انجمن رمان نویسی ترکان

انجمن رمان نویسی ترکان

| چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰ | ۲۳:۳۲
رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان
انجمن رمان ترکان

نام رمان: هارای
نویسنده: سپیدار
ژانر: فانتزی، تاریخی، سیاسی، عاشقانه

خلاصه: شهرزاد، وکیلی موفقی در آستانه سی سالگیست که درگیر تقسیم ارث و میراث پدرش با تک‌ برادرش می‌شود… یک اتفاق از پیش تعیین نشده پای شهرزاد را به دنیایی جدید باز می‌کند… دنیایی از هزاران سال قبل…
حال، در میان دنیایی که قدرت حرف اول را می‌زند، انتخاب شهرزاد مقام و جایگاه است یا عشق؟

 

 

به‌ رنگ ارغوان

می‌دانید چیست؟ آن‌ها راست می‌گویند، من دیوانه‌ام! دیوانه‌ترین دیوانگان؛ همان دیوانه‌ی سرمست و مدهوشی که هر روز، چشمانش را به جاده مغموم آبی مهر می‌دوزد و با فکر و خیال گلناری آمدنت شاداب، به رنگ ارغوانی می‌شود!
من دختر دیوانه‌ای هستم که با چشمان ذغالی‌ات دیوانه، با گونه‌های اخته‌ای‌ات مدهوش و با زلفان پریشان‌ات سر‌مست شد.
جانان! این روز‌ها که نبودنت همانند حیوانی به سلول، سلول تنم می‌تازد، دیوانه‌تر شده‌ام!
همسایگان‌مان می‌گویند این دختر چقدر سر‌ خوش است! گویی نمی‌داند که مجنون دیوانه‌تر از خودش دو سه ماهی است رفته…
می‌دانی چیست؟! این حرف‌ها‌یشان روی مغزم پیاده روی می‌کنند و خیلی راحت زباله‌ی کلمات عجیب‌ و ندانسته‌شان را در پیاده رو ذهنم می‌ریزند؛ ولی من خیلی بی‌خیال به کار خودم ادامه می‌دهم.
آخر می‌دانی چیست؟! هر وقت که چادر قهوه‌ای رنگ‌ام را که با هم از بازار رو به رو خریدیم را بر سر می‌کنم، سر‌خآب خاطراتمان را بر لب‌ام می‌کشم و کنار در فیروزه‌ای رنگ‌مان می‌ایستم، ابتسامی بر روی لبان کشیده‌ام نقش می‌بیندد!
یاد اولین روز دیدار‌مان می‌افتم که زیر چشمی نگاهت می‌کردم و می‌گفتی: شیرین جانم! تو همان شیرینی شیرینِ شیرینمی!
مگر می‌شود تو را داشت و سر‌خوش نبود؟! می‌شود به آمدنت فکر کرد و خانه را آب و جارو نکشید؟! می‌شود زیبا کرد و منتظرت نماند؟! معلوم است که نمی‌شود!
مگر از شیرین دیوانه و مجنون و یاغی مثل من و تو، چند تا در این دنیا هست که سر‌مست و یاغی نباید بود…

به قلم: ملیکا نظری(آلاء)

 

 

اولین دیدار

در میان همهمه خیابان می‌ایستم و متوجه سنگینی نگاهش می‌شوم.
مستقیم به چشمانم زل می‌زند، من هم عقب نمی‌کشم، نگاهم را در چشمانش قفل می‌کنم، لبخندی یک‌وری بر لبانش نقش می‌بندد و ابروانش کمی بالا می‌پرد.
با اینکه اولین بار است که او را می‌بینم، حس خوبی ندارم، اما ترس به دلم راه نمی‌دهم، من از او قوی‌تر خواهم بود و او به‌زودی خواهد رفت.
همچنان به چشمانش خیره می‌مانم و عقب نمی‌کشم، او نیز مُصر‌تر به این نگاه خون‌آلود ادامه می‌دهد. لحظه‌ای می‌گذرد که حس می‌کنم به من نزدیک‌تر می‌شود؛ لحظه‌ای ترس و نگرانی وجودم را فرا می‌گیرد، اما مهارش می‌کنم و بی‌خیال و مغرورانه سرجایم ثابت می‌مانم.
همان‌طور که به سمت من می‌آید، دهانش به پوزخند گشادی باز می‌شود، انگار این آخرین اخطاری است که به من می‌دهد تا فرار کنم، اما من پر دل و جرأت‌تر از این حرف‌ها هستم که از غریبه‌ای این چنینی واهمه داشته باشم.
گام‌هایش را بلندتر بر‌می‌دارد و زبانش را بر دندان‌های نیشش می‌کشد.
حالا دیگر چیزی نمانده تا درست در مقابلم قد‌‌علم کند، به خود اطمینان می‌دهم آن، چیزی نیست که بخواهم نگرانش باشم و نمی‌دانم این شجاعت احمقانه‌ام از کجا نشأت می‌گیرد.
رخ به رخ من می‌ایستد، کمی از من قد بلندتر است، پیروزمندانه سرم را بالا می‌گیرم، اما چشمانش ناگهان کاملا تیره به نظرم می‌رسد، خالی از هرگونه احساس انسانی؛ نفس شوم و عمیقی می‌کشد، هُرم نفسش که به صورتم برخورد می‌کند دنیا دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود، درست همانند چشمانش.
غریبه را دیگر ندیده‌ام، اما هر لحظه پر دردی که نفسم به مرز بریدگی می‌رسد و مرگم را به چشم می‌بینم او را در جای جای وجود خود احساس می‌کنم.
چند هفته‌ای سخت و طاقت‌فرسا خود را در بیمارستان می‌یابم، و در بدترین شرایط با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنم.
اندکی که بهبود می‌یابم، متوجه می‌شوم، چه تعداد کثیری انسان در جهان، گول نگاه تیره او و شجاعت احمقانه خود را خورده‌اند و یا قربانی اشتباه دیگران شده‌اند.
هنوز هم گاهی تاریکی‌اش را در سینه‌ام احساس می‌کنم، غریبه‌ای که انگار قرار نیست هرگز از من و دنیایم جدا شود، و من تازه فهمیده‌ام نام موحش آن “کرونا” بوده‌است.

به قلم: المیرا قناد

  • دوشنبه, 13 سپتامبر 2021
  • 10:19 ب.ظ
  • شعر

 

یا حسین

دلم تنگ شده؛
برای حادثه های؛ آن روز گُهربار
دوست دارم دوباره آن
جملات زیبای شنیدی را بشنوم

آقای من، چگونه توصیفت کنم؟!
سَری که به تن نداشتی و
رقیه دِق کرد برای تو
سرش بر روی زانوی عمه گذاشت و
به خوابِ عمیقی رفت

دلم هوس کربلای تو را دارد
دلم نجوای تو را می خواهد
دلم پِر می کشد تا اوج آسمان
تا تو را از نزدیک زیارت کنم

بشینم ونگاه گُنبدت باشم
هزار بار هم ببینم کم ست
غمت تا درازا می کشد رقیه سه ساله را
زمین و آسمان ناله و شِیون می زدند

حسین همه عالَم دنیا هستی
حسینی بودن شور حسین ست

به قلم: زهرا حیدری

 

نام رمان: تیامدا

نویسنده: معصوم ترکان

خلاصه: تیامدا به همراه برادر و مادرش به خانه‌ای جدید می‌روند، در همسایگی آنها نویسنده‌ای وجود دارد که باعث می‌شود در زندگی تیامدا اتفاق‌های عجیبی بیفتد…

 

 

آخرین نظرات
  • helia : جالب و خوب بود^^...
  • Masomeh : خیلی خوب بود:)...
  • Mahoor : عالی بود:) هرچی بگم کمه واقعا محشره...
  • L M : بله منتها حتما نام نویسنده (کیانا صفرازیی) رو هم بزنید....
  • Parmida fathi : واقعا قشنگ بود ^^...
  • دلیز : سلام، تشکر از نظراتتون...
  • رامونا : سلام، عالی بود؛ امکان کپی به همراه نام نویسنده هست؟...
  • Roza : خیلییی قشنگ بود جمله های دلچسبی رو کنار هم ایجاد کرده بودید*^* بخاطر انتشار داست...
  • DWp : عالی!...
  • Mim : لطفا اگر جلد دوم خانم پرستار و دارید برام بفرستید یا بگید از کجا میتونم پیداش کن...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان ترکان,معصوم ترکان,دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده