داستان کوتاه

داستان کوتاه

| جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ | ۲۲:۴۱
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

تخریب‌گربا دقت به دبیر نگاه می‌کردم، طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و برایمان صحبت می‌کرد.
برایمان از جامعه می‌گفت، از دنیایی که از حالت واقعی تبدیل به دنیای مجازی شده؛ دنیایی که همه را از هم جدا کرده.
معلم به سمت تخته رفت و سیب کوچکی با سوراخ‌های روی آن روی تخته کشید؛ بعد رو به کلاس کرد و ادامه داد:
اگر دقت کرده باشید و یک سیب سوراخ را دیده باشید متوجه می‌شوید که این سیب را کرم خورده‌است.
و دوباره به سمت تخته رفت و کتاب‌هایی با سوراخ‌های کوچک و بزرگ بر روی آن، روی تخته رسم کرد.
– همانطور که گفتم کرم‌ها خوردنی شیرینی مثل سیب را دوست دارند، درون سیب نفوذ می‌کنند و آن را می‌خورند.
یکی از دانش آموزان بلند شد و پرسید:
– اما خانم، این که سیب نیست، کتاب‌ است!
معلم قدمی برداشت، نفسی کشید و آن را پر قدرت به بیرون فرستاد و پاسخ داد:
کتاب شیرین‌است، درست مثل یک سیب، سیبی که کرمی درون آن نفوذ کرده؛ آدم‌ها مثل این کرم‌ها هستن، کتاب را با خواندن می‌خورند و در پوست و گوشت استخوانشان می‌فرستند، اما تفاوتی بین کرم و انسان است؛ انسان برای افزودن به دانش‌هایش و فهمیدن دنیای اطرافش و بسیار بسیار چیزهای دیگر کتاب را می‌خورد.
دوباره دانش‌آموزی بلند شد و پرسید:
– اما خانم، اگر یه کرم از سیبی خارج شود قطعا درون دل سیب دیگری نفوذ می‌کند؛ به این نتیجه می‌رسیم که انسان‌ها هم مثل کرم‌ها از درون این کتاب‌ها خارج می‌شوند، اما به کجا می‌روند؟
معلم، غمگین کتابش را روی میز گذاشت، به پشت میز حرکت کرد و روی صندلی‌اش نشست.
– به درون چیزی نفوذ می‌کنند که در ظاهر شیرین است و خوشمزه، اما در باطن یک تخریب‌گر هستند.
تخریب‌گری به نام موبایل یا گوشی همراه!
در بین حرف‌های معلم پرسیدم:
– اگر موبایل هست، پس شیرینی‌اش کجاست؟
– موبایل ارتباط را بین دو یا چند نفر را سرعت بخشیده، بهترین امکانات را دارد، میتوانی شخصی را از کیلومتر ها آنورتر ببینی و چیزهایی از این قبیل.
– پس کجایش تخریب‌گر هست؟
خودم جواب را می‌دانستم اما بازهم می‌خواستم از زبان معلم بشنوم.
– آنجایی که دور از خواهرت، برادرت، پدر و مادرت می‌شوی به جرأت می‌توان گفت که تو و زندگیت تخریب شده‌اید.
آنجایی که تمام زندگی‌ات می‌شود گوشی و صحبت و چت کردن آنجا زندگی‌ات تخریب می‌شود.
آری راست می‌گفت، گوشی‌هایی که پس از ورود به زندگی‌ما خوشی‌های واقعی را از ما سلب می‌کند، مارا از دوستان و خانواده‌مان دور می‌کند و ما را فردی گوشه‌نشین و تنها می‌کند؛ همان گوشی‌هایی که دیگر کسی تمایل به صحبت‌های دسته جمعی را ندارد و باعث شده‌است دیگر خانواده‌ها به دور هم جمع نشوند.
کاش روزی دوباره به دور هم جمع شویم، شاد و خندان دور هم بگوییم و بخندیم و فردی گوشه‌نشین و تنها نشویم.

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

 

باد موسِمی
وقتی باد موسِمی برای عشق اولش می وزید و گاه و بی گاه باران خدادادی می بارید، دخترک زبان بسته که موهای ژولیده و پولیده اش در نسیم باد بهاری به وزش در می آمد؛ اَشک هایش سرازیر می گشت و با خود می گفت:《ای کاش می شد در تنگ نای درّه دلم، شیرجه عمیقی می زدم تا در آن به اوج تاریکی شب، وصال هیچ جسدی از من باقی نماند!》
همان طور که اَشک هایم را پاک می کردم، به سمت درخت بزرگی که در مزرعه نیمه سوخته مان بزرگ و پُربار گشته بود رفتم و به تنه درخت نگاهی انداختم؛ خط های راه راه و زِبر و دُرشت و به رنگ تیره خاکی و یادگاری ای که من و پسرک چهار ساله الیٰ پنج ساله که به شکل قلب کوچکی که قلب هایمان را بهم داده باشیم کشیده بودیم، همان روز هم با هم سوگند درون عشقی خواندیم که هیچ وقت از هم جدا نشویم دستی به آن یادگاری زدم و کشیده خودم را روی زمین سرد واگذار نمودم.
همانطور که پاهایم و دستم هایم را مانند چارچوب قفلی و سَرم در میانش قرار گرفته بود به خواب عمیقی رفتم.. .
با پتویی نرم از خوابِ بچگی ام پریدم و به اطرافم نگاهی انداختم؛ با دیدن اتاق کوچک رنگی و سه تا پنجره کهنه و قدیمی از جا بلند شدم و پنجره ها را یکی یکی باز کردم با دیدن، خورشید درخشان که در حال غروب دل انگیزی بود و به نحوه احسنت دیده می شد نگاهی کردم.
لبخند رضایتی در گوشه لبم نشست.
با صدای بلند که در آن موقع پرندگانی به سوی
غروب خورشید پرواز می کردند، گفتم:
– پرنده ای که زمین را ترک می کند؛ آرزوی پرواز روی دریاهای دورست را دارد، بال هایش باز نیست… فقط می تواند بماند و ناامیدانه پرنده های دیگر را تغییب نماید.
منتظر تغییر فصل بمان پرنده های مهاجر بر می گردند، آسمان مدت هاست که منتظر این لحظه های باد می ماند…
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می‌وزد…
فکر می‌کنی پرنده‌ها خسته نیستند؟!
فقط دنبالشون برو چون بالاخره یک روزی
همه مان می فهمیم که ما عاشق همدیگر بودیم!
پس برگرد به خانه و غرورت را کنار بگذار…
نقش بازی کردن را بس کن.
باد موسِمی از اعماق آسمان به دریا می وزد.
عشق و آزادی کدامشان سخت تر می باشد؟!
بدون دونستن آینده…
مثل دلفینی هستم که پیش بینی نمی‌کنم
توی دریا گم بشم.
دلفینی که هیچ وقت با گم شدنش کنار نمی‌آید.
عشق در اعماق آسمان‌هاست…
این گونه عشق اولم را گویا نگار کردم!

به قلم: زهراحیدری

 

سکوت باران
کودکیم درد بود و بس…! حسرت پشت حسرت… رنج پشت درد… آوارگی و فقر، زندگی مصیبت‌بار…
با بغض و دلی خسته از خونه بیرون زدم؛ مثل همیشه دسته‌های گل لیلیوم رو از رقیه گرفتم و به طرف خیابون رفتم.
اشک‌هام مثل همیشه هوس باریدن کرده بودن، گناه من چی بود، که باید از پنج سالگی توی گرمای نفس‌بر و سرمای نفس‌گیر کار می‌کردم؟!
روزی صد نفر بخاطر فقیر بودنم تحقیرم می‌کنن و هزار تا تهمت بهم میزنن؛ به هزار مکافات جلوی خودم رو گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و دستی به روسری کهنه‌ام زدم.
هر وقت به بچه‌های هم سن و سال خودم نگاه می‌کنم، حسرت عجیبی دلم رو پر می‌کنه…
دلم برای بابام خیلی تنگ شده، چرا رفت و ما رو تو این بدبختی تنها گذاشت؟! بابا تو که نامرد نبودی…
پوزخندی میزنم، غم‌های من هیچ وقت تمومی ندارن، هر دقیقه یه چی بهشون اضاف میشه و روی هم تلنبار میشن…
گل‌ها رو توی دستم جا به جا می‌کنم و به راهم ادامه میدم. بی‌خیالی چه سخته…
سر چهارراه میر‌سم؛ بسم‌الله‌ای میگم و منتظر قرمز شدن چراغ می‌مونم.
تا قرمز میشه، بین ماشین‌ها میرم و شروع به فروختن گل‌ها می‌کنم.
به اولین ماشین که میرسم به شیشه‌ی دودی سمت راننده تقه‌ای میزنم. شیشه که پایین میاد، قیافه خانوم جوونی هم سن و سالای مادرم پیدا میشه…
عینکش رو بالا داد و نیم نگاهی بهم انداخت.
با سری افتاده، مظلوم و آروم ازش پرسیدم:
– یه گل می‌خرید؟
بعدش نگاهی کوچکی بهش کردم، باز سرم رو پایین انداختم منتظر موندم؛ با صداش لبخند ملیحی زدم و ذوق زده بهش نگاه کردم.
– سلام قشنگ خانم، بله چرا که نه… فقط صبر کن ماشین رو یه جا پارک کنم کارت دارم.
کنجکاو و مشکوک چشمی گفتم و به سمت پیاده رو رفتم. تمام مدت فکرم درگیر این بود که چه کاری میتونه با من داشته باشه؟ ما که دوست و فامیلی نداریم! هه… عارشون میاد حتی ما رو ببینن، چه برسه که بیان خونمون…
اون خانوم هم خنده‌ای کرد و بعد از سبز شدن چراغ راهنمایی اومد کنارم پارک کرد و از ماشین پیاده شد.
تازه تونستم نگاهی به تیپش بکنم؛ لباسای نو و گرون قیمت که از صد کیلو متری هم پولدار بودنش رو داد میزد.
لعنتی صداش چقدر قشنگ و خاص بود، انگار مجری یا گوینده بود.
نزدیکم اومد و با ارامش پرسید:
– اسمت چیه؟ خونتون کجاست؟!
با زبون لبای خشکم رو که ترک زده بودن تر کردم و جواب دادم:
– اسمم ماه هست…
دودل بودم که ادرس بدم یا نه؟ اصلا برای چی میخواد؟! سوالم رو به زبون اوردم.
با جوابی که داد، حیرون و متجب بهش نگاه کردم. چشمام پر از اشک شد و با خوشحالی و هیجان بغلش کردم.
– خب راستش من یه کارگاه دارم، نیاز به دو خانم دارم، یکی که خیاطی بلد باشه و یکی برای فروشنده…
دستاش دورم حلقه شدن و روی موهای مشکیم رو که همیشه پسرونه بودن بوسید و از خودش جدام کرد.
خنده‌ی نازی کرد و با انگشت شستش اشک‌هام رو پاک کرد.
دستش رو گرفتم و به سمت خونه بردم….
(ده سال بعد)
با یاداوری اون سال‌های پر از مصیبت و بدبختی قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد؛ بعد پشنهاد سالومه تو کارگاهش همراه مامان شروع به کار کردیم و الان خداروشکر وضع مالیمون خیلی خوبه و کم و کسری نداریم.
تونستم بدون هیچ نگرانی کنکور بدم و با رتبه‌ی عالی دانشگاه تهران قبول بشم…
دیگه حسرت هیچ چیزی رو نمی‌خورم، تنها جا بابام خیلی خالیه… کاش شده فقط یک بار بتونم ببینمش و بغلش کنم… حسرت ندیدنش هر روز بزرگتر از دیروز میشه… واژه‌ای که هجده ساله برام نااشناست… فقط پنج سال اشنا بودی و بس…! الان برام یه غریبه‌ی نااشنایی…
زندگی ما هم پر از سختی و عذاب بود، ما بچه‌های کار زندگیمون گفتنی نیست، تا حسش نکنی نمی‌فهمی ما چی میگیم…

به قلم: مهدیه کرمی(مهسیم)

 

 

به نام پدر

صبح یک روز پاییزی بود! باز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. برای رفتن به مدرسه آماده شدم. صورت مادرم را بوسیدم و از خانه خارج شدم.
امروز قرار است پدرم بیاید. کلی ذوق
و شوق دارم، حالم قابل وصف نیست؛ اما امروز بالاخره بعد از هشت ماه دوری انتظارم تمام می‌شود. درست است که بعد از چند روز دوباره می‌رود، ولی آنقدر دلتنگش هستم که مطمئن نیستم رفع این دلتنگی با فقط چند روز بودن پدرم برطرف شود.
نفسی راحت می‌کشم و از مدرسه خارج می‌شوم. هرچه به مادرم اصرار کردم که به مدرسه نروم و تا وقتی پدرم می‌رسد در خانه باشم، اجازه نداد و فقط این جمله را می گفت:«دخترم! قشنگم، پدرت دوست ندارد از مدرسه رانده شوی و اگر بفهمد
ناراحت و آزرده می‌شود… از اینکه تو در خانه مانده و از درس های عقب افتاده‌ای دلبندم!»
دیگر اصراری نکردم چون حرفش یکی بود!
از من اصرار و از مادر انکار؛ بگذریم!
سرکوچه ایستادم، به قدری عجله داشتم که نفهمیدم چطور مسیر مدرسه تا خانه را طی کردم. به خانه که نزدیک شدم، شاخه گلم را در دستم جابه جا کردم. استرس در شرایطی که داشتم عادی بود.
دست به سمت زنگ بردم اما با دیدن در که نیمه باز بود ابروهایم بالا رفت! انتظار داشتم زنگ بزنم و پدرم در خانه را به رویم باز کند، دست بر سرم بکشد و در آغوشم بگیرد.
آغوش امنی که ماه‌هاست از داشتنش محروم هستم و آرزویش را دارم. اما مشکلی ندارد، شاید خسته است! وارد خانه شدم، ازدحام جمعیت زیادی که در خانه بود استرسم را هزاران برابر کرد.
پدر بزرگم تا مرا دید نگاهش را بر زمین دوخت، مادرم روی مبل بی‌حال افتاده بود و یک سرم از دستش آویزان بود.
نگاه همه عجیب بود! دلسوزانه بود! مگر قرار نبود پدرم بیاید؟ پس چرا هنوز نیامده؟ چرا همه هستند جز پدر! چرا همه مشکی پوشیده اند؟
مادرم در لحظه سرش را بلند کرد و نگاهش در نگاهم گره خورد، تنها یک نگاه متعجب من تلنگری بود تا بغضش با صدا شکسته شود.
گریه می‌کرد و در میان گریه‌هایش گاهی با داد نام پدرم را صدا میزد.
ذهنم گنگ بود و توانایی درک موقعیت را نداشت! تا به این لحظه نفهمیدم اطرافم چه خبری است.
بی‌هوا به عکس پدر که روی میز خاطرات بود نگاهی انداختم روبان مشکی که بر گوشه قاب عکس خندان پدرم بود از حالت گنگ خارجم کرد!
انگار تازه متوجه شده‌ام که چه شده است، اگر بگویم دنیا در جلوی چشمانم تیره و تار شد دروغ نگفته‌ام، اگر بگویم دنیا بر روی سرم آوار شد دروغ نگفته‌ام!
خیره به عکس پدر اولین قطره اشک از چشمانم خارج شد و راه برای قطرات دیگر باز کرد، بر روی زانوهایم افتادم. دیگر توان سرپا ایستادن را نداشتم. آخر مگر یک دختر هشت ساله چقدر مقاومت دارد؟ تا اینجا که نمرده ام خیلی است.
هه! نمرده‌ام؟ همین الانش هم با یک مرده متحرک هیچ تفاوتی ندارم.
فرقم با یک انسان مرده این است که او روحش از تنش خارج می‌شود و نفس نمی‌کشد اما من دلم مرده است! روحم نیز همراه پدرم از جسم بی‌جانم پر کشیده!
چشم انتظاری سخت است و خبر اینکه باید به انتظارت اتمام بدهی و پشت و پناهی که مدتها منتظرش بودید دیگر نمی‌آید، سخت‌تر.
من می‌دانم جای پدرم در بهشت است؛ اما اینکه دیگر در هوایم نفس نمی‌کشد غم انگیزست. در زمان اسیریش دلم به این خوش بود که نفس می‌کشد که زنده است اما اکنون همین دلخوشی نیز از من گرفته شد.
شده‌ام دختر شهید!
چشم به هم زدم و مجلس سوم آمد. سومین روزی که من یتیم شده‌ام، سومین روزی که عشق و محبت و از همه مهمتر آغوش پر از امنیت و گرم و پدرم را برای همیشه از دست دادم.
باور کرده‌ام که دیگر قرار نیست با صدای آرامش بخشش اسمم را بر زبان بیاورد و شعر دختر بابا را برایم بخواند.
غرق در افکارم روی تخته سنگ حیاط نشسته بودم که دستی روی سرم نوازشگرانه کشیده شد، لحظه‌ای یاد پدر افتادم؛ او همیشه دست بر سرم می‌کشاند!
بغض به گلویم این بار محکم‌تر از دفعات قبل چنگ انداخت، اگر پدرم اینجا بود و می‌دید که بخاطر یک نوازش اینگونه بغض کرده‌ام.

می‌گفت:«عقده شده‌ای دخترک بابا؟»
و من در جواب حتما می‌گفتم بله، عقده‌ی آغوش دوباره‌ات را که دشمنان از من گرفتند دارم!
برگشتم تا صاحب دستی که پدرانه روی سرم نشسته بود و نوازشم می‌کرد را ببینم؛ این مرد همان دلاوری است که پدرم همیشه از شجاعت و ایثار و از خود گذشتگی‌اش برایم می گفت و من هر بار آرزو می‌کردم به همراه پدرم ببینمش!
حتی به یاد دارم که پدرم قول داد که وقتی برگردد من را به نزدش ببرد، حیف شد! حیف شد که پدر نیامد!
و بازهم این بغض مزاحم مهمان گلویم شد و طولی نکشید که شکست، دستانش را به طرفم باز کرد و من را به آغوش گرمش فراخواند و من از خدا خواسته سمتش پرواز کردم و دستانم را دورش حلقه کردم.
پدرم نبود اما آغوش پدرانه‌اش آرامم کرد،
آرامش و امنیتی در آن آغوش بود که دلم میخواست زمان بایستد و دنیا متوقف شود؛ چون که من تازه طعم آرامش را که چند مدت است به دنبالش می‌گردم پیدا کردم.
دختران بابایی هستند و من هم یکی از آنان هستم، دلم آغوش پدر می‌خواست و سردار آغوش نرم و محبت بارش را به من هدیه داد.

من را از خودش جدا می‌کند و بر پیشانی‌ام بوسه‌ی گرم می‌زند. احساس می‌کنم دل مرده‌ام دوباره زنده شد و روحم به تنم بازگشته!
***
یک‌سال گذشت و امروز تولد نُه سالگی من است، امروز روزیست که به تکلیف می‌رسم و درقبال دینم وظایفی پیدا می‌کنم!
اولین تولدی است که پدر حضور ندارد اما سردار سلیمانی جای خالی‌اش را برایم پر کرده است.
نوبت به کادو دادن رسید، کادوی سردار را در دستانم گرفتم‌ و باز کردم، مشتاق بودم ببینم چه برایم هدیه آورده است.
چشمانم گرد شد و تعجب کردم؛ اما خیلی زود لبانم به لبخند باز شد، هدیه‌اش به اندازه یک دنیا برایم با ارزش بود.
چادر! کادوی تولد نُه سالگی‌ام چادر بود و تصمیم گرفتم که منبعد راه حضرت فاطمه را پیش بگیرم و چادری شوم!
هنگامی که می‌خواستم شمع ها را خاموش کنم از من خواست آرزوی شهادتش را بکنم. دلم گرفت! قطره اشکی از چشمم خارج شد.
سردار حال پرشانم را که دید و شروع به قانع کردنم کرد. او برایم جای پدرم را پر کرده بود و حالا از من می‌خواست آرزوی شهادت پدرم را بکنم، هرچه کردم نتوانستم این آرزو را بکنم بنابراین تنها در دل گفتم:« خدایا هرچه می‌خواهد همان کن.»
آرزو کردم و شمع‌ها را خاموش کردم.

کجایی که ببینی دل من تنگ تو شد
قرار بر این نبود و باز دلتنگ تو شد
کجایی که ببینی فرزندان شهدای سرزمینت در فراقت، باز هم یتیم شده‌اند!
پایان️

به قلم: عسل باروتکوبیان

 

 

 

زمستان داغ
دستی روی پیشانی‌ام می‌کشم در این زمستان سرد، بدنم داغِ داغِ است؛ آخر وقتی سردم شده بود دستانم را با دستان کوچکش گرفت تا گرم شوم با اینکه دستانش از سرما قرمز بود و وقتی جلو آوردشان فکر کردم نتواند مرا گرم کند، اما حالا عرق می‌ریزم.
چشمانش را ریز می‌کند و می‌پرسد: گرمت شد؟
با شنیدن صدایش هول می‌شوم، زبانم در دهانم قفل می‌شود و فقط می‌توانم سرم را در برابرش تکان دهم.
لبخندی می‌زند و من حال خود را در برابر او نمی‌توانم بیان کنم.
این دختر، همان دختری است که نمی‌دانست محبت یعنی چه؟ همان که همیشه جواب سلام دیگران را به زور می‌داد و بعد به غار تنهایی خود فرو می‌رفت؟ چطور شده که حالا پیشنهاد مرا قبول کرده؟ با من به کافه آمده و این‌گونه به من محبت می‌کند؟
محبتی که به من دارد از گنجایش او بیشتر است و همین باعث می‌شود گاهی فکر کنم مرا دوستم دارد، یعنی… یعنی… چطور بگویم، گاهی فکر می‌کنم عاشق من است.
هیچ نمی‌گوید، هیچ وقت عادت به حرف زدن زیادی نداشته، همین که غیر از سلام کلام دیگری با تو صحبت نماید یعنی خیلی دوستت دارد و من حالا می‌فهمم که دلم را به سکوت این دختر باخته‌ام.
در چشمانش که زل می‌زنم، او نیز بدون خجالت در چشمانم زل می‌زند و شاید تمام این کارها تنها در یک جمله خلاصه شود.
” در کافه‌ای نشستیم، به یکدیگر نگاه کردیم و حظ کردیم‌.”

به قلم: مریم ندرلو

 

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده