داستان مونیک

داستان مونیک

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۲:۳۲
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

عینک ته استکانی‌ام را از روی چشمانم جا‌به‌جا کردم؛ با نگاهی که کنجکاو بود به ژون خیره شدم.
– با توأم، میای؟
مردد شدم. لبم را با خجالت به دندان کشیدم، مادر محال است با رفتنم به پارتی موافقت کند. جدای از آن، با اینکه از کودکی در نیویورک زندگی می‌کنم تا با حال پا به کلاب و پارتی نگذاشته‌ام.
– هی مونیک؟ چرا جواب نمیدی؟
با نیشگونی که ژون از ران لختم گرفت، سریع نگاهش کردم. از اینکه بگویم نه از بچگی فوبیا داشتم. اما، الان تمام ترسم فقط خندیدن دوستان ژون که به همکلاسی جدید و دست و پاچلفتی خود که من باشم بخندند.
– م… من نمی‌تونم… بیام.
ژاکلین، دختر سیاه‌پوستی که با وضع نامناسبش کنار ژون نشسته بود با تحقیر مستانه خندید و پایش را روی کیف لوازم که روی پایم گذاشته بودم، گذاشت.
– ولش کنین این موش کورو!
با عصبانیت دندان‌قروچه‌ای کردم و کیفم را از زیر چکمه‌های کثیفش بیرون کشیدم‌؛ گرد و غبار رویش را تکاندم.
ژون با چشم‌غره به ژاکلین و بقیه که بی‌محابا با حرفش قهقهه می‌زدند نگاه تندی انداخت.
– کافیه! ژاکلین پاتو از روی کیف مونیک بردار!
جدیت کلام ژون باعث شد همگی سکوت کنند و پشت چشمی برایش نازک کنند.
صدای زنگ تعطیلی کالج که خورد، هر یک از بچه‌ها با عجله از روی نیمکت چوبی بلند شدند و در تکاپوی رفتن شدند. ژون کوله‌اش را که کنار نیمکت گذاشته بود را برداشت و روی دوشش گذاشت.
– هی مونیک! امروز ساعت نه کلاب سینیور لاب می‌بینمت.
با خستگی پوفی کلافه‌ای کشیدم. آه خدای من! حالا چطوری مادر را راضی کنم؟ چنگی به موهای طلایی رنگ و مرتبم کشیدم. اَه لعنت به تو مونیک!
از روی نیمکت برخاستم و با بی‌حوصلگی پایم را روی زمین کشیدم، تکه سنگ سیاه‌رنگ را با پوزه‌ی کفشم به جلو پرتاب کردم.
صدای همهمه‌ی بچه‌ها ما از درب کالج بیرون می‌رفتند همه جا را پر کرده بود. داخل کوچه پر از ماشین‌های والدین بود که به دنبال فرزندانشان آمده بودند.
– هی مونیک، دخترم!
سرم را بالا آوردم؛ اوه! مادر بود. این دفعه ماشین را آن‌طرف خیابان پارک کرده بود. لخ‌لخ‌کنان سمتش به راه افتادم؛ از بین انبوه بچه‌ها که به من تنه می‌زدند به ماشین سیاه مادر رسیدم.
خم شد و درب را باز کرد. با خستگی خمیازه‌ای کشیدم و درب را بستم. لبخند همیشگی مادر روی لبانش بود‌، با مهربانی راهی از موهایش را پشت گوشش انداخت و پرسید: از مدرسه چه خبر مونیک؟ همه چی خوب بود؟
دستانم را دور زانوانم حلقه کردم و به جلو خیره شدم.
– اوهوم، خوب بود.
ژون با دوچرخه‌ی مشکی رنگش هنوز نرفته بود و دقیقا کنار ماشین ما ایستاده بود. چشمش به من ما از پشت شیشه نگاهش می‌کردم افتاد، دستانش را دور دهانش قلاب کرد و با صدای بلندی گفت: قرار امروز یادت نره!
وای خدای من! مادر که این صحنه را دید با کنجکاوی سمتم چرخید و پرسید: میشه بپرسم چه قراری دارید؟
نفس تندی کشیدم و با پرخاشگری جواب دادم: خیر.
پشتی‌اش را به صندلی ماشین داد. لبخند تصنعی روی لب نشاند، ابرویی بالا پراند و گفت: هر جور راحتی!
***
همه جا بوی الکل می‌داد، رقص‌نور زیادی روشن بود و فضای تاریک سالن را روشن می‌کرد. موزیک بیس‌دار بلندی هم پخش می‌شد. دختر و پسرهای جوان که در حال رقص سالسا بودند و هر آن وول می‌خوردند‌؛ این فضا مشمئزکننده‌ترین جایی بود که دیدم. پیک‌های خالی ودکا که روی زمین ولو ‌شده بود و خنده‌های مستانه دخترها مرا به وحشت وا داشت. آستین گشاد و بلند کت فرانسوی‌ام را با استرس به دندانم نزدیک کردم. ژون و بقیه در شلوغی جمعیت به چشمم نیامدند، ترسیدم.
لمس ناگهانی شانه‌ام توسط کسی مرا بیشتر از حالی که دارم ترساند. ترسیده سمتش چرخیدم، یک پسر بدپوش و مست که چشمان سرخش از مستی زیاد خمار شده بود.
– مادمازل! افتخار یه دور رقص رو میدی؟
لحنش کشدار و زننده بود‌؛ با نگاه چندش‌آوری از او فاصله گرفتم. این بار ناگهان کمرم توسط دست کسی کشیده شد. با ترس جیغی کشیدم و دستش را پس زدم.
– اوه بیبی!
یک دختر مست و مو شرابی که با چشمان آبی خمارش یا نگاه سرخش به گونه‌هایم خیره شده بود. نه اینجا جای من نیست!
– هی مونیک؟ کجا می‌خوای بری؟
با صدای مادر و دستش که جلوی صورتم بالا و پایین می‌شد‌ به خودم آمدم. من داشتم چه می‌کردم؟ چشمم به درب منزل باز سالن که افتاد یادم آمد من برای رفتن به کلاب، از مادر داشتم اجازه می‌گرفتم. نفسی با آسودگی کشیدم؛ اوه مرسی خدا! خوب شد که نرفتم. درب را با لبخندی بستم و کت چرمی‌ام را از تنم بیرون آوردم و روی جالباسی گذاشتم.
– هیچی مام، داشتم بیرونو تماشا می‌کردم.

به قلم: دلیز رضایی

https://tarcan.ir/?p=1182
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
Parmida fathi
یکشنبه 8 آگوست 2021 | 7:03 ب.ظ

واقعا قشنگ بود ^^

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده