2021 سپتامبر

2021 سپتامبر

| دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | ۱۳:۵۱
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

شکوفه‌ی گیلاس

بالاخره رسیدیم. دست در دست هم همه‌ی راه را دویده بودیم و حالا نفس نفس می‌زدیم.
جلوتر رفتم. چشمانم از شادی برق زد و لب‌هایم به خنده باز شد. شهر زیر پایمان بود. خانه‌ها آنقدر کوچک شده بودند که بعضی‌هاشان به درستی دیده نمی‌شد و من در این فکر بودم که در هر کدام چه میگذرد.
نگاهت کردم. چند قدم عقب‌تر ایستاد بودی و من را نظاره می‌کردی. دستم را به سمتت دراز کردم اما یک قدم عقب‌تر رفتی و گفتی از ارتفاع می‌ترسی.
گفتم: اشکال نداره. بیا…بیا نگاه کن، خیلی قشنگه!
با احتیاط جلوتر آمدی و دستم را گرفتی. هنوز کمی می‌ترسیدی؛ اما هراست مانع دیدن صحنه‌ی لذت‌بخش روبه‌رویت نشد.
دستانمان را باز کردیم. گفتم: آماده‌ای؟
نفس عمیقی کشیدی و سرت را به نشانه‌ی تایید تکان دادی. فشار دستم را بیشتر کردم که از نگرانی‌ات کم کنم و بفهمی مانند همیشه کنارت هستم.
شمردم: یک
ادامه دادی: دو
به پایان رساندم: سه
و فریاد‌هایمان تمام شهر را پر کرد. فریاد می‌زدیم تا همه بدانند ما همراه هم معنی پیدا می‌کنیم و در کنار هم تکامل. باهم و برای هم!
دیگر وقتش رسیده بود. خورشید لبخند می‌زد. لبخند زدیم و پریدیم. پریدیم و پروانه شدیم. من سبز، تو صورتی. من جوانه‌ی سیب، تو شکوفه‌ی گیلاس!
هنوز لحظاتی نگذشته بود که تعادلمان به هم خورد و سقوط کردیم. نابلد بودیم و بی‌تجربه. ترسی که تمام وجودمان را در بر گرفته بود، با دیدن عقرب‌هایی که زمین را زرد پوش کرده بودند شدت گرفت. نیش‌های زهراگینشان را در انتظار رسیدنمان تیز می‌کردند.
اما تو خوب می‌دانی، ما اهل تسلیم نبوده و نیستیم. اگر اینچنین بود، گره دست‌هایمان تا به حال باز شده بود. پس با شدت هرچه تمام‌تر بال‌های خود را حرکت دادیم و دوباره به پرواز درآمدیم. اینبار اوج گرفتیم و عروج کردیم. به آسمان‌ها رفتیم و در تبسم خورشید گم شدیم!

به قلم: هیــماسـادات‌موسوے

 

 

من

من همه کس «من» بود، او کالبد مرا با وجودش از تنهایی بیرون آورد. در بین ازدحام جمعیتی که دورم بود، من تنها کسی بود که به من ایمان داشت، او می‌دانست اگر بارها زانو‌هایم زمین را بوسه بزند، چشمانم به باران طعنه بزند یا که گریبانم از حرف خون گریه کند، من بازهم در چند قدمی پایان اوج می‌گیرم. بال‌های من وسعت آرزوهایم را صدق می‌کند و اصالت من وابسته به هیچ یک از عقاید مردمی نیست. چیزی میان افکار من پروانه‌وار در گردش است و مبنای زندگی من همچنان در حین تغییر است…
اما باور‌های من فرسخ ها با همسالانم تفاوت دارد، چیزی میان دیدن و شنیدن یا خواندن و تجربه کردن!
در روزگاری به سر می‌برم که حوصله هیچ یک از معنویت های زندگی نیست و تنها خواب، خواب و خوابی به وسعت ادامه زندگی لازم است، ولی در همین حوالی خواب نیز از چشمانم ربوده شده و تنها تحمل برایم باقی مانده، من تحمل را ترجیح نداد من فقط راه دیگری نداشت!
شب که می‌شود، جمجمه‌ام از فرط افکار مزاحم ترک می‌خورد، گویا فردی در میان کوچه پس کوچه‌های مغزم با هر نفسش مرا سرزنش می‌کند و من در اجتماع بیش از خودم نفس کم می‌آورم.
نمی‌دانم از کی یا کجا؟
اما همچنان در پی انزوا میان مردم می‌گردم، ولی بازهم در پی حقیقت، میان همین مردم سرگردانم…
زندگی‌ام سرشار از اما و ولی و شرط تا نخواسته رویاهایم را فدا نکنم. آرزوهایم با تنش‌های امروز جامعه نمی‌سازد، من برای آرزو‌هایم دو بال و یک کتاب می‌خواهم آنچنان که در میان ورق‌های کتاب سفر کنم و در سکوت و تاریکی‌ای میان نور، به بی‌نهایت واژه‌ها برسم.
آنقدر برای رسیدن به آرزوهایم امید دارم که هر صبح با نفس آرزوهایم چشم باز می‌کنم…
گویا در مسیر پیدایش گوش شنوا، حرف‌هایم را جای گذاشته‌ام که این چنین سکوت تمام مرا در آغوش کشیده. سکوت‌ اعتبار انسان‌ است و من یکی از معتبرترین‌های این دیار هستم!
«من» خوب بلد است حالم را خوب کند، خوب بلد است از منجلابی که برای خودم ساختم بیرونم بکشد.
«من» امشب من را نجات می‌دهد، مثل همیشه!

به قلم: ندا اصالت

 

 

آسمان سیه

یاد شب‌هایی که در کنارت به آسمان سیه پوش شب نگاه می‌کردیم، بخیر.
آسمان، امشب عجیب دلگیر است.
صدایت در ذهنم به یادم می‌آید که می‌گفتی: هر وقت به آسمان نگاه می‌کنم، یاد تو میوفتم آسمان قشنگ من!
کجایی که ببینی آسمانت طوفانی‌ست؟!
فردا برای همیشه از یکدیگر جدا می‌شویم، اما من این را نمی‌خواهم.
هیچ‌وقت نفهپیدم چه برسر عشقی که بهم داشتیم آمده است؟!
مگر می‌شود یک دفعه همه چیز تغییر کند؟!
عشق عمیق‌ات به بی‌احساسی و سنگدلی تبدیل بشود!
ای دل، باران اشک‌های من را نیستی که ببینی. چه بی‌رحم شده‌ای معشوق زیبای من!
می‌دانم دیوانگی‌ست با اینکه سرد شدی، رفتی و فردا به گفته‌ی‌ خودت همیشه از زندگی‌ام می‌روی، اما من دوستت دارم و همیشه خواهم داشت…
خانه بی‌تو زیبایی ندارد؛ تو رنگ شادی بخش خانه‌ی‌مان بودی، خانه‌ای که با عشق ساختیم.
آهی که از دل من می‌آید، با تو سخن‌ها دارد؛ اگر همه چیز مانند قبل بود؛ خوب صدایش را می‌شنیدی، اما الان گوش‌های قلبت سنگ شده است؛ دگر مهری ندارد.
کاش هرگز صبح نشود، کاش…
چه شد؟ چرا این‌گونه شد؟ ذهن و قلبم را به درد می‌آورد. به غیر از آن، حرف‌هایی که مردم پشت سرم برزبان دارند؛ دیوانه‌ام می‌کند.
انگار آسمان تاریک شب، بخت سیاه من را نشان می‌دهد.
خدایا، خودت خوب می‌دانی که من در این جدایی ناعادلانه تقصیری ندارم.

به قلم: حانیه رمضان

 

 

شهروند

غریبی در شهرم، به هرسو می‌روم مرا از خود میرانن، چرا که متفاوت‌تر از آنها هستم.
دوست دارم شبیه آنها شوم، اما نمی‌شود!
دوست دارم مرا بپذیزند، اما نمی‌شود!
آخر گناه من چیست که نمی‌خواهند بینشان باشم؟!
گناهم فقط آن است که من از عصر تکنولوژی‌ام و آنها از عصر قجر.
اگر واقعا دلیلشان این است که باید یکی‌ از ما بمیریم.
چرا اصلا پیشرفت را قبول نمی‌کنند؟! شاید دلیلش خاموشی‌هایی در گذشته باشد، نمی‌دانم.
آری گذشته…
سال‌ها پیش، آن دور‌دورها، مردم با بی قفلتی برق را استفاده کردند، دیگر به جایی رسیده بود که برقی نداشتند، هوا آلوده شده بود؛ همه به این نتیجه رسیدند که همه چیز تقصیر لامپ‌هاست.
لامپ‌ها…
ما بی‌گناه‌ترین شی‌ها بودیم. مگر ما خودمان، خود را روشن می‌کردیم؟ مگر این ما بودیم که برق را تمام کردیم.
در همین به‌به‌ی زمان مردم با راهنمایی‌های چراغ‌های قدیمی، تصمیم گرفتند که ما را اعدام کنند.
یک به یک تمام لامپ ها به پای چوبه دار رفتند و مردند، اما منی که کودک بودم باقی ماندم.
از همان زمان به اسارت گرفتنم، تحقیرم کردند، آزارم دادند و…
پیر که شدم آزادم کردند، حال تنهاترین چراغ این شهرم…
دوست دارم دوستی پیدا کنم، اما کسی مرا نمی‌پذیرد، همه می‌گویند:
– تو بیگانه‌ای، از اینجا برو.
یا می‌گویند:
– ای بیگانه اگر نروی و خود را گم و گور نکنی خواهی مرد.
مرا از مرگ می‌ترسانند؛ مرگ! چه کلمه‌ی شیرینی برای منه تنهاست.
اشک‌هایم بر روی شیشه‌ام می‌چکد. چه سوزانند این اشک‌ها.
به سویی می‌روم و می‌نشینم، به آسمان خیره می‌شوم.
صدایی می‌آید، حتما آنها هستند، آمدند مرا هم مثل هزاران دوست و آشنایم بکشند؛ چه بی‌رحمند!
خود را آماده کردم که مرا با خود ببرند، این زندگی را می‌خواهم چه؟! شاید با مرگ من آنها درست شوند، خدا می‌داند.
به سویم آمدند و دستانم را گرفتند، هه حدسم درست بود.
به سمت چوبه‌ی دار بردنم، تمام شهر جمع شده بود.
گردنم را که در دار بردند بادی وزید و کل شهر خاموش شد.
تاریکی چه زیباست!
امیدی در دلم روشن شد، امید می‌گفت خود را روشن کنم تا آنها به خوب بودن من پی ببرند.
وقتی همه جا روشن شد به سمتم چرخیدند.
باورشان نمی‌شد که من تنهایی بتوانم آنجا را روشن کنم!
قاضی به سمتم آمد و طناب را از دور گردنم بیرون کشید، مرا به سمت جلوی صحنه آورد و رو به تمام مردم گفت:
– ای مردم، می‌بینید؟ ما سال‌ها در باد و باران و توفان در تاریکی سپر می‌کردیم، اما حال نیاز نیست.
می‌بینید که چگونه لامپ‌ها را قضاوت کردیم و آزارشان دادیم و در آخر کشتیمشان!
حال آنها هم شهروند اینجا هستند، هرکجا که باشند می‌توانند به اینجا آیند.
از خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم، خدایا از تو ممنونم.

به قلم: مریم پورسپاهی

گوینده: هستی صفری

 

  • جمعه, 24 سپتامبر 2021
  • 12:25 ب.ظ
  • شعر

عشق حسین

گر در روضه تو اشک نریزم چه کنم؟!
گر بر غم تو غصه نگیرم چه کنم؟!
بی عشق تو اگر روزی…
در این دیار بمیرم چه کنم؟!
یک حسین است و یک عالم…
گر بر غریب عالم نمیرم چه کنم؟!
لبیک یا حسین است همیشه بر لبم…
گر با پای پیاده سمت تو علم دست نگیرم چه کنم؟!

شاعر: غریبه آشنا

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده