داستان همسر بی سر

داستان همسر بی سر

| دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | ۱۲:۴۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

دو هفته از رفتنت گذشته بود؛ فاطمه دختر کوچکمان چشم به راهت بود و بی‌تابی می‌کرد. ناگفته نماند خودم هم دست کمی از او نداشتم. در دلم آشوب بود، قول داده بودی زود برگردی اما نمی‌دانم چه شده که این‌قدر دیر کرده‌ای؟! همسایه‌ها احوالت را که می‌گیرند و از تو می‌پرسند: «احمد کجاست؟» لب فرو می‌بندم و هیچ نمی‌گویم، از این‌که شهادتت را به من بفهمانند متنفر هستم‌!
دیروز مادرجان که به خانه آمد فاطمه از تو از او پرسید؛ قلبم گرفت مادرجان هم شهادتت را باور داشت چون به او گفت: دخترم بابا رفته پیش خدا، هرگز نمیاد.
من که از فاطمه لجبازتر و یک‌دنده‌تر هستم با لجاجت انکار می‌کنم. دلم به آمدنت روشن است، همیشه می‌گویم: می‌دانم که احمد روزی برمی‌گردد.
خانواده دیوانه فرضم می‌کنند و با تمسخر می‌گویند: تو خود از فاطمه بچه‌تری که رفتن احمد را باور نداری.
اما من چیزی نمی‌گویم و باز در خود و تنهایی‌هایم فرو می‌روم. تلوزیون که روشن می‌شود و اخبار لعنتی خبر از شهادت شهدای مدافع را می‌دهد اعصابم آشفته می‌شود و تلوزیون را خاموش می‌کنم.
امروز که رو‌به‌روی قاب‌عکست با بغض نشسته‌ام و این حرف‌ها را برایت بازگو می‌کنم منتظر هستم؛ منتظر آمدنت که حسابی دیر شده است. تلفن که به صدا درمی‌آید سر تا پایم گوش می‌شود تا خبر آمدنت را بشنود؛ دخترمان هم به اطاعت از من چادری مشکی پوشیده و با غصه به لب‌هایم خیره است.
تلفن که تمام می‌شود فاطمه می‌پرسد: بابا اومد؟
لبخند غمگینی می‌زنم؛ آری پدر آمد، انتظارم پایان یافت. با چشمانی که از شوق آمدنت می‌گرید لب می‌زنم: فاطمه دخترم! بابا اومد.
دخترک ساده‌ی من شادمان می‌گردد و با خنده کلاه نقابت را با خود می‌آورد.
اخمی روی ابرو می‌نشانم احمد بی‌سر آمدی کلاه را چه کنیم؟ چگونه به فاطمه بگویم کلاه را نیاورد؟
با لبانی که از غصه می‌لرزد می‌گویم: کلاه رو چرا میاری دخترم؟
با لطافت کلاهت را در آغوش می‌فشارد و می‌گوید: بابایی زیر آفتاب سرش نسوزه‌، مگه یادت نیست بابا همیشه زیر آفتاب سرش می‌سوزه؟
دخترم کاش! کاش ندانی که پدرت سر ندارد! اشکی را که گونه‌ام را خیس کرده می‌بلعم و باز می‌گویم: دخترم! پدرت سر ندارد، همسرم بی‌سر به دیدارم آمده است.
اشک میان دو مروارید سبز نگاهش حلقه می‌زند، لبانش می‌لرزد و بغض می‌کند، کلاهت را به آغوشش می‌چسباند. لحظه‌ای قلبم برای دختر یتیمم می‌سوزد، او را در آغوش می‌کشم. بوی تو را می‌دهد‌؛ صبرش هم به تو رفته است که هیچ نمی‌گوید. شاید در شوک فرو رفته است. به آرامی و با لحن لطیفی صدایش می‌زنم: فاطمه جان! دختر گلم‌‌؟
بغضش می‌شکند و روی زانویم بنای گریه را برمی‌دارد. شلوارم از اشک‌هایش خیس می‌شود و اشک خودم هم روانه می‌شود…
تشبیه لاله می‌کنم چشمان یاس پرورت.
صدها ستاره می‌دمد در نگاه آخرت!
بوی جان می‌دهد هنوز تسبیح و مهر مادرت!

به قلم: دلیز رضایی

https://tarcan.ir/?p=1159
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
Roza
پنج‌شنبه 29 جولای 2021 | 1:47 ب.ظ

خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^*
بخاطر انتشار داستانتون در سایت تبریک میگم امیدوارم موفق باشید

[پاسخ]

دلیز
پنج‌شنبه 5 آگوست 2021 | 7:00 ب.ظ

سلام، تشکر از نظراتتون

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده