما میثم ناتوان همانند یک عروسک
نمایش که با ریسمانی اورا حرکت میدهند. اسیر ریسمان های وابستگی های توخالی بود و به دست آنها حرکت
میکرد. سایه‌ها حکم را قراعت کردند؛
حکمی که برای او صادر شده بود
به قتل رسیدن با همان کلاف های وابستگی بود که بر اثر زمان پوسیده و
نازک شده بود. میثم برای بار آخر جنگل
بی پایان قلبش را از نظر گذراند‌ و با خود اندیشید
اگر بخواهند با آن کلاف های پوسیده
وابستگی‌ به زندگی‌اش‌ پایان دهند، چند بار اورا‌ میکشتند. ؛ به یاد
نوازش‌های‌ پر مهر مادرش و چشمان غمزده‌ پدرش افتاد. بعد از او چه میکردند؟ ناگاه تلاش کرد و طناب هارو
پاره کرد خواست حرکتی کند که به زمین
افتاد پاهایش هنوز‌هم در بند اسارت زنجیر بود. مجدد به یاد کودک خردسالش افتاد بعد از او چه برسرش می آمد؟ کوشش بیشتر شد و پاهایش را از اسارت آزاد کرد. و همانند پرنده‌ای
رها شده از قفس به پرواز درآمد و به سرعت از آن قتلگاه فاصله گرفت.

به قلم: یاسمین کمال‌زارع

 

 

 

لینک های دانلود
https://tarcan.ir/?p=1367
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده