آثار معصوم ترکان

آثار معصوم ترکان

| شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱ | ۰۱:۳۵
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

قلم‌موی طلایی

«گر نگهدار من آن است که خود می‌دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارم»

صبح زود با نوای دل‌انگیز مادر بیدار شدم؛ مادر همانند همیشه برایم لباسی آراسته آماده کرده بود. از روی گونه‌های مادر گل شکوفه چیدم.
چه صبح دلنشینی!
چند لقمه‌ای غذا خوردم و راهی اتاق نقاشی شدم. روپوش لک‌دار نقاشی پوشیدم و به بوم خالی نگریستم؛ مقدر بود این بوم خالی تراوش ذهن خلاق من را تجسم کند؛ قرار بود این بوم یکی از صدها بومی باشد که در نمایشگاه قرار می‌گیرد.
مداد بر روی بوم خالی به هنر‌نمایی پرداخت و تراوش ذهن بر بوم شناور شد. قلم را در جای خود نگه داشتم و تصوراتم بر روی بوم پیاده شدند.
تمام سعی خود را کردم تا تَرَک‌های پله‌ها همانگونه ظریف که در ذهن داشتم کشیده شود.
بعد از پله‌های سنگی ترک خورده‌ی شکسته و معلق به سراغ مسافر نقاشی رفتم. مردی با چشمان بسته و خسته از راه با کوله باری سنگین. خطوط چهره را رسم کردم به نحوی که خستگی مشهود باشد.
در میان آسمان ابر کشیدم؛ چقدر حواس ابر مهربان نقاشی به آدمک بوم جمع بود. مداد بر روی بوم لغزید و دستی مهربان از دل ابر پدیدار کرد.کم‌کم مدادم را به سوی مرد آوردم و کف دست را در قسمت شکسته‌ی پله و درست در زیر پای مرد قرار دادم، رقص مداد خطوط کف دست را رسم کرد؛ چه پله‌ی محکمی و چه قدر مهربانانه.
به بوم نگریستم؛ خیالم از بابت مسافر نقاشیَم آسوده گشت، دیگر سقوطی در کار نبود.
به سراغ رنگ‌هایم رفتم از روشن به تیره همه‌ی رنگ‌ها را داشت با کوچک‌ترین تفاوت از درجه. قلم‌مو را به یکی از روشنترین‌هایم آغشتم، با کمی تینر آن را کاستم. قلم موی طلایی هدیه پدر قبل از اعزام به سوریه و آخرین هدیه بود.
آسمان بوم رنگ گرفت، آبی و باشکوه، رنگ‌ها یکی پس از دیگری بر بوم لغزیدند و هنرنمایی کردند. ابرهای سفید درخشیدند و دست مهربان جان گرفت و پناه پاهای آدمک خسته شد و در آخر عصای آدمک را مشکی رنگ کردم.
عقب ایستادم و به تصویر نگریستم، صدای پدر در گوش‌هایم طنین انداخت؛ چه مهربانانه از مرحمت خدا و امدادهای پیدا و پنهانش می گفت، از کرامات بی‌بی زینب(س) و دردانه‌ی چهار ساله‌ی امام حسین(ع)، از توکل هم‌لشگرانش و در آخر همان عشق جسم پدر را پاگیر خاک سوریه کرد و همان جا ماندگار شد.

به قلم: مریم پورسپاهی(حوراسا)

 

 

 

 

درخت آلوچه

صدای غرشش تن دخترک را می‌لرزاند. دلش آغوش بی‌منت پدرش را می‌خواست تا که آرامش کند. دلش حرف‌های مادرش را می‌خواست تا صدای غرش را نشنود.
قلبش بی‌تابی می‌کرد، گویی می‌خواست خنجری شود و سینه‌ی دختر را بشکافت.
با لرز سوی پنجره رفت تا آن را ببندد، بلکه کمی صدا خفه شود. نزدیک شدنش به پنجره با رعد سفیدی که بر درخت پیر حیاط اصابت کرد، مساوی بود.
در لحظه خشک شد و در بهت فرو رفت. خش‌خش سوختن چوب‌های درخت که به گوشش می‌رسید همانند صدای خوردن چیزی توسط موشی بود. هر لحظه بیشتر می‌سوخت و تفاله‌هایش بر زمین می‌ریخت.
کمی بعد برفی کم‌کم بارید و زمین را خاکستری کرد اما برف که خاکستری نبود! پس ماجرا چیست؟! به برفی که در اتاقش می‌ریخت دستی کشید و با خاکستر درخت که هنوز سوزان بود رو‌به‌رو شد؛ خاکستری مثل برف اما برخلاف برف، گرم بود.
باز ترس در دلش رخنه کرد، مگر باران نباید سرخی گرمی درخت را خاموش می‌کرد. وقتی باران نتواند خاموشش کند پس مردم اصلا نمی‌توانند.
با دو به سمت درب خروج شتافت و سعی کرد از آن خارج شود. با خروجش میخکوب سرخی آسمان شد که از آن صدای غرش رعد و باران و در انتها خاکستر سوختن درخت می‌آمد.
آسمانی قرمز، عجیب زیبا بود!
بوی نم خاک که با بارش باران پیچیده بود بسیار تند بود. با استشمامش سرفه‌ای سخت و سنگین کرد که تا به حال نکرده بود.
پشیمان از استشمام هوا عقب گرد کرد تا از آن جهنمی که ایجاد شده بود فرار کند.
تندی هوا سوزشی در چشمانش ایجاد کرده بود و راه تنفس را بر ریه‌هایش بسته.
دل بی‌تابش برای سوختن درخت قدیمی آلوچه‌ی حیاط می‌سوخت. چه خاطره‌ها که با آن درخت نداشت حال تک به تک جلوی چشمانش می‌سوختند و خاکستری بیش نمی‌شدند.
می‌سوخت و دل دخترک بند بند می‌شد گویی که خاطراتش همراه درخت آلوچه نابود می‌شد.
پشت به درخت کرد و فرار کرد…

به قلم: مریم پورسپاهی(حوراسا)

 

 

 

 

پدربزرگ

(بر اساس داستان واقعی)

دوباره دعوا، دوباره جنگ، کار هر روزشان با پدر و مادرش همین بود؛ سر علایقش باید می‌جنگید و در آخر دعوا می‌کرد. هر بار هم گریه همدمش می‌شد.
با گریه دوید سمت تنها همدمش؛ در را باز کرد، سپس بهم کوبید و به سوی تخت شتافت. به یاد حاجی‌بابا افتاد که همیشه در این مواقع او را بغل می‌کرد و از او حمایت می‌کرد.
قطره‌قطره اشک از چشمانش سقوط کرد و صورتش را پوشاند. دستی به چشمانش کشید تا کمی از نم صورتش بگیرد، اما باز هم صورتش خیس از اشک شد!
چه سخت است که حامی‌ات بمیرد و تنها شوی؛ چه سخت است که تنها رفیقت بمیرد و همدم تنهایی نداشته باشی.
باز خاطراتش مثل تمام این سال‌ها جلوی چشمانش نقش بست؛ تمام آن خاطراتی که با حاجی‌بابا داشت.
دوست داشت به زمان بگوید به‌ایست تا همسفرت شوم، اما نمی‌شد.
خاطراتش یک به یک رد می‌شدند و هرکدام اشک‌هایش را بیشتر جاری می‌ساخت. به آن زمان رفت، به زمانی که او زنده بود، به زمانی که او هنوز به اتاق عمل نرفته بود…

*فلش بک*
– دخترم آماده شو باید بریم روستا.
با ذوق بالا پرید، دستانش را بهم کوبید و گفت:
– آخ‌جون روستا، مامان میریم پیش حاجی‌بابا و عزیز‌جون؟
مادرش تلخ خندی زد.
– آره عسل مامان میریم پیش حاجی‌بابا.
با سرعتی باور نکردنی بعد از شنیدن پاسخ مادرش به سمت اتاقش دوید تا حاضر شود. او عاشق پدربزرگش بود و همیشه پدربزرگش را تنها حامی خود میدید.
* * *
وقتی از در بزرگ حیاط به داخل رفت مثل همیشه حاجی‌بابا را دید که بر روی ایوان نشسته است و به بازی نوه‌ها می‌نگرد.
با طنازی زاتی‌اش به سمت حاجی‌بابا رفت، دستان چروکیده‌اش را در دستان کوچکش گرفت و بر صورت پدربزرگش بوسه‌ای کاشت؛ بوسه‌ای که نشانگر مهر و محبت و دلتنگی‌اش بود.
سلامی به حاجی‌بابا و دیگران داد و سپس دستان پدربزرگش را کشید تا به داخل خانه روند.
ندید که حاجی‌بابایش چهره درهم کرد، درد کشیدنش را ندید.
– مریم، دختر گلم، آرومتر، من دیگه جوون نیستم که پابه‌پات بدوم.
ایستاد، لبخندی جذاب زد و در انتها با مظلومیت زاتی‌اش پاسخ داد.
– چشم حاجی‌بابا.
با عشق به چشمان پدربزرگش نگریست و سپس در همان لحظه بوسه‌ای بر روی دستان پدربزرگش کاشت.
بوسه‌ای همراه با مهر و محبت.

*حال*
با یاد آن روز‌ها کمی دلش آرام گرفت و چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت؛ خوابی با دیدار پدربزرگش…

به قلم: مریم پورسپاهی(حوراسا)

 

  • چهارشنبه, 17 نوامبر 2021
  • 3:00 ب.ظ
  • شعر

دریا

دریای من، لازم است بگویم شده‌ای لیلای من؟
دریای من، اشک بر صورت روان است ای وای من

دریای من، آن موج‌هایت را چه کرده‌ای
موج‌هایت را نکند فروخته‌ای، ای یار من؟

دریای من، تو سوی ساحل می‌روی یا او به سوی تو؟
مـدام بـوسـه بر سـاحـل آرام مزن، دلـدار من

دریـای مـن، آرام به سـوی سـاحـل بیا
نکـند نـمک بر جانـش زنـی، رویـای من

شاعر: غریبه‌آشنا

 

 

 

تفسیر کوتاه
آن‌جا که هوس حکم بر عشق داد مردمانم را به دار افکندند و هنگامی که خورشید نتابید ماه را جایگزین کردند.
زنده بودیم و زندگی نکردیم، زندگی کردیم و زنده نبودیم. با حرف بهشت در جهنم می‌رقصند و سکوت‌هایشان فریاد می‌زنند. بینشان یک وجب فاصله به وسعت فرسخ‌ها دلتنگی تصرف شده و در همین حوالی بر جنس جسمشان پای می‌گذارند.
بعضا به سودای عاشقی چندین و چند معشوق دارند و گاهاً خدا را یاد کرده و چندی پس از رهایی شفقت او را از یاد خواهند برد.
کلماتی را معنی می‌کنند که هیچ‌گاه از آن نشنیده‌اند.
از ارواح مردگان می‌ترسند در صورتی که روزی هزاران بار جسد یک درخت را بی‌رحمانه مهمان سطل زباله می‌کنند و در پی کشف حقیقت همه چیز را انکار می‌کنند…
چندین مدل ساعت به دست می‌بندند و زمان را به غیب گویی دیگران صرف می‌کنند.
ننگ زشتی می‌دهند و ما سلیقه‌ی خداییم!
زبانشان از صداقت چیزی نمی‌داند، ولی در چشمانشان حقیقت‌ها دفن شده!
روشن فکران زیادی در جامعه‌شان حضور دارند که تنها چند ورق کتاب هم نخوانده‌اند، اسکلت همچون آدم‌هایی پر شده از ادعا، تنفر و تهوع!
آدم‌هایی که با تخریب و توهین به دیگران اعبار و شهرت را برای‌ خود به ارمغان می‌آوردند.
آن‌ها تنها موجوداتی هستند که در پی ادامه حیات، حیات دیگران را سلب می‌‌کنند.
و در آخر زندگی آن‌ها بر اساس تکرار، تکرار می‌شود بی‌آنکه بفهمند یا بخواهند.
آری آن‌ها نام اشرف مخلوقات را یدک می‌کشند!
این همه تئوری برای بی‌ثبات بودن آدمی کافی نیست؟!

‌به قلم: ندا اصالت

 

آخرین نظرات
  • امیر : عالی بود مریم انشاالله آثار های بیشتر...
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده