انتشار رمان در گوگل

انتشار رمان در گوگل

| پنج شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ | ۰۴:۱۴
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

جایی میان قلبم

شاید جایی میان قلبش‌، در کنج سلول
نمور و تاریک تنهایی روی زمین نمناک‌‌‌چمباتمه زده بود؛ و پاهایش
به اسارت زنجیرهای زنگ‌زده وابستگی محکوم
شده‌بود. هرچه تقلا میکرد نمیتوانست
پاهایش را از شر آن قل‌و‌ زنجیرهای
پوسیده رها کند. بنابراین آرام گرفت‌و هراسان در‌ ودیوار کاهگلی‌ سلول را‌ از
نظر گذراند. و نگاهش‌ روی دریچه کوچکی افتاد که، اتاقک را با کورسویی از نور ماه روشن کرده بود. لحظات، با احتیاط و گویا پاورچین می‌گذشتند که
ناگاه درب سلول باز شد. و سایه هایی
از جنس رعب‌و، وحشت داخل شدند و به طرف او رفتند و اورا از زنجیر خلاص کردن؛ با پرده ای از جنس سیاهی‌ چشم‌های اورا بستند
و از آن سیاهچال خارج شدند.
صدای هو‌هوی باد و زوزه گرگ‌ها
گوش‌هایش را نوازش‌ می‌کرد. در جنگل‌ آرام قلبش که پوشیده از درختان سرو و کاج بود با‌ چشمانی مالامال از تاریکی با
اجبار آن سایه‌های‌ رعب انگیز قدم‌ برمی‌داشت و‌ بی‌ خبر از این اسارت بی معنی به سمت قتلگاه می‌رفت.
صدای جیر‌جیرک‌ها بیشتر از هرچیزی‌
اعصابش‌ را متشنج تر میکرد. تمام ماهیچه های بدنش‌ از شدت وحشت
منقبض شده بود. سایه‌ میثم را به جلو هل داد و آن پرده سیاهی را از چشمانش
کنار زد و اورا وادار کرد از چهار پایه بالا
برود و طنابی را دور گردنش انداخت،
اما میثم ناتوان همانند یک عروسک
نمایش که با ریسمانی اورا حرکت میدهند. اسیر ریسمان های وابستگی های توخالی بود و به دست آنها حرکت
میکرد. سایه‌ها حکم را قراعت کردند؛
حکمی که برای او صادر شده بود
به قتل رسیدن با همان کلاف های وابستگی بود که بر اثر زمان پوسیده و
نازک شده بود. میثم برای بار آخر جنگل
بی پایان قلبش را از نظر گذراند‌ و با خود اندیشید
اگر بخواهند با آن کلاف های پوسیده
وابستگی‌ به زندگی‌اش‌ پایان دهند، چند بار اورا‌ میکشتند. ؛ به یاد
نوازش‌های‌ پر مهر مادرش و چشمان غمزده‌ پدرش افتاد. بعد از او چه میکردند؟ ناگاه تلاش کرد و طناب هارو
پاره کرد خواست حرکتی کند که به زمین
افتاد پاهایش هنوز‌هم در بند اسارت زنجیر بود. مجدد به یاد کودک خردسالش افتاد بعد از او چه برسرش می آمد؟ کوشش بیشتر شد و پاهایش را از اسارت آزاد کرد. و همانند پرنده‌ای
رها شده از قفس به پرواز درآمد و به سرعت از آن قتلگاه فاصله گرفت.

به قلم: یاسمین کمال‌زارع

 

 

 

 

دروغ عاشقی

دوباره دردی شروع شد! دردی که هیچ‌وقت زخمش خوب نخواهد شد؛ زخمی که بر اثر زخم زبان‌ها و حرف‌ها باشد هیچ‌گاه خوب نمی‌شود و ردش تا همیشه برجای می‌ماند…
حرف‌هایی‌که همچو خنجری بر قلب بارها فرود می‌آید؛ گاهی دلم می‌خواهد مهر خاموشی بر دهان این مردم بزنم تا بار دگر برای شکستن دلی باز نشود، تا بار دگر نیشی بر جان کسی نزنند!
کاش میشد به آدم‌ها فهماند آنچه مریض است ذهن آنهاست، آنچه زشت است افکار نادرست آنهاست، آنچه باید جلویش را بگیرند تفکر منفی آنهاست و آنچه که باید بسته شود و جلویش را بگیرند دهان و زبان آنهاست!
هیچ‌گاه یادم نخواهد رفت آن روز را که کسی را که با تمام وجودم آن را دوست داشتم من را درون این دنیا با بی رحمی تنها گذاشت و من را رها کرد؛ آن‌هم منی که برای او و به خاطر او چشم روی همه بستم و خطی بر روی همه کشیدم! از غیر او دور شدم و به غیر او با کسی سخن نگفتم!
اما او انگار تمامش دروغ بود…!
عشقش، علاقه‌اش، محبتش…؛ او حتی نگاه‌های عاشقانه‌اش هم دروغ بود!
تمام رویا‌های شیرینی را که باهم ساخته بودیم با یک نگاه سرد آتش زد و نابود کرد…تمام حرف‌های عاشقانه‌اش را با یک حرف سرد در خاطرم از بین برد… تمام آنچه گفته بود و وعده داده بود همچو تیری در قلبم فرو می‌آید و دنیایم را تیره و تار می‌کند!
مدام حرف‌هایش درون مغزم اکو میشد و خنجری بر‌جانم میزد…
– دوستت دارم…
– قول میدهم هیچ‌وقت تنهایت نزارم…
– مطمئن باش خوشبختت می‌کنم!
او تیری در لبه پرتگاه زندگی بر قلبم زد و رفت، رفت و تمام آنچه گفته بود را کنارم گذاشت… رفت و تمام خاطراتش را درون مغزم حک کرد… تمام حرف‌هایش را یادم است؛ حتی آن نگاه سردش را در آخرین لحظات یادم است!
درست دو ماه قبل، توی همین کافه که روزی روی همین صندلی از صمیم قلبش گفت:
– قول می‌دهم‌خوشبخت کنم‌ تو را!
با لحنی سرد و خشک گفت:
– من نمی‌توانم با تو زندگی کنم!
آن روز نگاه لرزانم را نشانش دادم… التماسش کردم! از علاقه‌ام گفتم… از رویاهایمان… اما او با بی‌رحمی تیر را از بدنم رها کرد من را به پایین پرتگاه پرت کرد؛ پرتگاهی که روزی سرسبز از عشق و علاقه‌مان بود تبدیل به سنگ‌‌های سفتی بود که بر روی هم انباشته شده بود…
حتی رویا‌هایمان هم سرد و سنگی شده بودند؛ نمی‌دانم کجای بنای رویاهایمان را اشتباه ساختم که اینچنین آن ساختمان با عظمت و زیبا فرو ریخت و تبدیل به خرابه‌ای شد و آن همه عشق و علاقه‌مان برای من به خاطره‌ای تلخ و برای او به نفرت تبدیل شده بود…
کاش آدم‌هایی که واد زندگی‌مان می‌شوند زمان رفتن همه آنچه را که با خود آورده ببرند، حتی نفرتی را که لحظات آخر و لحظات رفتن همچو جوانه گندم درون ما می‌کارند…
کاش روزی “دوستت دارم”ها واقعی شوند… نه تنها “دوستت دارم” بلکه نگاه پر از علاقه‌شان، حرف‌های عاشقانه‌شان و عشقی که در قلب خود دارند…
کاش روزی بیاید که دیگر ساختمان رویا‌های دو عاشق تبدیل به سخره سنگی نشود و لیلی یا مجنون از آن به پایین پرت نشوند…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

نفس جهانم

وقتی لبخند می‌زند گویی جهانم نفسی تازه کرده‌است؛ انگار لبخندش معجزه می‌کند!
تمام چشم‌های جهان به دنبالش هستند و همه آدم‌ها در پی‌اش…
وقتی می‌خوابد غرق تماشایش می‌شوم، آنقدر آرام خوابیده‌است که گویی اصلا در این دنیا نیست.
آن صورت معصوم و کوچکش خوردنی‌تر از هر چیز خوردنی‌، شیرین‌تر از قند و نبات، زیبا‌تر از هرچیز زیبایی است!
وقتی در خواب فرو می‌رود غرق تماشایش می‌شوم، آنقدر در آرامش خوابیده‌اس که نمی‌توان از آن چشم برداشت.
با صدای پدر این فرشته کوچک نگاهم را از او گرفتم…
– باز که خیره‌ی بچه شدی!
– خیلی شیرین است، نمی‌شود از او چشم برداشت.
– دقیقا، وقتی هم بزرگ می‌شوند شیطون‌تر و شیرین‌تر می‌شوند.
گاهی با خود فکر می‌کنم، اگر این بچه‌ها در زندگی ما آدم‌ها نبودند چقدر زندگی برای ما سخت و طاقت‌فرسا میشد.
این‌ها زندگی بخش هستند، همان فرشته‌هایی که سخت‌ترین آدم‌ها در مقابلشان کم می‌اورند؛ همان‌هایی که لبخند را بر لب پیرمردی سالخورده می‌آورند و اخمو ترین آدم‌هارا به خوش رویی وادار می‌کنند.
دوباره او مرا از فکر در آورد…
– همین‌جوری پیش برود خودت این بچه را چشم می‌زنی، کمی خودت را کنترل کن!
– ببین این نیم‌وجبی چه قدرت و توانایی‌هایی که ندارد.
خندید! همیشه خنده‌ را بر لب‌های ما جاری می‌کند؛ آری فرزندم، بخند، آنقدر بخند که بتوانی همه را شاد کنی، بخند تا سختی دنیا را حس نکنی، بخند تا دنیا به رویت بخندد…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

 

 

منطق بی‌منطق زندگی

درست همان‌جایی که بزرگ شدیم همه چیز عوض شد؛ همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. زندگی در این دنیا هر روز سخت‌ و سخت‌تر شد؛ آنقدر همه چی سخت شد که با به یاد آوردن خاطرات کودکی اشک‌هایمان از سوز تلخی جاری می‌شود.
کودکی که مثل برق و باد گذشت و قدر آن را ندانستیم و حال پشیمان روزهای از دست رفته شدیم.
راست می‌گویند، پشیمانی هیچگاه سودی ندارد و فقط روز‌هایمان را سخت‌تر می‌کند؛ دنیا همچنان در پی سخت گیری‌است، سخت گیری که نمی‌دانیم دلیلش چیست!
آنقدر بی‌حوصله شده‌ایم که در هرکاری و برای هرکاری بی‌گدار به آب می‌زنیم و از آدم‌های اطرافمان دوری می‌کنیم؛ آنقدر تلخ شده‌ایم که هرکه به ما می‌رسد رویش را برمی‌گرداند و می‌رود.
زندگی‌مان توی سکوت سر می‌شود و دنیای‌مان رنگ سیاهی گرفته؛ درست از همان‌جایی که بزرگ شدیم دنیا روزش را تیره و تار کرد، گویی دارد انتقام می‌گیرد، اما انتقام چه را؟
رنگ صورتمان رو به زردی رفته، حرف‌هایمان بوی کنایه می‌دهد و سردی از حرف‌هایمان می‌بارد؛ حرف‌هایی که از عمق وجودمان نیست و آن را از روی علاقه نمی‌زنیم.
چند سالی‌است که زندگی‌مان را بی هدف می‌گذرانیم و فقط روی این زمین راه می‌رویم؛ نه زندگی می‌کنیم نه شادی‌. این دنیا را حتی برای گذراندن وقت هم نمی‌خواهیم چه برسد برای زندگی!
دلتنگی‌هایمان برای آدم‌ها، سختی روزگار، دردها و رنج‌ها، همه راه خوشی را برایمان بسته‌ان؛ درست همان‌جایی که بزرگ شدیم همه چیز برایمان سخت شد، آنقدر که گوشه‌ای می‌نشینیم و توی سکوت خود را در آغوش میگیریم و آرام اشک می‌ریزیم. همان‌جایی که بزرگ شدیم عقلمان، منطق‌مان، قلبمان همه عاقل شدند، آنقدر که فقط گوشه‌ای آرام می‌نشینیم و دردهایمان را جار نمی‌زنیم، آرام اشک می‌ریزیم و سکوت می‌کنیم؛ هرچه بزرگ‌تر می‌شویم بیشتر سکوت می‌کنیم.
و در آخر روزی در سکوت این دنیا و سختی هایش را ترک می‌کنیم…

به قلم: غریبه آشنا

 

 

دنیای تلخی‌ها

آرام گوشه‌ای می‌نشینم و به آنها نگاه می‌کنم؛ آن فرشته‌هایی که بی‌دغدغه و آرام مشغول بازی هستند.
برخی شر پر سر و صدا و برخی‌ آرام؛ بعضی از آنها در پی گرفتن هم می‌دوند و برخی دیگر در پی سبقت گرفتن از هم در مسابقه دو هستند.
چقدر شیرین است کودکی…
راستی! اگر کودکی شیرین بود پس چرا بارها آرزو می‌کردیم بزرگ شویم؟ درحالی که دنیای آدم بزرگ‌ها پر از مشغله و درد و سختی است.
دنیای آدم بزرگ‌ها پر از حرف های ناگفته است؛ پر از اشک‌های نریخته از سر غرور و پر از دردهای‌ پنهان‌است.
دنیای انسان‌های بزرگسال‌ پر از طعنه و کنایه و تیکه‌است…
در آن هیاهوی آن طفل‌ها صدای دختر بچه‌ای به گوشم رسید؛ نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.
عروسک کوچکش را به خود فشار داد و با همان لحن شیرین کودکانه‌اش رو به پدرش گفت:
– بابایی، من کی بزرگ میشم؟
پدرش خنده آرامی کرد و گفت:
– بزرگ‌ میشی دخترم، به وقتش…
پوزخند تلخی مهمان لبانم شد؛ اگر می‌دانست در بزرگسالی چه چیزهای تلخ و شیرینی در انتظارش است هیچ‌گاه فکر بزرگ شدن را در سرش نمی‌پروراند!
آرام بلند شدم و دستانم را درون جیبم فرو کردم و همانطور که قدم می‌زدم زیر لب زمزمه کردم:
– زندگی درد قشنگیست که جریان دارد…

به قلم: غریبه‌آشنا

 

آخرین نظرات
  • Zzz : 👌👌👌👏👏👏...
  • خورشید : عالی و بینظیر...
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده