انجمن رمان ترکان

انجمن رمان ترکان

| چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰ | ۲۳:۳۹
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

 

محکوم به خیالت تا ابد و یک روز

محکومم به خیال مبهم تو!
می‌نویسم از دل و جانم!
می‌نویسم از روح و قلب بی‌قرارم!
و می‌خوانم… می‌خوانم درد قلب بی‌قرار را!
من محکومم به دوست داشتنت!
محکومم به زندانی در قلبت، محکومم به نفس کشیدن برای وجود تو!
اما رفتی! پس می‌نویسم از قلب بی‌درمانم که تمنای نفس کشیدن تو را دارد!
از دست‌هایی که لمس گونه‌های تو را می‌خواهد!
من محکوم شدم به دوست داشتنی که خیال بود.
چه خیال مبهمی داشتم از تو!
از تو که می‌مانی و قلبم را از نو میسازی، اما انگار معماری خوبی برای ساختن قلبم نبودی!
من محکوم بودم به نوای قلبت!
در و دیوار این خانه بوی تو را می‌دهد و من دیوانه‌ای بیش نیستم.
آغوشت کجاست؟ همان آغوشی که مرا رها می‌کرد از این دنیا غریبانه!
حال من گفتن ندارد، انگار طنابی به دور قلبم بسته شده و می‌خواهد عشق تو دار بزند!
اما نمی‌داند…!
نمی‌داند که عشق تو قلب مرا پا برجا نگه داشته!
نم نم باران میزد و من تنها قدم می‌زنم، دیگر دستی نیست که دستانم را همراهی کند، روحی نیست که لبخند و دیوانه بازی های مرا در زیر باران همراهی کند!
قلبم می‌سوزد و نفس کشیدن برایم سخت است، مردم این شهر مرا با ترحم تماشا می‌کنند.
همه با نگاه به آسمون از باران فرار می‌کنند، اما من با نگاه دلتنگم منتظر آمدنت هستم!
چه بی‌رحمانه تو را از من گرفتن، توی که وجود من بودی، من یک دیوانه‌ام!
دیوانه نگاه شبرنگت، دیوانه صدایت کنار دریا!
من محکوم بودم به عشقی پوچ!
اما من هنوزم با چشمانم منتظرت می‌مانم،
با قلبم عهد کردم که فقط عشق تو را بخواهم!
با دستانم عهد کردم که فقط دستان تو را بگیرم!
با چشمانم عهد کردم که فقط در چشمان تو غرق شوند!
با گیسوانم عهد کردم که فقط دستان تو آنها را با نغمه عشق ببافد!
و با وجودم عهد کردم وجود تو را بطلبد!

من محکوم به عشق توام تا ابد و یک روز!

به قلم: زهرا ابراهیمی

 

قلم بی‌نبض

دگر دستم به قلم نمی‌رسد یا نمی‌رود؟ می‌دانی من از عشق تو آغاز به نوشتن کردم؟
اصلا من با تو شاعری می‌شوم که از عشق تو دیوان اشعار نویسد، نویسنده‌ای می‌شوم که نوشته‌هایش خیال یار را به تصویر بکشد، از عشق می‌سرایم، همه‌ی جهان را با عشقت دیوانه می‌کنم، من با تو دیوانه‌ترین آدم شهر می‌شوم، کودکی می‌شوم که هرلحظه بهانه‌ی معشوقه‌اش را گیرد، من تنها با تو عاشق می‌شوم.
در شهر دستان من، نبض قلمم بی‌نبض عشق دگر جاوید نیست.
می‌دانی، چند روزی است که دلم به سمت و سوی قلم عاشقم نرفته است.
من تنها می‌توانم از عشق بگویم، نه از … حتی نمی‌توانم بر زبان آرم.
تمام اشعار و دل نویسی‌ها و قصه‌های خیال‌انگیز من رنگ و بوی تو را بر خود گرفته، چگونه تو را از قلب و ذهنم خارج کنم؟!
محال است که ذره‌ای تو را از شهر افکارم خارج کنم.
دلم درگیر سخن‌ها و استدلال‌های مغز است و قلبم دلتنگ تو. عقل و قلبم در جدالی هستن که نمی‌دانم چگونه آنها را آشتی بدهم و متقاعد کنم!
نمی‌دانم حرف کدام درست است عقل یا قلب؟
حرف عاشقانه‌ی قلبم را بپذیرم یا سخن منطقی عقل؟
این‌ها تا قبل شنیدن تمام حرف‌های بدی بود که از اطرافیانم درباره‌ی تو شنیدم و قلبم را به درد آورد و ذهنم را در جنگ با قلب و روحم را گرفتار برزخ و دو راهی کرد و نمی‌دانم باز می‌توانم اینگونه شوم یا…
می‌دانی، تقصیر قلم نیست که توان نوشتن ندارد بلکه شاید او اجازه نوشتن ندارد، باید فرمانی از مغز به قلب داده شود تا قلب بی‌چاره‌ام دستور به دستانم دهد و در رگ‌هایم عشق بیشتر جریان یابد تا قلم آکنده از احساسم از تو نویسد و فرمان قلبم را اطاعت کند.
به قلم: حانیه رمضان

ضربان زندگی

باز هم در عالم رویا غرق می‌شوم. چشمانم را روی هم می‌گذارم و به هوای رویایی که در سر دارم از خانه بیرون می‌زنم. گذر زمان هر پرنده‌ای را از آشیان خود بیرون می رهاند؛ دقایقی از قدم زدن من روی جاده هموار زندگی در عالم خیال می‌گذرد، جاده برایم تمامی ندارد؛ همانند غم های بغضی من، همانند آسمان پریشان خدا، در جاده ای که برایم هیچ‌گونه پستی و بلندی نبوده و بر خلاف خواسته من از خدا، که همیشه خواستار پستی ها و بلندی هایی بر سر راهم بودم تا هیچ وقت خوابم نبرد، ولی در جای جای زندگیم در خوابی بودم که جز غفلت چیزی به دنبال نداشت و جز پشیمانی ثمری برایم جا نگذاشت، دیگر چیزی برایم معنا ندارد. بین ساعت های زمان که هر یک برایم خاطره ای را زنده می‌کنند قدم می‌زنم، بین ساعت هایی که هر عقربه اش طور دیگری برایم معنا می‌شود، ساعت هایی که بی توجه از کنار آوای تیک تیک شان گذشتم، ساعت هایی که هیچگاه در پس عمرم متوجه گذرشان نبودم؛ حال من مانده ام و غم درونم، حال من مانده ام و بغض گلویم! لحظه ای به خاطر ندارم که آرزوی جبران گذشته را نکنم؛ چه بسا که من زمان هارا راحت از دست دادم، چه بسا اوقاتی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم به این راحتی بگذرند…
چه بگویم! که بازهم من مانده ام و هوای دلگیر، انگار آسمان هم دلش گرفته، انگار همه باهم یک‌صدا می‌خوانند و یک‌صدا می‌گریند. در پس و پیش اوقات تلخ و خوش گذشته قدمی برمی‌دارم و خود را میان خاطراتم می‌یابم، قدمی برمی‌دارم و غرق روزهایی می‌شوم که هیچ‌وقت نخواستم برایم طلوع کند، همیشه در شب‌هایی سپری کردم که مهتابی در کار نبود و امیدی برای روز بعدی نداشتم، در شب‌هایی سر به بالین نهادم که لالایی شبم تیک تیک ساعت بود، حال من خود را میان انبوهی از ساعت ها میبینم که ملودی آن‌ها خاطرات مرا زنده می‌کند، خاطراتی که با نگرش به آن‌ها به یاد روزهایی می‌افتم که راحت از کنارشان گذشتم؛ و اینک نمی‌تواند برایم فراموش کردن آن روزها راحت باشد، نمی‌تواند فراموش کردن روزهایی که نباید به این پوچی و راحتی می‌گذشت راحت باشد، نمی‌تواند فراموش کردن روزهای سخت و تلخی که خود من سازگارشان بودم راحت باشد، حال هر لحظه، هر دقیقه، هر ثانیه و هر زمان فقط و فقط به این نتیجه میرسم که این خود من بودم که با روزگار سازگار نبودم و بر ساز اون نرقصیدم یا نمی‌دانم شاید هم خود او بود که باب میل من ساز نزد…!

به قلم: لیلاعبدی

 

 

عینک ته استکانی‌ام را از روی چشمانم جا‌به‌جا کردم؛ با نگاهی که کنجکاو بود به ژون خیره شدم.
– با توأم، میای؟
مردد شدم. لبم را با خجالت به دندان کشیدم، مادر محال است با رفتنم به پارتی موافقت کند. جدای از آن، با اینکه از کودکی در نیویورک زندگی می‌کنم تا با حال پا به کلاب و پارتی نگذاشته‌ام.
– هی مونیک؟ چرا جواب نمیدی؟
با نیشگونی که ژون از ران لختم گرفت، سریع نگاهش کردم. از اینکه بگویم نه از بچگی فوبیا داشتم. اما، الان تمام ترسم فقط خندیدن دوستان ژون که به همکلاسی جدید و دست و پاچلفتی خود که من باشم بخندند.
– م… من نمی‌تونم… بیام.
ژاکلین، دختر سیاه‌پوستی که با وضع نامناسبش کنار ژون نشسته بود با تحقیر مستانه خندید و پایش را روی کیف لوازم که روی پایم گذاشته بودم، گذاشت.
– ولش کنین این موش کورو!
با عصبانیت دندان‌قروچه‌ای کردم و کیفم را از زیر چکمه‌های کثیفش بیرون کشیدم‌؛ گرد و غبار رویش را تکاندم.
ژون با چشم‌غره به ژاکلین و بقیه که بی‌محابا با حرفش قهقهه می‌زدند نگاه تندی انداخت.
– کافیه! ژاکلین پاتو از روی کیف مونیک بردار!
جدیت کلام ژون باعث شد همگی سکوت کنند و پشت چشمی برایش نازک کنند.
صدای زنگ تعطیلی کالج که خورد، هر یک از بچه‌ها با عجله از روی نیمکت چوبی بلند شدند و در تکاپوی رفتن شدند. ژون کوله‌اش را که کنار نیمکت گذاشته بود را برداشت و روی دوشش گذاشت.
– هی مونیک! امروز ساعت نه کلاب سینیور لاب می‌بینمت.
با خستگی پوفی کلافه‌ای کشیدم. آه خدای من! حالا چطوری مادر را راضی کنم؟ چنگی به موهای طلایی رنگ و مرتبم کشیدم. اَه لعنت به تو مونیک!
از روی نیمکت برخاستم و با بی‌حوصلگی پایم را روی زمین کشیدم، تکه سنگ سیاه‌رنگ را با پوزه‌ی کفشم به جلو پرتاب کردم.
صدای همهمه‌ی بچه‌ها ما از درب کالج بیرون می‌رفتند همه جا را پر کرده بود. داخل کوچه پر از ماشین‌های والدین بود که به دنبال فرزندانشان آمده بودند.
– هی مونیک، دخترم!
سرم را بالا آوردم؛ اوه! مادر بود. این دفعه ماشین را آن‌طرف خیابان پارک کرده بود. لخ‌لخ‌کنان سمتش به راه افتادم؛ از بین انبوه بچه‌ها که به من تنه می‌زدند به ماشین سیاه مادر رسیدم.
خم شد و درب را باز کرد. با خستگی خمیازه‌ای کشیدم و درب را بستم. لبخند همیشگی مادر روی لبانش بود‌، با مهربانی راهی از موهایش را پشت گوشش انداخت و پرسید: از مدرسه چه خبر مونیک؟ همه چی خوب بود؟
دستانم را دور زانوانم حلقه کردم و به جلو خیره شدم.
– اوهوم، خوب بود.
ژون با دوچرخه‌ی مشکی رنگش هنوز نرفته بود و دقیقا کنار ماشین ما ایستاده بود. چشمش به من ما از پشت شیشه نگاهش می‌کردم افتاد، دستانش را دور دهانش قلاب کرد و با صدای بلندی گفت: قرار امروز یادت نره!
وای خدای من! مادر که این صحنه را دید با کنجکاوی سمتم چرخید و پرسید: میشه بپرسم چه قراری دارید؟
نفس تندی کشیدم و با پرخاشگری جواب دادم: خیر.
پشتی‌اش را به صندلی ماشین داد. لبخند تصنعی روی لب نشاند، ابرویی بالا پراند و گفت: هر جور راحتی!
***
همه جا بوی الکل می‌داد، رقص‌نور زیادی روشن بود و فضای تاریک سالن را روشن می‌کرد. موزیک بیس‌دار بلندی هم پخش می‌شد. دختر و پسرهای جوان که در حال رقص سالسا بودند و هر آن وول می‌خوردند‌؛ این فضا مشمئزکننده‌ترین جایی بود که دیدم. پیک‌های خالی ودکا که روی زمین ولو ‌شده بود و خنده‌های مستانه دخترها مرا به وحشت وا داشت. آستین گشاد و بلند کت فرانسوی‌ام را با استرس به دندانم نزدیک کردم. ژون و بقیه در شلوغی جمعیت به چشمم نیامدند، ترسیدم.
لمس ناگهانی شانه‌ام توسط کسی مرا بیشتر از حالی که دارم ترساند. ترسیده سمتش چرخیدم، یک پسر بدپوش و مست که چشمان سرخش از مستی زیاد خمار شده بود.
– مادمازل! افتخار یه دور رقص رو میدی؟
لحنش کشدار و زننده بود‌؛ با نگاه چندش‌آوری از او فاصله گرفتم. این بار ناگهان کمرم توسط دست کسی کشیده شد. با ترس جیغی کشیدم و دستش را پس زدم.
– اوه بیبی!
یک دختر مست و مو شرابی که با چشمان آبی خمارش یا نگاه سرخش به گونه‌هایم خیره شده بود. نه اینجا جای من نیست!
– هی مونیک؟ کجا می‌خوای بری؟
با صدای مادر و دستش که جلوی صورتم بالا و پایین می‌شد‌ به خودم آمدم. من داشتم چه می‌کردم؟ چشمم به درب منزل باز سالن که افتاد یادم آمد من برای رفتن به کلاب، از مادر داشتم اجازه می‌گرفتم. نفسی با آسودگی کشیدم؛ اوه مرسی خدا! خوب شد که نرفتم. درب را با لبخندی بستم و کت چرمی‌ام را از تنم بیرون آوردم و روی جالباسی گذاشتم.
– هیچی مام، داشتم بیرونو تماشا می‌کردم.

به قلم: دلیز رضایی

آخرین نظرات
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
  • DWp : عالی!...
  • Mim : لطفا اگر جلد دوم خانم پرستار و دارید برام بفرستید یا بگید از کجا میتونم پیداش کن...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده